شهید احمد عوض کننده قراقی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید: 6526222 تاریخ تولد : نام : احمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی :...» ایجاد کرد)
 
(پانویس)
سطر ۶۳: سطر ۶۳:
 
متن کامل خاطره
 
متن کامل خاطره
  
نزدیک آبراه یک برادری که او را نمی شناختم و دستش قطع بود، مرتب می گفت: برادر قراقی شما را به خدا ما را سوار کنید. سپس به این طرف قایق می دوید و مجدداً این حرف را تکرار می کرد. همینطور که من فکر می کردم که چطور می شود ایشان که با این دستش کاری نمی تواند بکند ناگهان دیدم 5 گلوله آرپی جی با یک دستش به بغل گرفته و در حال آمدن است. من نمی دانم که این روحیات را چگونه بیان کنم. خلاصه برادرها سوار شدند و شب را روی آبراه خوابیدیم. غروب صبح عملیات قرار بود که ما به خط حمله کنیم. سپس گردان های سواره هم شب به خط بیایند. یعنی وقتی خط شکسته شد روی دژ سوار شدند. عصر ساعت 4 بود که به یک سه راهی که نامش ابوشل بود رسیدیم. یعنی جایی که قبلاً زیارتگاه بوده ولی الان در آب فرو رفته است. حدود سه متر در زیر آب است و پرچم سبزی هم روی آن نصب شده است. خلاصه ساعت 4 بود که ما سر آبراه ایستاده بودیم و از قایقهایمان فقط یک یا دو تا با تعداد 7 الی 14 نفر نیرو در آنجا بودند و بقیه اصلاً نبودند. در این فکر بودیم که خدایا چکار کنیم؟ الان غروب می شود. عملیات جمهوری اسلامی نمی خواهد شروع شود و این عملیات سرنوشت ساز است. ما گردان پیشتازیم باید به خط حمله کنیم. ما چه حمله کنیم و چه نکنم گردان ها می آیند. پس این نیروها کجا هستند. بعد متوجه شدیم که قبلاً یکی از قایقهایمان همان اول آبراه موتورش را خاموش کرده و حرکت نکرده است. راه را گم کرده بود. با یکی از مسئولین دسته ها که تماس گرفتیم، گفتیم: کجا هستند؟ گفت: نمی دانیم. ما یک جایی هستیم که فقط میله است. آخر آبراه و آب غیر از خشکی است زیرا در خشکی می توان ماشین سوار شد و سریع به این طرف و آن طرف عقب و جلو رفت. ولی در آبراه وقتی در قایق نشستی هیچ تحرکی نمی توان داشت. یکی از برادرها می گفت: که من در عمملیات خیبر به این مسئله رسیدم که فقط خدا ما را کمک کرد و گرنه ما به عنوان فردی در قایق نشسته بودیم، همین جریان برایمان پیش آمد. نیروهایمان کلاً در آب گم شده بودند و دیگر نیرویی نبود. یکی قایقش و دیگری موتورش خراب شده بود. ما در عملیات به این سادگی پیروز شدیم. واقعاً اگر یک چشم واقع بینی باشد می بیند که این خدا بود که ما را پیروز کرد. در این عملیات سر تا پای ما زخم بود اصلاً یاد نداشتیم قایق و بلم سوار شویم و یا نمی دانستیم که آبراه یعنی چه و مقاومت در آب یعنی چه. خلاصه یک دو ساعتی کنار آبراه ایستادیم و می دیدیم قایق پیشتاز دیگر از تیپ و لشکرهای دیگر می آمدند و عبور می کردند. سپس ما صدا می زدیم