شهید حسین علی جعفری کلاته منار: تفاوت بین نسخهها
Bagheri9711 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «rId4 کد شهید : 6509293 تاریخ تولد : نام : حسین محل تولد : مشهد نام خانوادگی : علیج...» ایجاد کرد) |
|||
| سطر ۵۳: | سطر ۵۳: | ||
| − | وقتی برادرم عبد ا ... به دنیا آمد به علت مریضی در حال مرگ بود و او از تجربه ای که در کتاب شگفتیها خوانده بود که مادری روی سر بچه اش نشسته و قرآن خوانده تازنده شده او نیز نشسته بود و قرآن خوانده تا زنده شده او نیز نشسته بود و می گفت : آنقدر برایش قرآن می خوانیم تا زنده شود . | + | وقتی برادرم عبد ا ... به دنیا آمد به علت مریضی در حال مرگ بود و او از تجربه ای که در کتاب شگفتیها خوانده بود که مادری روی سر بچه اش نشسته و قرآن خوانده تازنده شده او نیز نشسته بود و قرآن خوانده تا زنده شده او نیز نشسته بود و می گفت : آنقدر برایش قرآن می خوانیم تا زنده شود.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15017 سایت یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
نسخهٔ ۱ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۶
rId4
کد شهید : 6509293 تاریخ تولد :
نام : حسین محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : علیجعفریکلاتهمنار تاریخ شهادت : 1365/10/25
نام پدر : علیمحمد مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : خواجهربیع
خاطرات
تشییع جنازه
موضوع تشييع جنازه
راوی سکینه علی جعفری
متن کامل خاطره
حسین به درختکارثی و کشت و کار خیلی علاقه داشت . یک نهال انگور کاشته بود که خیلی بزرگ شده بود و داربست درست کرده بودند . زمانیکه او شهید شده بود، تابوت او را به منزل آوردند و در حیاط دور می زدند که تابوتش به میم انگور گیر کرده بود و زمانی نگذشت که نهال انگور خشک خشک شد .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی سکینه علی جعفری
متن کامل خاطره
تمام زندگی برادر عزیزم خاطره بود . هیچ زمانی یادم نخواهد رفت . زیرا اول که نمی گذاشتند به جبهه برود و سنّش نیز آنقدر نبود که اسمش را بنویسند یک مرتبه فرار کرد و روی دیوار ورودی در خانه نوشت من رفتم جبهه خدا حافظ و امضاء کرده بود .
انس با قران - قرائت
موضوع عشق به جهاد
راوی سکینه علی جعفری
متن کامل خاطره
وقتی برادرم عبد ا ... به دنیا آمد به علت مریضی در حال مرگ بود و او از تجربه ای که در کتاب شگفتیها خوانده بود که مادری روی سر بچه اش نشسته و قرآن خوانده تازنده شده او نیز نشسته بود و قرآن خوانده تا زنده شده او نیز نشسته بود و می گفت : آنقدر برایش قرآن می خوانیم تا زنده شود.[۱]