شهید حسن علیپور: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید: 6525673 تاریخ تولد : نام : حسن‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی :...» ایجاد کرد)
 
سطر ۷۲: سطر ۷۲:
 
حسن علی پور می گفت : یک روز رفتم تا از رانندة بولدوزری که در خط کار می کرد سرکشی کنم . وقتی که نزدیک خط رسیدیم ، دیدم بولدوزر خاموش است و کار نمی کند . رفتم کنار بولدوزر تا راننده را پیدا کنم و از ایشان سؤال کنم که چرا کار نمی کنی ؟ گفت : وقتی بالای بولدوزر رفتم ، دیدم یک گلولة تانک به رادیاتور آن اصابت کرده و قسمت بالای تنة این رانندة بولدوزر را هم جدا کرده و راننده شهید شده است . می گفت : ما یک مقداری غنایم را داخل ساکی گذاشته و روی باک بولدزر جاسازی کرده بودیم تا در فرصتی مناسب مورد بهره برداری قرار گیرد امّا وقتی دیدم مقداری از خون شهید روی کیسة غنایم ریخت ،‌ از آن موقع به بعد تأثیر و تنفّر خاصّی نسبت به جمع آوری غنایم پیدا کردم به نحوی که حتّی یک دانه سیخ هم برنداشتم .
 
حسن علی پور می گفت : یک روز رفتم تا از رانندة بولدوزری که در خط کار می کرد سرکشی کنم . وقتی که نزدیک خط رسیدیم ، دیدم بولدوزر خاموش است و کار نمی کند . رفتم کنار بولدوزر تا راننده را پیدا کنم و از ایشان سؤال کنم که چرا کار نمی کنی ؟ گفت : وقتی بالای بولدوزر رفتم ، دیدم یک گلولة تانک به رادیاتور آن اصابت کرده و قسمت بالای تنة این رانندة بولدوزر را هم جدا کرده و راننده شهید شده است . می گفت : ما یک مقداری غنایم را داخل ساکی گذاشته و روی باک بولدزر جاسازی کرده بودیم تا در فرصتی مناسب مورد بهره برداری قرار گیرد امّا وقتی دیدم مقداری از خون شهید روی کیسة غنایم ریخت ،‌ از آن موقع به بعد تأثیر و تنفّر خاصّی نسبت به جمع آوری غنایم پیدا کردم به نحوی که حتّی یک دانه سیخ هم برنداشتم .
 
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15069
 
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15069
 +
 +
== رده‌ها ==
 +
{{ترتیب‌پیش‌فرض:حسن_علیپور}}
 +
[[رده: شهدا]]
 +
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
 +
[[رده: شهدای ایران]]
 +
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
 +
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]

نسخهٔ ‏۵ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۹

کد شهید: 6525673 تاریخ تولد : نام : حسن‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : علیپور تاریخ شهادت : 1365/10/19 نام پدر : موسی‌ مکان شهادت : شلمچه

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشکر 21 امام رضا گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : مسئول واحد گلزار : بهشت‌رضا خاطرات

   پیش بینی شهادت

موضوع پيش بيني شهادت راوی فاطمه نشمیه متن کامل خاطره

دفعة آخری که آقای علیپور به مشهد برای مرخصی آمده بود ، یک روز با هم به زیارت شهدای بهشت رضا (ع) رفتیم و در آخر بر سر مزار برادرم رضا رفته و پس از خواندن فاتحه ای به من فرمودند : بیایید از این سمت برویم . خودشان جلو راه افتادند و من هم پشت سر ایشان حرکت کردم . رفت تا رسید به قبرهایی که آماده کرده بودند و سپس بر یک قبر مکث و داخل آن را نگاهی کردند و بعد گفتند : به همین زودی ها مرا می آورند و اینجا دفن می کنند . من خیلی ناراحت شدم و گفتم : من را به اینجا آورده ای که از این حرفها بزنی ؟ گفت : تو باید این آمادگی را داشته باشی و من در ابتدای ازدواج به شما گفتم که نهایت راه من شهادت است و تو باید پذیرای این امر باشی . وقتی هم شهید شد نگاه کردم دیدم دقیقاً در همان قبری که به من نشان داد دفنش کردند .