که شما تیپ 21 امام رضا (ع) هستید. خلاصه 7 الی 8 قایق شدیم و 5 الی 6 هم گم شد و 2 الی 3 قایقی هم که در آبراهها گم شده بودند. یک روز به خط آمدند. با همین 7 الی 8 قایق که سازمان ما با آنها هم فرق می کرد همان کنار آبراه در رابطه با آل محمد (ص) یک صحبت کوتاهی کردیم و سازمانمان را هم به دلیل کم شدن دویست نفر از نیروها تغییر دادیم و تقسیم کار کردیم و با توکل بر خداوند حرکت کردیم و به برادرها گفتیم که کمال حفاظت و بیشترین شجاعت و ایثار و از خودگذشتگی و شهادت را بکنند تا اینکه خط هر چه زودتر سقوط کند و کار را تمام کنیم. همینطور هم شد. تازه آفتاب می خواست غروب کند. در همان شهرک رته عراق مدرسه سیمانی خیلی مستحکم بود و همراه ما 2 بی سیم چی و یک برادر روحانی بود و نام این برادر روحانی شهید تسوجی بود و برادرها گفتند: بیایید مخفیانه به پشت بام مدرسه برویم که بی سیم آنجا خوب می گیرد. ما گفتیم بیایید احتیاط کنیم. امکان دارد در پشت بام مدرسه نیرویی از عراقی ها در کمین باشد نرویم. رفتیم در صد متری مدرسه و قایقمان را داخل نیزارها زدیم که با دژ 300 الی 400 متر فاصله بیشتر نداشتیم. لذا با بی سیم ببا دسته مان رابطه برقرار می کردیم که داشتند می رفتند به خط تا حمله کنند. همین طور روی قایق تشسته بودیم که ناگهان دیدیم صدای صحبت می آید. حرکت کردیم مخفیانه از زیر قایق در رودخانه دیدیم دو نفر مسلح در قایق در حال صحبت کردن هستند و از کنار ما رد شدند و رفتند به پشت بام مدرسه ابتدا یک بررسی کردند. بعد هم به صورت عادی مانند ژاندارمری نگهبان مدرسه شدند. پاسگاهها فقط تقریباً صد متر بیشتر نبود و اگر نیزارها نمی بود هر لحظه امکان داشت که ما را با آن تشکیلاتمان و بی سیم هایمان بگیرند. غروب شده بود دسته هایمان که حدود 7 الی 8 دسته بودند. از هر نقطه ای روی دژ رفته بودند و یکی از دسته هایمان که سردسته اش برادر نادر که از بچه های اهواز بود پیام داد برادر احمد ما روی دژ سوار شده ایم. جیپ فرماندهی 64 اینجاست. او را بزنیم یا نه، گفتم: نه صبر کنید. دسته های دیگرمان هم خیلی منظم روی دژ رفتند و میهمان هایی که در قایق داشتند، پیاده کردند و آماده شدند. از طرفی گردان ها حرکت کردند و سپس پیام دادند که برادر قراقی چکار کردید؟ آیا به خط حمله کردید یا نه، ما هم وضعیتمان طوری بود که سرم را روی زمین گذاشته بودم و 2 الی 3 اورکت روی سرمان انداخته بودند که بتوانیم پیام بدهیم. می گفتیم: ما صدای تو را می گیریم و می شنویم ولی ما نمی توانیم صحبت کنیم و نمی توانیم آنتن بی سیم را بالا ببریم. اینجا گیر کرده ایم. چون عراقی ها روی بام مدرسه بودند. لذا ما نمی توانستیم صحبت کنیم و آنها هم نگران بودند که وضعیت چگونه است. آیا الان ما حرکت کرده ایم چرا اینها پیام نمی دهند؟ بالاخره با نیم ساعت یا سه ربع تأخیر برادرها به خط حمله کردند و خط خیلی عادی و راحت سقوط کرد.
