ویرایش‌ها

شهید حسن جهانیان

۱۵۰ بایت حذف‌شده، ‏۲۹ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۲۹
 
نام : حسن‌
 
نام خانوادگی : جهانیان‌
 
نام پدر : محمدباقر
 
تاریخ تولد : 1328/04/18
نام : حسن‌ محل تولد : فردوس
نام خانوادگی : جهانیان‌ تاریخ شهادت : 1362/01/24
نام پدر : محمدباقر مکان شهادت : فکه
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
منطقه شهادت : شغل : پاسدار انقلاب اسلامی  یگان خدمتی : تیپ 21 امامرضا
گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان
نوع عضویت : فرمانده هان رده دو  مسئولیت : فرمانده گروهان - ادوات
گلزار : گلستان‌شهدا
- چند شب قبل از عملیات والفجر یک به همراه شهید به شهر شوش، رفته بودیم در خانه یکی از بچه های بشرویه بنام استاد علی شریفی بودیم. حسن آقا، به من گفتند : چند روز بیشتر به عملیات نمانده، بهتر است یک تماسی با خانواده بگیریم و یک غسلی هم بکنیم، چون ممکن است بعداً جایی برای غسل شهادت پیدا نکنیم وقتی غسل کرد دعا کرد و گفت: خدایا مرا جزء مفقودالأثرها قرار بده و در همان عملیات ایشان مفقودالأثر شد .
- شب قبل از شهادت حسن جهانیان، ما در خدمت ایشان مراسم زیارت عاشورا داشتیم . ایشان بعد از دعا تا نیمه های شب مشغول رازو نیاز بود، بنده گفتم: فردا عملیات داریم و الأن هم دیر وقت است شما باید استراحت کنید، ایشان گفت: عشق امام حسین (علیه السلام) و امیر المؤمنین مرا بی تاب کرده است و آرزویم زیارت قبر سالار شهیدان است من نمی توانم بخوابم . - چند ساعت قبل از عملیات والفجر یک داخل کانال در کنار حسن خوابیده بودم. ناگها ن حسن آقا از خواب پرید و گفت: نمی دانم کدام یک از بچه ها عطر به سر و صورتم پاشید تو کسی را ندیدی؟ من گفتم که نه کسی را ندیدم که اینجا باشد از هر کدام از بچه ها سؤال کردند، آنها هم اظهار بی اطلاعی می کردند، ایشان فکر کردند شاید معاونش که بچه شوخ طبعی هم بود این کار را کرده است. بلا فاصله او را صدا زدند و گفت: حاج آقا قدیانی این جا هم دست از شوخی برنمی داری آقای قدیانی هم از این مسأله بی اطلاع بودند .
- چند ساعت قبل از عملیات والفجر یک داخل کانال بار موقعی که به منطقه نیرو اعزام داشتیم . پیرمردی را در کنار حسن خوابیده بودممیان جمعیت بدرقه کننده دیدم که به شدت گریه می کرد . ناگها ن حسن آقا از خواب پرید جلو رفتم و گفت: نمی دانم کدام یک از بچه ها عطر به سر و صورتم پاشید تو کسی را ندیدی؟ او پرسیدم : پدر جان چرا این قدر گریه می کنید اگر رفتن فرزندت آن قدر برایت سنگین است من گفتم که نه کسی را ندیدم از آقای جهانیان خواهش کنم که اینجا باشد از هر کدام از بچه ها سؤال کردند، آنها هم اظهار بی اطلاعی می کردند، ایشان فکر کردند شاید معاونش رفتن فرزندت جلوگیری کند پیرمرد با بغضی که بچه شوخ طبعی هم بود این کار را کرده در گلو داشت گفت : گریه من برای فرزندم نیست بلکه برای غمخوارمان استگفتم : منظورت کیست . بلا فاصله او را صدا زدند و گفت: حاج آقا قدیانی این جا هم دست منظورم برادر جهانیان است چون بعد از شوخی برنمی داری آقای قدیانی هم از این مسأله بی اطلاع بودند خدا او امید ما روستاییان است او هر ماه به ما سر می زند و برایمان برنج و روغن می آورد . اگر او شهید بشود ما دیگر امیدی نداریم .
- یک بار موقعی که به منطقه نیرو اعزام داشتیم روز داخل اتاق نشسته بودیم. پیرمردی را در میان جمعیت بدرقه کننده دیدم که به شدت گریه می کرد . جلو رفتم پدری آمد و از او پرسیدم : پدر جان چرا این قدر گریه می کنید اگر رفتن فرزندت آن قدر برایت سنگین است من از آقای به شهید جهانیان خواهش کنم که از رفتن فرزندت جلوگیری کند پیرمرد با بغضی که در گلو داشت گفت : گریه پسر من برای فرزندم نیست بلکه برای غمخوارمان مفقودالأثر است گفتم : منظورت کیست .اگر اجازه می دهید. من خودم برای پیدا کردن جسد او به جبهه بروم. وی با چهره ای غمگین گفت : منظورم برادر جهانیان است چون پدرجان فرزندتان در راه خدا رفته است، شما باید در راه خدا صبر داشته باشید . بعد از اینکه آن پدر رفت شهید جهانیان به من گفت: به خدا او امید ما روستاییان قسم خیلی برای من سنگینی است او هر ماه به ما سر که یک پدری این طور با من حرف می زند و برایمان برنج و روغن از من چنین خواهش را می آورد . اگر او کند، بعد از شهید بشود ما دیگر امیدی نداریم جهانیان برای جستجو و پیدا کردن مفقودالاثر در جبهه مأمور شد .
- یک روز داخل اتاق نشسته بودیم. پدری آمد و به شهید جهانیان گفت: پسر من مفقودالأثر است. اگر اجازه می دهید. من خودم گروهی از خواهران برای پیدا کردن جسد او به جبهه بروم. وی با چهره ای غمگین گفت: پدرجان فرزندتان خواندن دعای توسل در راه خدا رفته است، شما باید محل زینبیه مجلس گرفته بودند چون روز جمعه بود، دعای سمات در راه خدا صبر داشته باشید آن محل خوانده شد. بعد از اینکه آن پدر رفت شهید جهانیان خواسته بودند که به من گفتآنجا بروند و ایشان هم به آنجا آمدند و پس از خواندن دعا و توسلات و روضه ای از روز عاشورا و حضرت زینب (س) برای پیروزی رزمندگان سلامتی امام و پیدایش مفقودین و آزادی اسرا دعا کردند. این دعا را هم در حق خودشان کردند که: خدایا بمن توفیق بده که خبر سلامت یا شهادت مفقودالاثر ها را به خانواده های ایشان برسانم، یا مراهم به آنان ملحق کن که دیگر از روی مادران و پدران آنها خجالت نکشم. در این باره خدا را به درهای دل زینب (س) قسم خیلی برای من سنگینی است دادند و دیدیم که یک پدری این طور با من حرف می زند از من چنین خواهش چگونه خداوند دعای ایشان را می کند، اجابت کرد که هیچگونه اثری بعد از شهید جهانیان برای جستجو و پیدا کردن مفقودالاثر در جبهه مأمور شد شهادت به ما نرسید .
- گروهی از خواهران برای خواندن دعای توسل در محل زینبیه مجلس گرفته بودند چون روز جمعه بود، دعای سمات در آن محل خوانده شد. از یک شب بنده نگهبان بسیج بودم، شهید حسن جهانیان خواسته بودند به من گفتند: شما اینجا باش من بر می گردم، دیر وقت بود که به آنجا بروند و ایشان هم به آنجا آمدند و پس از خواندن دعا و توسلات و روضه ای از روز عاشورا و حضرت زینب (س) برای پیروزی رزمندگان سلامتی امام و پیدایش مفقودین و آزادی اسرا دعا کردند. برگشتند، بنده سؤال کردم که تا این دعا را هم در حق خودشان کردند کهموقع شب کجا بودید ؟ ایشان گفت: خدایا بمن توفیق بده که خبر سلامت یا شهادت مفقودالاثر ها را به رفته بودم از خانواده های ایشان برسانم، یا مراهم به آنان ملحق کن شهدا سرکشی کنم.که دیگر از روی مادران اگر مشکلی دارند شریک و پدران آنها خجالت نکشم. در این باره خدا را به درهای دل زینب (س) قسم دادند و دیدیم که چگونه خداوند دعای ایشان را اجابت کرد که هیچگونه اثری بعد از شهادت به ما نرسید غمخوارشان باشم .
- یک شب بنده نگهبان بسیج بودم، شهید حسن جهانیان موتوری داشتند که اغلب بچه های بسیج از آن استفاده می کردند . بنده به من گفتندایشان گفتم: شما اینجا باش من بر می گردم، دیر وقت بود که ایشان برگشتند، بنده سؤال کردم که تا این موقع شب کجا بودید ؟ موتور را لازم ندارید، آنرا بفروشید. ایشان گفت: رفته بودم از خانواده من اگر این موتور را بفروشم بچه های شهدا سرکشی کنمبسیج فکر خواهند کرد.که اگر مشکلی دارند شریک و غمخوارشان باشم بخاطر اینکه آنها از آن استفاده می کنند آنرا فروخته ام. پس بگذارید بچه ها از آن استفاده کنند .
- شهید حسن جهانیان موتوری داشتند که اغلب بچه یک شب نیمه های بسیج از آن استفاده شب در منطقه با بچه ها یک جایی نشسته بودیم، دیدیم در تاریکی شب یکی می کردند آید، وقتی جلو تر آمد دیدم حسن جهانیان است یک ساک مشکی هم دستش بود پرسیدم: حسن آقا چه آورده ای؟ گفت: بیایید برایتان پول آورده ام . بنده به ایشان گفتمپرسیدم: از کجا؟ گفت: شما مساعده است که موتور را لازم ندارید، آنرا بفروشیدبرایتان فرستاده اند. ایشان به هر یک از بچه ها مقداری پول داد و گفت: من اگر بروید به خانواده هایتان سر بزنید. بعدها فهمیدم که مبلغ زیادی از این موتور پولها مال خودش بود و بقیه را بفروشم بچه های بسیج فکر خواهند کرد. بخاطر اینکه آنها از آن استفاده می کنند آنرا فروخته امبین مردم جمع آوری کرده بود و برای ما آورده بود . پس بگذارید بچه ها از آن استفاده کنند <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%206082 منبع سایت یاران رضا]</ref>
- یک شب نیمه های شب در منطقه با بچه ها یک جایی نشسته بودیم، دیدیم در تاریکی شب یکی می آید، وقتی جلو تر آمد دیدم حسن جهانیان است یک ساک مشکی هم دستش بود پرسیدم: حسن آقا چه آورده ای؟ گفت: بیایید برایتان پول آورده ام . پرسیدم: از کجا؟ گفت: مساعده است که برایتان فرستاده اند. به هر یک از بچه ها مقداری پول داد و گفت: بروید به خانواده هایتان سر بزنید. بعدها فهمیدم که مبلغ زیادی از این پولها مال خودش بود و بقیه را از بین مردم جمع آوری کرده بود و برای ما آورده بود.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6082%20 سایت یاران رضا]</ref> .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6082منبع سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:6082.jpg
==پانویس==
<references />
مدیر
۱٬۸۴۲
ویرایش