به خاطر دارم هنگام درو بود که فرزندم جواد به ما زنگ زد و به من گفت چکار می کنید؟ به او گفتم الان وقت جو درو کردن است و پدرت هم الان به درو رفته که به من گفت تا زمانی که جوها را درو کنید برای گندم درو خودم را می رسانم و بیست برج می آیم که بیستم نیامد وبعد از چند روز به شهادت رسید.
هنگام درو بود و سر زمین بودیم که رادیو آهنگ حمله را نواخت که همان جا دراز کشیدم و با خود گفتم که جنگ مهران شروع شده. وقتی پدر جواد آمد سر زمین به من گفت چرا دراز کشیده ای و حالت تغییر کرده است؟ گفتم الان جنگ مهران شروع شده است و حتما پسرمان را به مهران بردند. گفت تواز کجا می دانی گفتم الان 7 روز است که زنگ نزده است صد در صد رفته است به مهران اگر نمی رفت تا الان حتما زنگ زده بود. روز بعد که پدر جواد رفت سر زمین برای درو کردن من هم دختر کوچکم را پیش همسایه مان گذاشتم و به همسایه گفتم که به حاج آقا چیزی نگوید که من کجا رفتم من یکی دو ساعت دیگر بر می گردم رفتم سر جاده که بروم سبزوار ببینم چه شده است. یک ماشین نگه داشت و سوار شدم و داخل ماشین شنیدم که دارن به هم می گویند که بچه اش شهید شده است و به من چیزی نگفتند که من ناراحت نشوم. وقتی به سبزوار رسیدیم از ماشین پیاده شدم و رفتم به منزل برادر حاج آقا، به ایشان گفتم یک زنگ به خط بزنید ببینید حال پسرم جواد خوب است یا نه؟ وقتی که تماس گرفت و گوشی تلفن را گذاشت رنگش تغییر کرد به او گفتم چه شده حالش خوب است یا نه؟ گفت آره جواد حالش خوب است گفتم راستش را بگو او شهید شده است یا نه؟ به من گفت همینجا بمان می روم الان برمیگردم که ایشان رفته بود و با یکی از همسایه هایشان به من کلک بزنند و به خانه همسایشان زنگ بزند انگار که به خط زنگ زده و او هم بگوید که حالش خوب است وقتی آمد به اوکفتم چه شده به من دروغ نگو وکلک نزن و راستش را بگو. جواد شهید شده است یا نه؟ به من گفت بلی پسرت جواد به درجه رفیع شهادت نائل آمده است.
منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8910سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />