شهید علی دریغ: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۲۳: سطر ۲۳:
  
 
<references />
 
<references />
 +
== رده‌ها ==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:علی_دریغ}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۶ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۴۷

کد شهید: 6209671 تاریخ تولد : نام : علی‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : دریغ‌ تاریخ شهادت : 1362/04/04 نام پدر : اسحق‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : پاسدار یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

  • یادم هست وقتی پسرم علی دریغ از جبهه به مرخصی آمده بود با ما در رابطه با ازدواجش صحبت کرد و من برای او یک نفر را در نظر گرفتم و یک روز هم به خواستگاری رفتیم و قرار شد در این مرخصی دیگرش مجلس برای او بگیرم وقتی رفت شهید شد و دیگر برنگشت و من به همین خاطر همیشه می گفتم پسرم نامراد از دنیا رفت و هنوز آرزوهای زادی برای او داشتم. یک روز یکی از دوستانش به منزل ما آمد و گفت که من در خواب دیدم که علی به من منزل ما آمد و گفت به مادرم بگوئید این قدر برای ما گریه نکنید و غصه نخورد و هی نگوید جوانم ناکام ماند من اینجا با یکی از حوریان بهشتی ازدواج کردم و خوشبخت هستم.

یکی از دوستان و همرزمان پسرم علی دریغ تعریف می کرد که مادر گروه تخریب بودیم و به ما مأموریت داده شد تا یک معبر در میدان مین باز کنیم تا برای انجام عملیات راهی داشته باشیم و ما از صبح آن روز مشغول کار شدیم نیمی از راه رفته بودیم که غروب شد و هوا در حال تاریک شدن بود به علی گفتم بلند شو تا برویم و ادامه راه را برای فردا بگذاریم اما او قبول نکرد و گفت اگر امشب قرار شد که عملیات باشد نیروها از کدام راه باید بروند و بیشتر آنها مجروح یا شهید می شوند اکنون که هوا مهتابی است می شود مینها را خنثی کرد ما که گروه چهار نفره بودیم دو نفر از ما رفتند و من و ایشان ماندم منم که خسته شده بودم به عقب تر رفتم که یکدفعه صدای افنجار آمد و وقتی که برگشتم دیدم که ایشان دستهایش قطع شده و بیشتر بدنش سوخته است و شکمش نیز پاره شد و روده هایش بیرون است. و به شهادت رسیده است. خیلی متأثر شدم و به هر ترتیب که بود او را از میدان مین خارج کرده و تحویل نیروهای تعاون دادم. ما هر سال نذری دادیم که در شب 22 ماه مبارک رمضان ادا می کنیم یادم هست چند سال پیش آشپزمان که از دوستان قدیمی من است و من با او دست خواهری داده ام و فرزندانم به او خاله می گویند به من گفت که نمی توانم برای مجلس شما بیایم و یک آشپز دیگر را ببینید. من هم هرچه گشتم کسی را پیدا نکردم و از این موضوع خیلی ناراحت بودم روز بعد دیدم که به درب خانه ما آمد و گفت: آشپز پیدا نکردی؟ گفتم : نه. گفت خودم می ایم وقتی علت تغییر نظرش را سوال کردم گفت: دیشب پسر شهیدت علی دریغ را در خواب دیدم که به من می گفت: شما چرا اینقدر مادرم را اذیت می کنید برو و غذای آنها را آماده کن سپس سفرة نانی به من داد و گفت این نانها را هم برای سر سفره قرار بده و من به این خاطر برای آشپزی آمده ام. یادم هست در آخرین دفعه ای که برادرم علی را دیدم در فکه و در منطقه والفجر بودیم ایشان به آنجا آمده بود و خیلی دنبال من گشته بود آن روز من شهردار بودم و وظیفه ی تمیز کردن سنگر را به عهده داشتم. بچه ها آدرس سنگر من را به او داده بودند و او به نزد من آمد و بعد از احوالپرسی خبر فوت خاله ام را به من داد و گفت: من تا هفتم خاله آنجا بودم و تازه به منطقه برگشته ام پدر و مادر به شما سلام رساندند و گفتند که زودتر به خانه بروی سپس چند ساعتی را با هم بدیم روحیه شادی داشت و یکسره شوخی می کرد و می خندید از من خداحافظی کرد و رفت و دیگر او را ندیدم تا اینکه خبر شهادتش را توسط مسئولمان آقای میرزایی شنیدم.

  • یادم هست زمانی که دوست شهیدم علی دریغ به مرخصی آمد مجروح بود و از ناحیه پا تیر خورده بود به او گفتم: آنجا چه جور جایی است؟ و در آنجا چه کار می کنید؟ او می گفت: در آنجا ما کار خاصی انجام نمی دهیم فقط یک عده بسیجی جان به کف و رزمنده های سلحشور هستند که با خلوص نیت از وطن اسلامی اشان در مقابل متجاوز ایستادگی می کنند فقط تنها فرقی که با اینجا می کند کمی گرد و خاک است. و گرنه بقیه همان انسانهایی هستند که در زندگی هر روز با آنها سر و کار داریم فقط با این تفاوت که آنها برای نجات جان و مال و اعتقاداتشان باید بجنگند.