+
نزدیک آبراه یک برادری که او را نمی شناختم و دستش قطع بود، مرتب می گفت: برادر قراقی شما را به خدا ما را سوار کنید. سپس به این طرف قایق می دوید و مجدداً این حرف را تکرار می کرد. همینطور که من فکر می کردم که چطور می شود ایشان که با این دستش کاری نمی تواند بکند ناگهان دیدم 5 گلوله آرپی جی با یک دستش به بغل گرفته و در حال آمدن است. من نمی دانم که این روحیات را چگونه بیان کنم. خلاصه برادرها سوار شدند و شب را روی آبراه خوابیدیم. غروب صبح عملیات قرار بود که ما به خط حمله کنیم. سپس گردان های سواره هم شب به خط بیایند. یعنی وقتی خط شکسته شد روی دژ سوار شدند. عصر ساعت 4 بود که به یک سه راهی که نامش ابوشل بود رسیدیم. یعنی جایی که قبلاً زیارتگاه بوده ولی الان در آب فرو رفته است. حدود سه متر در زیر آب است و پرچم سبزی هم روی آن نصب شده است. خلاصه ساعت 4 بود که ما سر آبراه ایستاده بودیم و از قایقهایمان فقط یک یا دو تا با تعداد 7 الی 14 نفر نیرو در آنجا بودند و بقیه اصلاً نبودند. در این فکر بودیم که خدایا چکار کنیم؟ الان غروب می شود. عملیات جمهوری اسلامی نمی خواهد شروع شود و این عملیات سرنوشت ساز است. ما گردان پیشتازیم باید به خط حمله کنیم. ما چه حمله کنیم و چه نکنم گردان ها می آیند. پس این نیروها کجا هستند. بعد متوجه شدیم که قبلاً یکی از قایقهایمان همان اول آبراه موتورش را خاموش کرده و حرکت نکرده است. راه را گم کرده بود. با یکی از مسئولین دسته ها که تماس گرفتیم، گفتیم: کجا هستند؟ گفت: نمی دانیم. ما یک جایی هستیم که فقط میله است. آخر آبراه و آب غیر از خشکی است زیرا در خشکی می توان ماشین سوار شد و سریع به این طرف و آن طرف عقب و جلو رفت. ولی در آبراه وقتی در قایق نشستی هیچ تحرکی نمی توان داشت. یکی از برادرها می گفت: که من در عمملیات خیبر به این مسئله رسیدم که فقط خدا ما را کمک کرد و گرنه ما به عنوان فردی در قایق نشسته بودیم، همین جریان برایمان پیش آمد. نیروهایمان کلاً در آب گم شده بودند و دیگر نیرویی نبود. یکی قایقش و دیگری موتورش خراب شده بود. ما در عملیات به این سادگی پیروز شدیم. واقعاً اگر یک چشم واقع بینی باشد می بیند که این خدا بود که ما را پیروز کرد. در این عملیات سر تا پای ما زخم بود اصلاً یاد نداشتیم قایق و بلم سوار شویم و یا نمی دانستیم که آبراه یعنی چه و مقاومت در آب یعنی چه. خلاصه یک دو ساعتی کنار آبراه ایستادیم و می دیدیم قایق پیشتاز دیگر از تیپ و لشکرهای دیگر می آمدند و عبور می کردند. سپس ما صدا می زدیم که شما تیپ 21 امام رضا (ع) هستید. خلاصه 7 الی 8 قایق شدیم و 5 الی 6 هم گم شد و 2 الی 3 قایقی هم که در آبراهها گم شده بودند. یک روز به خط آمدند. با همین 7 الی 8 قایق که سازمان ما با آنها هم فرق می کرد همان کنار آبراه در رابطه با آل محمد (ص) یک صحبت کوتاهی کردیم و سازمانمان را هم به دلیل کم شدن دویست نفر از نیروها تغییر دادیم و تقسیم کار کردیم و با توکل بر خداوند حرکت کردیم و به برادرها گفتیم که کمال حفاظت و بیشترین شجاعت و ایثار و از خودگذشتگی و شهادت را بکنند تا اینکه خط هر چه زودتر سقوط کند و کار را تمام کنیم. همینطور هم شد. تازه آفتاب می خواست غروب کند. در همان شهرک رته عراق مدرسه سیمانی خیلی مستحکم بود و همراه ما 2 بی سیم چی و یک برادر روحانی بود و نام این برادر روحانی شهید تسوجی بود و برادرها گفتند: بیایید مخفیانه به پشت بام مدرسه برویم که بی سیم آنجا خوب می گیرد. ما گفتیم بیایید احتیاط کنیم. امکان دارد در پشت بام مدرسه نیرویی از عراقی ها در کمین باشد نرویم. رفتیم در صد متری مدرسه و قایقمان را داخل نیزارها زدیم که با دژ 300 الی 400 متر فاصله بیشتر نداشتیم. لذا با بی سیم ببا دسته مان رابطه برقرار می کردیم که داشتند می رفتند به خط تا حمله کنند. همین طور روی قایق تشسته بودیم که ناگهان دیدیم صدای صحبت می آید. حرکت کردیم مخفیانه از زیر قایق در رودخانه دیدیم دو نفر مسلح در قایق در حال صحبت کردن هستند و از کنار ما رد شدند و رفتند به پشت بام مدرسه ابتدا یک بررسی کردند. بعد هم به صورت عادی مانند ژاندارمری نگهبان مدرسه شدند. پاسگاهها فقط تقریباً صد متر بیشتر نبود و اگر نیزارها نمی بود هر لحظه امکان داشت که ما را با آن تشکیلاتمان و بی سیم هایمان بگیرند. غروب شده بود دسته هایمان که حدود 7 الی 8 دسته بودند. از هر نقطه ای روی دژ رفته بودند و یکی از دسته هایمان که سردسته اش برادر نادر که از بچه های اهواز بود پیام داد برادر احمد ما روی دژ سوار شده ایم. جیپ فرماندهی 64 اینجاست. او را بزنیم یا نه، گفتم: نه صبر کنید. دسته های دیگرمان هم خیلی منظم روی دژ رفتند و میهمان هایی که در قایق داشتند، پیاده کردند و آماده شدند. از طرفی گردان ها حرکت کردند و سپس پیام دادند که برادر قراقی چکار کردید؟ آیا به خط حمله کردید یا نه، ما هم وضعیتمان طوری بود که سرم را روی زمین گذاشته بودم و 2 الی 3 اورکت روی سرمان انداخته بودند که بتوانیم پیام بدهیم. می گفتیم: ما صدای تو را می گیریم و می شنویم ولی ما نمی توانیم صحبت کنیم و نمی توانیم آنتن بی سیم را بالا ببریم. اینجا گیر کرده ایم. چون عراقی ها روی بام مدرسه بودند. لذا ما نمی توانستیم صحبت کنیم و آنها هم نگران بودند که وضعیت چگونه است. آیا الان ما حرکت کرده ایم چرا اینها پیام نمی دهند؟ بالاخره با نیم ساعت یا سه ربع تأخیر برادرها به خط حمله کردند و خط خیلی عادی و راحت سقوط کرد.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15262 سایت یاران رضا]</ref>
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15262
+
 
