"فاصله ما با خط مقدم دشمن بسیار کم بود و آنها با سلاحهاى سبک و سنگین خود نیروها و دستگاههاى عملیاتى را زیر آتش قرار داده بودند. مسئولیت گروه الف مهندسى رزمىها بر عهده عبدالرضا داود اعزامى از جهاد کاشمر بخش بردسکن - بودکه تمام قدرت و توانایى که داشت رانندههاى دستگاهها را تشویق به ادامه کار و بالا آوردن خاکریز مىنمود. هوا کم کم درحال روشن شدن بود که دشمن بوسیله رگبار گلوله برادر داود را هدف قرار داد، او نیز در حالیکه براى ادامه دادن خاکریز بچهها را تشویق مىکرد بر روى خاکریز در خون خود غلتید و چند لحظه بعد به شهادت رسید."
خاطره ای دارم از گذشت و بزرگواری برادرم که واقعا به یاد ماندنی بوده و هست. در سال 1366 که وضع اقتصادی خانواده به شدت بحرانی شده بود. نزدیک به ماه مبارک رمضان بودیم که به برادرم گفتم: رضا جان، ساعت روی میزمان خراب است و برای بیدار شدن در سحر مشکل داریم همچنین از نظر غذا و لوازم مورد نیاز برای گذراندن این ماه هم با مشکل روبه رو هستیم. ایشان به من گفتند شما به پدر چیزی نگویید، شاید پول برای خرج کردن نداشته باشد. من با فروش دوچرخه ام، هر چه برای ماه مبارک لازم باشد می خرم. و رضا با فروش دو چرخه اش وسایل مورد نیاز منزل را خریداری کرد. و این گذشت و بزرگواری او به یاد ماندنی است.
در ابتدای تشکیل خانواده تا پنج سال اولاد دار نشدیم . من عقیده خاصی نسبت به ائمه اطهار داشتم . به اتفاق همسرم به امام زاده حسین اصغر رفتیم و در آن جا نیت کردیم که خدا به ما اولادی بدهد. شب در عالم خواب سه نفر سید را دیدم که یکی از ان بزرگواران از من سؤال کردند چرا افسرده ای گفتم آقا اولاد ندارم و همه من و همسرم را سرزنش می کنند .سید دیگری سه عدد ماهی به من هدیه کرد و دیگری سه عدد کبوتر. کبوتر ها روی شانه هایم نشستن و به من فرمودند :برو این هم اولاد . ولی از ائمه فراموش نکن. بعد از مدتی خداوند اولین فرزند دختر را به ما داد و اسمش را فاطمه گذاشتیم .و دومین فرزند که پسر بود همین شهید است ، اسمش را رضا گذاشتیم.منبع: سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8594سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />