شهيد حاج رضا کريمی: تفاوت بین نسخهها
(←خاطرات) |
|||
| سطر ۳۳: | سطر ۳۳: | ||
[[رده: شهدای دفاع مقدس]] | [[رده: شهدای دفاع مقدس]] | ||
[[رده: شهدای ایران]] | [[رده: شهدای ایران]] | ||
| + | ==کدگزاری== | ||
| + | jabe | ||
نسخهٔ کنونی تا ۳۰ خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۶
خاطرات
- يک.... دو.... سه
سر ظرفشويی بودم. آمد و ايستاد پشت سرم. اين جور وقتها می دانستم که برای چه آمده... خودم را محکم گرفتم. با آهنگ خاصی در گوشم گفت: "يک.... دو.... سه" هر چه قلقلکم داد از سر جايم تکان نخوردم و فقط خنديدم. خودش هم خيلی خنديد. آخر سر با طرف راست بدنش بهم تنه زد. يک جورايی هولم داد و گفت: "برو اون طرف، می خوام آب بکشم." به زور خودش را کنارم جا داد و همه ظرف ها را آب کشيد. هميشه در کارهای خانه کمکم می کرد.[۱]
- اهمیت به تربیت
روی حجاب حساس بود ولي با جونم و قربونت برم با بچه ها حرف می زد. وقتی فاطمه بعد از اولين سال تکليف، چادر سر کرد ، کلی برايش ذوق کرد. چند بار بوسيدش و گفت: "قربونت برم. اينو که سرت کنی خيلی بهت مياد."
وقتی زهرای شش، هفت ساله روسری سر می کرد، بغلش می کرد و می گفت: "عزيزم! اگه اينطوری باشی خیلی قشنگ تره." برای نماز هم که می خواست به بچه ها سفارش کند، می گفت:"باباجون سعی کنين نمازتونو اول وقت بخونين، ثوابش بيشتره. خودش هم نماز اول وقتش ترک نمی شد."[۲]
- آخر هفته
پنج شنبه و جمعه که می دانستم ديگر خانه است، همه جا را مرتب می کردم و غذا را آن طور می پختم که برای مهمان درست می کنند و کلی وقت صرفش مي کردم و بعد هم با تزيين و مخلفات می آوردم توی سفره برای مهمان آخر هفته ام... بعضی وقتها تلفنی خبر می داد که ديرتر می آيد. من هم غذای بچه ها را می دادم و گاهی تا ساعت 4 يا5 ناهار نخورده منتظرش می ماندم تا بيايد و با هم ناهار بخوريم. تا وقتی در خانه بود اگر خودم کنارش نبودم حتی چايی هم نمی خورد. می گفت: "بيا بشين پيش من تا منم چايی ام را بخورم." دوست داشت وقتی در خانه است همه اش کنارش باشم. اگر هم مشغول کاری بودم می آمد کمکم...[۳]
پانویس
ردهها
کدگزاری
jabe