 +
==پانویس==
 +
<references />

نسخهٔ ‏۸ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۳۷

کد شهید: 6526222 تاریخ تولد : نام : احمد محل تولد : مشهد نام خانوادگی : عوض‌کننده‌قراقی‌ تاریخ شهادت : 1365/04/13 نام پدر : محمد مکان شهادت : مهران

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌ط‌رح‌وعملیات گلزار : حرم‌مط‌هرامام‌ر خاطرات

   تدبیر نظامی و مدیریت

موضوع تدبير نظامي و مديريت راوی محمد امیر کریمی زاده متن کامل خاطره

شب عملیات بود که من به گردان شهید قراقی رفته بودم و ایشان در آنجا جلسه گذاشته بود و از فرمانده گروهانها و فرمانده دسته هایش نظر خواهی می کرد . ایشان می گفت هر کس هر نظر یا پیشهادی دارد همین الان مطرح کند که با همدیگر مشورت کنیم و آنرا حل کنیم

   عشق به ائمه اطهار

موضوع عشق به ائمه اطهار راوی محمد امیر کریمی زاده متن کامل خاطره

شماره 6 شهید احمد عوض کننده قراقی نام پدر: محمد مسئولیت: مسئول محور زمان وضع حمل دخترم نزدیک شده بود روزی به اتفاق احمد آقا برای وضع حمل ایشان را به مشهد آوردیم و در بیمارستان رازی بستری کردیم. الحمدلله بچه سالم بدنیا آمد هنوز ساعتی بیشتر از وضع مل دخترم نگذشته بود که احمد آقا گفت: هر چه زودتر باید ایشان را از بیمارستان ترخیص کنیم. گفتم: هنوز زود است مابرای بچه لباس نیاورده ایم. ایشان گفت: مشکلی نیست کتم را در می آورم و بچه را درون آن می پیچیم و با خودمان به خانه می بریم. پرسیدم چرا این قدر عجله دارید؟ گفت: باید زودتر دخترم از بیمارستان ترخیص شد. هفت روز که از وضع حمل ایشان گذشت بچه را به حمام بردیم و روز نهم آنها با یک بچه قنداقی به ایلام برگشتند و همین عجله آنها باعث شد که وقتی به ایلام رسیده بودند بچه به سختی مریض می شود که او را به بیمارستان می برند و بستری می کنند و دکترها از بهبودی بچه قطع امید می کنند .البته زمان مصادف است با ایام محرم ،احمد آقا وقتی از دکتر ها نا امید می ش ود دست به دامن امام حسین (ع)می شود و شفای فرزندش را از ایان نیخواهد که خوشبختانه شفا پیدا میکند .

   خبر شهادت

موضوع خبر شهادت راوی محمد امیر کریمی زاده متن کامل خاطره

نزدیک ظهر بود. زنگ در به صدا در آمد من رفتم در را باز کردم. دیدم ماشین سپاه جلوی درب منزل است و دخترم به همراه بچه هایش درون ماشین هستند. ولی خوب از احمدآقا خبری نیست. من خیلی تعجب کردم! چون آنها چهار، پنج روز بیشتر نبود که به ایلام رفته بودند. بعد از احوال پرسی با دخترم از او پرسیدم احمدآقا کجاست؟ گفت: می گویند زخمی شده است، ولی تا الان به چند بیمارستان سرزده ایم ولی خوب هنوز نتوانسته ایم او را پیدا کنیم. من به سرعت رفتم و از راننده سؤال کردم، اتفاقی برای احمدآقا افتاده است؟ اگر چیزی شده به من بگویید؟ راننده گفت: شما فردا بروید ستاد شهدا آنجا به شما اطلاعات لازم را می دهند، نگران نباشید انشاءالله مجروح شده اند. فردای آن همان روز من به همراه همسرم وتعدادی از اقوام به ستاد شهدا رفتیم دفتر دار آنجا شروع به نگاه کردن اسامی شهدا کرد. بعد از این که تعدادی از دفترها را نگاه کرد گفت: اسم ایشان در لیست نیست احتمال دارد ایشان شهید نشده باشند و یا اگر شهید شده اند جنازه هنوز به مشهد منتقل نشده است. چند روزی ما همین طور بلاتکلیف و بی خبر از وضعیت ایشان بودیم، تا این که پیکر مطهر احمدآقا را به مشهد آوردند و آن موقع به ما گفتند که ایشان شهید شده است

   خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی محمد امیر کریمی زاده متن کامل خاطره

یک شب خواب دیدم که احمدآقا در اتاق بزرگی پشت میز نشسته است و دارد چیزی می نویسد. وقتی جلو رفتم دیدم اسامی زائران کربلا را در لیستی دارد ثبت می کند و با دیدن این صحنه و آگاه شدن از ثبت نام کربلا به احمدآقا گفتم: اسم مرا هم بنویس. ایشان در جواب من گفت: اگر سن شما بالای جهل سال باشد ثبت نام نمی کنیم. وقتی شناسنامه ام را نگاه کرد گفت: شما مشکلی نداری و اسم مرا هم در لیست زائران کربلا یادداشت کرد. هم اکنون که دارم این خاطره را برای شما نقل می کنم 15 روز است که از زیارت کربلا برگشته ام و این بهترین تعبیر خوابی بود که دیده بودم.