   شجاعت و شهامت

موضوع شجاعت و شهامت راوی محمد حسن نظر نژاد متن کامل خاطره

در عملیات بدر وقتی که جاده خندق را در داخل خاک عراق مورد حمله قرار دادیم.علی پور با چند نفر از برادران مهندسی آمدند وگفت:بابا نظرمن برادران مهندسی در خدمت شما هستیم. گفتم اگر یک بولدزر بیاوری خیلی خوب است.گفت:از عراقی ها می گیریم. گفتم:یک بولدزر لازم دارم .خنده ای کردوگفت:چشم و روبه آنها کردوگفت شنیدید باید این کارراهمین امشب انجام دهیم همگی رفتند چند ساعت بعد آمد وکنارم ایستادوگفت کجا را خاکریز بزنم.چون فرمانده لگشر سردار قاآنی همان روز زخمی شده بود ومن بسیار ناراحت بودم.دشمن نیز پاتک سنگینی راآغاز کرده بودآتش بسیار هماهنگی را روی نیروهای خودی داشت.با ناراحتی گفتم نمی دانم از شریفی سوال کن.او بسیار آرام گفت:چشم ، وروبه شریفی کرد وگفت:چه باید کرد؟ دوباره من گفتم :بروید جلوی دشمن یک خاکریز درست کنید.اوبا یارانش حرکت کردند وخود را به جلوی نیروهای خودی رساندند که فرمانده آن نیروها شهید جواد جامی بود.جواد با بیسیم به من گفت:دست شما درد نکند گفتم:چه شده است؟ گفت:الان علی پور دارد خاکریز در جلوی نیروها درست می کند.گفتم:باچی؟ گفت با بولدزر تعجب کرد از جواد پرسیدم از کجا؟ دیدم علی پور گفت:مگر خودتان نگفتید یک بولدزر می خواهم من هم رفتم وآوردم.گفتم:از کجا آوردی؟ گفت:از عراقی ها گرفتم.خلاصه این جوان رشید اسلام از پیشروی نیروهای دشمن جلوگیری کرد وما جاده خندق را در کنترل خود در آوردیم.

   نوجوانی و جوانی

موضوع نوجواني و جواني راوی کبری عباسی متن کامل خاطره

پدر حسن یک اسب قرمزی داشت که حسن به آن خیلی علاقه داشت یک روز دیدم رفته و کنار آخر اسب نشسته و اسب را نگاه می کند که چگونه کاه می خورد به او گفتم: پسر جان، از این جا بلند شو کثیف است. گفت: مادر من نگاه می کنم ببینم چگونه کاه و علف می خورد و از این نگاه کردن چاق می شوم.

   پیش بینی شهادت

موضوع پيش بيني شهادت راوی فاطمه نشمیه متن کامل خاطره

چند شب قبل از اینکه برای آخرین بار به جبهه برود ، برادرم محمد رضا را خواب دیده بود که با هم داخل یک ماشین قرار دارند و از مسیری که به سمت بهشت رضا می رود به حرکتند - برادرم محمد رضا قبلاً شهید شده بود . می گفت در بین راه با محمد رضا صحبت می کردم و می گفتم : شما خبر داری که من داماد شما شده ام ؟ برادرم می گوید : بله چطور خبر ندارم . من در تمام مراسم شما حضور داشته ام ، علیپور می گفت : وقتی به بهشت رضا رسیدیم ، محمد رضا آنجا پیاده شد . گفتم : چرا اینجا پیاده شدی ؟ گفت : می خواهم اینجا بروم و دست مرا هم گرفت و پیاده کرد . گفتم : من می خواهم به خانه بروم ، کار دارم . گفت : نه پیاده شو ، بیا برویم . تو باید نزد من بیایی و زندگی کنی . گفتم : مگر شما اینجا زندگی می کنی ؟ گفت : آری . من اینجا هستم . بعد به من گفت : مثل اینکه محمد رضا می خواهد مرا پیش خودش ببرد .