یادم هست در زمان انقلاب خانوادة ما و خانواده شهید علی دریغ در یک محله فقیر نشین شهر سکونت داشتیم و به خاطر بضاعت که داشتیم از خرید کتاب و لوازم تحصیل می ماندیم . یک روز علی پیشنهاد احداث یک کتاب خانه را به من داد و طرحهای اولیه را ریختیم و همه مشکلها به خودی خود حل می شد و یادم هست برای اجاره ی مغازه وقتی صاحب مغازه نیت ما را از کارمان فهمید گفت: من مبلغی برای اجاره مغازه نمی خواهم و فقط می خواهم در ثوابش شریک شوم ولی علی به او گفت: ما طبق همان قیمتی که بقیه ی مردم به تو اجاره می دادند می دهیم. و بالاخره کتابخانه را با اسم در راه حق راه اندازی کردیم و توانستیم مردم آن محل را با وجود تبلیغات خراب دوره ی انقلاب و طاغوت به راه قرآن و فرهنگ اسلامی بکشانیم و این یکی از کارهای علی در آن زمان بود.

  • یک شب بعد از شهادت دوست و همرزم علی دریغ در خواب دیدم که به نزد من آمد و با من شروع به صحبت کرد و گفت: به خانواده ام بگو که من خیلی خوشحالم که شما خانواده ی من هستید چون تا به حال استقامت کردید و از دوری من و شهید شدنم زیاد ناراحت نشده اید. به او گفتم: تو از دوری پدر و مادرت ناراحت نیستی؟ گفت: نه من اینجا جایم خوب است و این موضوع را پدر و مادرم می دانند و از جانب من خیالشان راحت است. چون مسیری که من انتخاب کرده ام را می دانند در همین حین از خواب بیدار شدم و صبح روز بعد خوابم را برای مادر شهید تعریف کردم.

یادم هست در اوایل انقلاب پرشکوه اسلامی و در زمان درگیری مردم و نیروهای شاه ملعون یک روز من به همراه شهید علی دریغ به تظاهرات رفتیم در آن زمان خون آنها نمی توانستند از پس مردم برآیند تانکها را به میان آورده و در خیابانها راه انداخته بودند آنروز درگیری شدت بالا گرفت و نیروهای شاه تیربار را بر روی مردم گرفتند در همان میان دو نفر که در جلوی من در حرکت بودند تیر به قلبشان خورد و شهید شدند من و شهید دریغ آنها را به سختی به کنار جوی آبی کشیدیم و در همان جا پنهان شدیم حدود چند ساعتی را آنجا بودیم و نمی توانستیم از داخل جوی آب بیرون برویم بالاخره به هر ترتیب بود خیابانها خلوت شد و ما از آنجا بیرون آمدیم و به سختی زیاد جنازه ها را به بیمارستان انتقال دادیم تا آنها را شناسایی و تحویل خانواده هایشان بدهند سپس به طرف خانه به راه افتادیم ما که هر دو لباسهایمان غرق در خون بود می ترسیدیم با آن وضع به خانه برویم من به علی گفتم شما برو و از خانه ی ما برایم لباس بیاور و بعد من این کار را برای تو می کنم علی قبول کرد و به درب منزل ما رفت وقتی پدرم و مادرم این وضع علی را دیدند حول شده بودند و نمی دانستند چه کار کنند چون فکر کرده بودند که من طوری شده ام. بالاخره هر طور که شده بود علی آنها را آرام کرده بود و به همراه آنها به نزد من که در سر کوچه ایستاده بودم آمدند و جریان به خوبی و خوشی تمام شد.

  • یادم هست من و برادرم علی دریغ با هم به منطقه اعزام شدیم اما در آنجا طی تقسیماتی از هم جدا ماندیم و بنا به تخصصی که برادرم در خنثی کردن مین داشت او را به پایگاه اصلی که در کنار رودخانه کنجان چم بود بردند . یک روز که در سنگر نشسته بودم من را صدا زدند و گفتند که آقای میرزایی با شما کار دارد وقتی به چادر ایشان رفتم. ایشان به من گفتند لوازمت را جمع کن می خواهیم به جای دیگری برویم. هرچه سوال کردم جوابی نشنیدم و بنا به دستور لوازمم را جمع کردم و به راه افتادم. ایشان با ماشین مرا به پایگاهی که برادرم بود برد وقتی به آنجا رسیدم گفتم: چه خوب برادرم را می بینم. اما آقای میرزایی اعلام کرد که برادرت در حال خنثی کردن مین بوده که مین در میان دستهایش منفجر می شود و ایشان در همان حال به شهادت رسید. شما هم بهتر است تسویه حساب را بگیری و به مشهد بروی. گفتم: نه من می مانم اما او مرا مجبور کرد و گفت اگر خواستی بعداً می توانی به جبهه بیایی. من هم روز بعد همراه جنازه ی برادرم به مشهد برگشتم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا

رده‌ها