   خبر شهادت

موضوع خبر شهادت راوی طاهره بابائی متن کامل خاطره

یک روز آقای قلعه نوی در حالیکه پیراهن مشکی پوشیده بود به سمت منزل ما می آمد ، در بین راه به برادرم ( دایی شهید ) رسید و بعد از احوالپرسی نشستند و شروع به صحبت کردند . من داشتم خمیر پخته می کردم آقای قلعه نویی آمد و گفت : باز قراقی مجروح شده است . _ با توجه به خوابی که دیده بودم _ گفتم : نه خیر مادر جان او شهید است . گفت : نه او مجروح شده است و من هم آمده ام که شما را به دیدن او ببرم . من هم هر چه نان پخته بودم با یک مقدار پول برداشتم و گفتم : این سری شهید شده است و روز دوشنبه به ما خبر دادند که احمد شهید شده است _ در روز دوشنبه به ما خبر دادند که احمد شهید شده است _ مردم از سه ، چهار روستا برای تشییع جنازه شهید آمده بودند اما جنازه شهید قراقی نیامده بود . برادران معراج گفتند : شما بروید بعداً خبرتان می کنیم . روز پنج شنبه گفتند : جنازه شهید شما آمده است . من از برادرم درخواست کردم و گفتم : چون ما در روستا زندگی می کردیم هر گاه شهید از جبهه می آمد اول به دیدن من پدرش می آمد و خبر می گرفت اگر جنازه امشب داخل معراج باشد و ما هم در مشهد باشیم و در کنار او نباشیم در قیامت از ما گلایه خواهد کرد و می گوید مادر جان من ده فرسخ راه می آمدم شما یک قدم راه را تا معراج نیامدید که شب کنار من باشید . و برادران قبول کردند و تا سه شب برای دیدنش به معراج می رفتیم و شب همانجا می خوابیدیم . شب آخر خداحافظیمان را کردیم _ بخاطر اینکه او راضی نبود روز تشیع جنازه که شلوغ است من حاضر باشم _ و گفتم : مادر جان دیدار به قیامت باشد . وقتی می خواستند او را در حرم دفن کنند گفتند : مادر شهید بیاید و با او خداحافظی کند . گفتم : من نمی آیم چون خداحافظی کرده ام .

   ایجاد روحیه در رزمندگان

موضوع ايجاد روحيه در رزمندگان راوی احمد عوض کننده قراقی متن کامل خاطره

برادری می گفت: یکی از مسئولین رده بالای ارتش به برادرهای پاسدار گفته است شما بیایید این تجربیات عملیات خیبر را که در آب انجام داده اید را به صورت یک کتابچه بنویسید تا دنیا از آن درس بگیرد. تا به حال ماندیده ایم در دنیا جنگی این گونه در آب باشد. هیچ کجای دنیا تجربه شما را در جنگ داخل آب ندارد. از این مسائل ساده نگذرید بیایید این رزم داخل آب را به صورت کتابچه در بیاورید تا دنیا بفهمد جمهوری اسلامی چطوری جنگیده است. برای چه جنگیده است؟

   محبوبیت شهید نزد دیگران

موضوع محبوبيت شهيد نزد ديگران راوی محمد امیر کریمی زاده متن کامل خاطره

هر نیرویی که به خط می رسید می گفت : مرا گردان قراقی بفرستید یک روز من از یکی از بچه های بسیجی سؤال کردم . چرا شما اصرار داری به گردان شهید قراقی بروی گفت : نه اصلاً آنجا مسئله خاصی ندارد ما دوست داریم اگر ما را به آن گردان نفرستید ما اصلاً جای دیگری نرویم .