   خبر شهادت

موضوع خبر شهادت راوی فاطمه نشمیه متن کامل خاطره

خانه ما با خانه مادر شهید نزدیک هم بود . من وسط حیاط ایستاده بودم که یک مرتبه صدای جیغ مادر علیپور را شنیدم . با عجله به طرف خانه آنها دویدم . وقتی رفتم ، دیدم همه اقوام جمع هستند و خبر شهادت علیپور را داده اند . اگر چه از این خبر به طور ناگهانی مطلع شدم ولی اصلاً برایم غیر منتظره نبود و هر آن آمادگی شنیدن خبر شهادت ایشان را داشتم .

   خاطرات نحوه مجروحیت

موضوع خاطرات نحوه مجروحيت راوی علی حاجی پور متن کامل خاطره

در عملیّات کربلای پنج آقای علی پور به من گفتند : بروم جلو و در یک قسمت خط خاکریزی احداث کنم که جلوی دید دشمن گرفته شود . ما رفتیم و نیروها را مشغول کار کرده ، در حین آمدن به نزد علی پور بودم بولدزری را دیدم که می خواهد وارد جزیره بوارین بشود . یک دفعه زیر شنی بولدوزر یک انفجاری صورت گرفت ابتدا فکر نمی کردم که علی پور همراه این بولدوزر باشد . وقتی جلو رفتم دیدم علی پور روی زمین افتاده و یک پایش روی مین رفته و مورد اصابت آر پی جی هم قرار گرفته بود . بلافاصله با چفیه هایی که همراه داشتیم به هر پایش یک چفیه بستیم و به همراه آقای قدرتی و یک نفر از بچّه های روستای جیم آباد رفته و یک برانکاردی آوردیم . اتّفاقاً در همین حین سردار قاآنی فرماندة لشکر را دیدم که پرسید علی پور چی شده است ؟ گفتم : مجروح شده اند ایشان گفتند : سریع او را به اورژانس برسانید . ما علی پور را داخل آمبولانس گذاشتیم تا سریع به اورژانس منتقل کنند . در همین هنگام در حالی که خون زیادی از علی پور رفته بود امّا روحیّه به ما ، از ما خواست که هرچه سریعتر به محلّ مأموریّت رفته و ضمن روحیّه دادن به بچّه ها ادامة کار را انجام دهیم و از ما خداحافظی کرد و رفت .

   تولد و کودکی

موضوع تولد و کودکي راوی موسی علی پور متن کامل خاطره

سه شنبه شب قبل از اینکه حسن علی پور بدنیا بیاید خواب دیدم که تمام مردم روستا علیه ما حرکت کرده اند و ما را تعقیب می کردند . به تپه سلام که رسیدم دیدم یک زیر زمینی باز شد و من هم به داخل این زیر زمین رفتم و در آنجا زیارتگاهی را مشاهده کردم . اطراف این زیارتگاه افرادی عمامه های سفید نشسته بودند . از این زیارتگاه دریچه ای باز شد بعد سرم را جلوی پنجره بردم دیدم یکی از بزرگان آنجا نشسته است سوال کردم ایشان کیست ؟ این ابراهیم خلیل ا... است . گفتم : قربان ایشان بشوم چطور شده پنجره های امام رضا (ع) به این بزرگی ولی ایشان پنجره کوچکی دارند بعد همه آنها خندیدند و گغتند : شما نجات یافتی .

