شهید عبدالله جاویدی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(خاطرات)
 
سطر ۱۵: سطر ۱۵:
 
گلزار : بهشت‌رضا
 
گلزار : بهشت‌رضا
  
 
rId6
 
  
  

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۷ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۱۷

عبداله‌ محل تولد : مشهد

نام خانوادگی : جاویدی‌ تاریخ شهادت : 1365/02/30

نام پدر : تقی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌رضا



خاطرات

- انقلاب بود و این ها تظاهرات همه جا شرکت داشتند . در خیابان خسروی ما دیدیم که کاظم آقا با عبدا... روی تانک پریدند و مرگ بر شاه می گفتند که باز مأمورین حمله کردند . ریختند پایین و فرار کردند . مسجد الرضا بیشتر وقت ها سخنرانی بود . یک روز که خیلی داغ بود ایشان بعد از سخنرانی از مسجد بیرون آمدند . مأمورین شهربانی اینها را با چوب و باتوم زدند و داخل اتوبوس انداختند . یک مقدار که رفتند اینها را بیرون انداختند . ایشان را به خانه بردیم چند روزی مریض بودند تا اینکه الحمدا... بهبودی حاصل شد .

- زمانیکه حضرت امام می خواستند بیایند تهران ایشان با برادرش، دایی اش و چند نفر دیگر رفتند تهران ،12 بهمن بود که آنها رفتند و برگشتند . چند روزی نگذشت که 22 بهمن انقلاب پیروز شد اینها همین طور فعالیت می کردند. بیشتر اوقات در منزل آقای شیرازی بودند، در تحصنی که در منزل آقای شیرازی صورت گرفت شرکت داشتند. ایشان با چند نفر دیگر بودند و هر شب اطلاعیه چاپ می کردند و پیش آقای شیرازی ، آقای مرعشی ، مقام معظم رهبری و آقای طبسی می بردند که به امضای همه برسانند . 22 بهمن رسید و انقلاب پیروز شد و روزهایی بود که در بیمارستان امام رضا (ع) تحصن بود . ایشان در تحصن بیمارستان امام رضا ( ع) هم شرکت داشتند . بعد که انقلاب پیروز شد و 22 بهمن رسید مجسمه ها را خراب کردند و می دیدیم که شبها آقا عبدا... ساعت 12 یا 2 نصف شب می آمد خانه و مرتب در فعالیت بود .

- سال 59 که جنگ شروع شد ایشان همانطور که امام اعلام کردند که مردم عضو بسیج شوند به بسیج رفتند با بسیج یک یا دو مرحله به جبهه رفتند . اما در مرحله دوم بود که در عملیات میمک مجروح شد. من با مادرش رفته بودم حج عمره و وقتی برگشتم دیدم ایشان را آوردند و داخل خانه افتاده و گلویش مجروح شده بود . من و مادرش ناراحت شدیم و گریه کردیم و عبد ا... گفت : طوری نشده من سعادت نداشتم شهید شوم اگر سعادت می داشتم شهید می شدم . اینطوری بود و مدتی طول کشید تا خوب شد .

- شهید عبدا... جاویدی که یک طلبه جوانی بود ترکشی به گلویش خورده بود یک تکه کوچک از آن در گلویش مانده بود به ایشان گفتم : به عقب برگرد. گفت: من نیامدم که برگردم آمده ام بجنگم دفاع کنم. گفتم: گلویت مجروح شده و عفونت می کند. از آنجا دور شدم و بعد از نیم ساعت برگشتم و گفتم: آقای جاویدی شما به عقب برگرد. گفت: برادر هادی من خوب می فهمیدم فرمان فرمانده یعنی چه با اطاعت پذیری از فرمانده هم کاملاً شناخت دارم و همه مسائل فرمانده و فرماندهی را در امر اطاعت پذیری می دانم. ولی شما این عنایت را در حق ما بکن که به غرورم لطمه نخورد .

- عبد ا... می خواست در کنکور شرکت کند . گفتم : شما که درس نخوانده ای چگونه می خواهی در کنکور شرکت کنی ؟ دیدم خندید و رفت ، برادرش رفت و برای او نام نویسی کرد و بعد هم در کنکور قبول شد و آمد به من گفت : بابا من با رتبه خوب قبول شدم . همانطور که از خدا خواسته بودم نصیبم شد . رشته حقوق دانشگاه تهران خواسته بودم و همانطور هم شد . برای تحصیل به تهران رفت و حدود شش ماه آنجا بود . نزدیک عید نوروز من با مادرش به دیدن او رفتیم . سه نفری یک اتاق کوچک اجاره کرده بودند . ما یک شب آنجا خوابیدیم و از او درخواست کردیم که تعطیلات عید به مشهد بیاید . گفت : نه بابا من درسم واجب تر است . ما برگشتیم تا اینکه حضرت امام (ره) برای رفتن به جبهه ها پیام دادند و او هم لبّیک گفت و برای خداحافظی به مشهد آمد . گفتم : بابا چی شده شما که گفتی نمی آیی ؟ گفت : مگر شما نشنیدی که حضرت امام (ره) پیام داده اند که جبهه از درس واجب تر است . آمدند اینجا همه را بسیج کردند . حتّی برادرش و دوستانش و همکلاسهایش و خیلی ها را بسیج کرد و بعد از آنها خودش رفت و در تاریخ «65.2.25» خبر مفقود شدن ایشان را به ما دادند . - بعد از یک سال برادرش محمّدعلی شهید شد و در سال 75 پلاک و جنازه ایشان را هم آوردند .

- ایشان طلبه ای بود و می خواست درس خارج بخواند . می گفتم : بابا بیا لباس روحانیت بپوش . می گفت : ای بابا من لیاقت پوشیدن لباس پیامبر را ندارم . مگر پوشیدن لباس پیامبر شوخی است . مگر به همین سادگی می شود که من لباس پیامبر را بپوشم . من لیاقتش را ندارم . تا اینکه رفت و به درجه شهادت رسید .

- درعملیات میمک عبدا… جاویدی هنگام اذان مجروح شد و ترکش به رانش اصابت کرد من به ایشان گفتم: آقای جاویدی شما با این وضعیت باید به عقب برگردی گفت : من به خط نیامده ام که برگردم اینجا آمدم دفاع کنم . گفتم: آقای جاویدی محل ترکش ممکن است عفونت کند بهتر است شما برگردی گفت : نه و من بعد از گفته ایشان از او دور شدم و چرخی دراطراف زدم و بعد به نزد ایشان برگشتم تا او را راضی کنم که به عقب برگردد. وقتی او را دیدم گفتم : عبدا… جان بیا به عقب برو . ایشان گفت : برادر من خوب می فهمم فرمانده یعنی چه اطاعت پذیری از فرمانده ام را هم اطلاع دارم و همه ی مسائل فرمانده و غیره را در امر اطاعت پذیری می دانم ولی شما این عنایت را در حق من بکن که ظلم نشود من به عقب نمی روم اینجا راحت هستم شما زخم من را می بینی ولی من درد آن را با این وجود احساس راحتی می کنم .[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت یاران رضا