   دوران تحصيل

راوی احمد عوض کننده قراقی متن کامل خاطره

زمانی که احمد در دبستان درس می خواند روزی معلمش به نام محمود الماسی که با ما آشنا بود پیغام داد که به مدرسه بروم . وقتی رفتم ، پرسیدم که چه شده است . گفتم : مگر چکار کرده است ؟ امروز در سر کلاس درس به بچه ها گفتم : چه کسی حاضر است لباسش را بدهد تا درس نخواند . احمد گفت : من لباسم را می دهم که دیگر درس نخوانم .

   امدادهای غیبی

موضوع امدادهاي غيبي راوی احمد قراقی متن کامل خاطره

نزدیک آبراه یک برادری که او را نمی شناختم و دستش قطع بود، مرتب می گفت: برادر قراقی شما را به خدا ما را سوار کنید. سپس به این طرف قایق می دوید و مجدداً این حرف را تکرار می کرد. همینطور که من فکر می کردم که چطور می شود ایشان که با این دستش کاری نمی تواند بکند ناگهان دیدم 5 گلوله آرپی جی با یک دستش به بغل گرفته و در حال آمدن است. من نمی دانم که این روحیات را چگونه بیان کنم. خلاصه برادرها سوار شدند و شب را روی آبراه خوابیدیم. غروب صبح عملیات قرار بود که ما به خط حمله کنیم. سپس گردان های سواره هم شب به خط بیایند. یعنی وقتی خط شکسته شد روی دژ سوار شدند. عصر ساعت 4 بود که به یک سه راهی که نامش ابوشل بود رسیدیم. یعنی جایی که قبلاً زیارتگاه بوده ولی الان در آب فرو رفته است. حدود سه متر در زیر آب است و پرچم سبزی هم روی آن نصب شده است. خلاصه ساعت 4 بود که ما سر آبراه ایستاده بودیم و از قایقهایمان فقط یک یا دو تا با تعداد 7 الی 14 نفر نیرو در آنجا بودند و بقیه اصلاً نبودند. در این فکر بودیم که خدایا چکار کنیم؟ الان غروب می شود. عملیات جمهوری اسلامی نمی خواهد شروع شود و این عملیات سرنوشت ساز است. ما گردان پیشتازیم باید به خط حمله کنیم. ما چه حمله کنیم و چه نکنم گردان ها می آیند. پس این نیروها کجا هستند. بعد متوجه شدیم که قبلاً یکی از قایقهایمان همان اول آبراه موتورش را خاموش کرده و حرکت نکرده است. راه را گم کرده بود. با یکی از مسئولین دسته ها که تماس گرفتیم، گفتیم: کجا هستند؟ گفت: نمی دانیم. ما یک جایی هستیم که فقط میله است. آخر آبراه و آب غیر از خشکی است زیرا در خشکی می توان ماشین سوار شد و سریع به این طرف و آن طرف عقب و جلو رفت. ولی در آبراه وقتی در قایق نشستی هیچ تحرکی نمی توان داشت. یکی از برادرها می گفت: که من در عمملیات خیبر به این مسئله رسیدم که فقط خدا ما را کمک کرد و گرنه ما به عنوان فردی در قایق نشسته بودیم، همین جریان برایمان پیش آمد. نیروهایمان کلاً در آب گم شده بودند و دیگر نیرویی نبود. یکی قایقش و دیگری موتورش خراب شده بود. ما در عملیات به این سادگی پیروز شدیم. واقعاً اگر یک چشم واقع بینی باشد می بیند که این خدا بود که ما را پیروز کرد. در این عملیات سر تا پای ما زخم بود اصلاً یاد نداشتیم قایق و بلم سوار شویم و یا نمی دانستیم که آبراه یعنی چه و مقاومت در آب یعنی چه. خلاصه یک دو ساعتی کنار آبراه ایستادیم و می دیدیم قایق پیشتاز دیگر از تیپ و لشکرهای دیگر