   پیش بینی شهادت

موضوع پيش بيني شهادت راوی کبری عباسی متن کامل خاطره

شبی که عملیّات شروع شده بود به دلیل اینکه تلویزیون نداشتیم به منزل عمّة خانم شهید رفته و تلویزیون تماشا می کردم و آن شب را تا صبح گریه می کردم ، صبح بلند شدم مقداری آش نذری برای رفع بلای رزمندگان پخته بودم . وقتی آش ها روی اجاق در حال پختن بود ، دیدم یک کبوتر قشنگی به منزل ما آمد و سه چهار چرخ دور دیگ آش زد . همسایه ها گفتند : عجب کبوتری ! محمّدمان دوید که کبوتر را بگیرد . کبوتر روی زمین راه می رفت . بعد پر زد و رفت روی دیوار منزلمان نشست . همان جا با خودم گفتم : این روح حسن است که به پرواز در آمده است . حسن شهید شده است . این کبوتر روح حسن است که نزد مادرش آمده است . همسایه ها گفتند : این حرفها را کنار بگذار ، شما همیشه از این حرفها می زنی . گفتم : حالا معلوم خواهد شد . آش ها را که در بین همسایه ها تقسیم کردیم و تمام شد . نمازم را خواندم و کمی آش خوردیم و نشستیم با همسایه ها قلیان می کشیدم که دیدم عمویش به خانة ما آمد . به عموی حسن گفتم چه خبر آورده ای ؟ خبر خوش آورده ای ؟ گفت : بلی ، خبر خوش آورده ام ، حسن شهید شده است . اگر عکس در خانه دارید بدهید . گفتم : خدا قبول کند . عکس ها را به او دادم و از حیاط بیرون رفت .

   پشتیبانی نیرو مالی و فرهنگی

موضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي راوی عیسی حسینی متن کامل خاطره

قبل از عملیّات کربلای 4 ، علی پور موقعیّت و منطقة عملیّاتی کربلای 4 را برای ما توضیح می داد و می گفت که : با نیروهایتان با تدبیر صحبت کنید . موقعیّتی که ما می رویم ، جایی نیست که کسی برگردد . سعی کنید یک حالت دعا و نیایشی داشته باشید . هر قسمتی برای خودش مراسم برگزار کند شاید انشاءا... در این عملیّات پیروز بشویم . من در عملیّات کربلای 4 مجروح شدم و در بیمارستان شیراز بستری شدم . علی پور با من تماس گرفت و گفت : چه زمان خوب می شوی که برگردی ؟ شهید جوان بخت گفته بود ، بابا این آقای علی پور از جنازة این بچّه ها هم می خواهد کار بکشد . گفتم : فعلاً که مجروح هستم امّا هر وقت شما بگویی برگرد برمی گردم .

   بدون موضوع

موضوع بدون موضوع راوی حسن علیپور متن کامل خاطره

حسن علی پور می گفت : یک روز رفتم تا از رانندة بولدوزری که در خط کار می کرد سرکشی کنم . وقتی که نزدیک خط رسیدیم ، دیدم بولدوزر خاموش است و کار نمی کند . رفتم کنار بولدوزر تا راننده را پیدا کنم و از ایشان سؤال کنم که چرا کار نمی کنی ؟ گفت : وقتی بالای بولدوزر رفتم ، دیدم یک گلولة تانک به رادیاتور آن اصابت کرده و قسمت بالای تنة این رانندة بولدوزر را هم جدا کرده و راننده شهید شده است . می گفت : ما یک مقداری غنایم را داخل ساکی گذاشته و روی باک بولدزر جاسازی کرده بودیم تا در فرصتی مناسب مورد بهره برداری قرار گیرد امّا وقتی دیدم مقداری از خون شهید روی کیسة غنایم ریخت ،‌ از آن موقع به بعد تأثیر و تنفّر خاصّی نسبت به جمع آوری غنایم پیدا کردم به نحوی که حتّی یک دانه سیخ هم برنداشتم . منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15069

رده‌ها