می آمدند و عبور می کردند. سپس ما صدا می زدیم که شما تیپ 21 امام رضا (ع) هستید. خلاصه 7 الی 8 قایق شدیم و 5 الی 6 هم گم شد و 2 الی 3 قایقی هم که در آبراهها گم شده بودند. یک روز به خط آمدند. با همین 7 الی 8 قایق که سازمان ما با آنها هم فرق می کرد همان کنار آبراه در رابطه با آل محمد (ص) یک صحبت کوتاهی کردیم و سازمانمان را هم به دلیل کم شدن دویست نفر از نیروها تغییر دادیم و تقسیم کار کردیم و با توکل بر خداوند حرکت کردیم و به برادرها گفتیم که کمال حفاظت و بیشترین شجاعت و ایثار و از خودگذشتگی و شهادت را بکنند تا اینکه خط هر چه زودتر سقوط کند و کار را تمام کنیم. همینطور هم شد. تازه آفتاب می خواست غروب کند. در همان شهرک رته عراق مدرسه سیمانی خیلی مستحکم بود و همراه ما 2 بی سیم چی و یک برادر روحانی بود و نام این برادر روحانی شهید تسوجی بود و برادرها گفتند: بیایید مخفیانه به پشت بام مدرسه برویم که بی سیم آنجا خوب می گیرد. ما گفتیم بیایید احتیاط کنیم. امکان دارد در پشت بام مدرسه نیرویی از عراقی ها در کمین باشد نرویم. رفتیم در صد متری مدرسه و قایقمان را داخل نیزارها زدیم که با دژ 300 الی 400 متر فاصله بیشتر نداشتیم. لذا با بی سیم ببا دسته مان رابطه برقرار می کردیم که داشتند می رفتند به خط تا حمله کنند. همین طور روی قایق تشسته بودیم که ناگهان دیدیم صدای صحبت می آید. حرکت کردیم مخفیانه از زیر قایق در رودخانه دیدیم دو نفر مسلح در قایق در حال صحبت کردن هستند و از کنار ما رد شدند و رفتند به پشت بام مدرسه ابتدا یک بررسی کردند. بعد هم به صورت عادی مانند ژاندارمری نگهبان مدرسه شدند. پاسگاهها فقط تقریباً صد متر بیشتر نبود و اگر نیزارها نمی بود هر لحظه امکان داشت که ما را با آن تشکیلاتمان و بی سیم هایمان بگیرند. غروب شده بود دسته هایمان که حدود 7 الی 8 دسته بودند. از هر نقطه ای روی دژ رفته بودند و یکی از دسته هایمان که سردسته اش برادر نادر که از بچه های اهواز بود پیام داد برادر احمد ما روی دژ سوار شده ایم. جیپ فرماندهی 64 اینجاست. او را بزنیم یا نه، گفتم: نه صبر کنید. دسته های دیگرمان هم خیلی منظم روی دژ رفتند و میهمان هایی که در قایق داشتند، پیاده کردند و آماده شدند. از طرفی گردان ها حرکت کردند و سپس پیام دادند که برادر قراقی چکار کردید؟ آیا به خط حمله کردید یا نه، ما هم وضعیتمان طوری بود که سرم را روی زمین گذاشته بودم و 2 الی 3 اورکت روی سرمان انداخته بودند که بتوانیم پیام بدهیم. می گفتیم: ما صدای تو را می گیریم و می شنویم ولی ما نمی توانیم صحبت کنیم و نمی توانیم آنتن بی سیم را بالا ببریم. اینجا گیر کرده ایم. چون عراقی ها روی بام مدرسه بودند. لذا ما نمی توانستیم صحبت کنیم و آنها هم نگران بودند که وضعیت چگونه است. آیا الان ما حرکت کرده ایم چرا اینها پیام نمی دهند؟ بالاخره با نیم ساعت یا سه ربع تأخیر برادرها به خط حمله کردند و خط خیلی عادی و راحت سقوط کرد.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا