یادم هست زمانی که فرزندم جمشید در جبهه حضور داشت یک روز که در خانه نشسته بودم صدای در را شنیدم. وقتی درب خانه را باز نمودم متوجه معلم قرآن پسرم در جلو در شدم. بعد از سلام و احوال پرسی اییشان گفتند هنوز جمشید به مرخصی نیامده است؟ گفتم خیر. گفت: ایشان در مسابقات قرآنی که در مدرسه برگزار کرده بودیم مقام اول را گرفته و من به خاطر اینکه ایشان در مدرسه حضور نداشتند جایزه اش را به خانه شما آوردم. سپس گفت: انشا الله به خوشی به آغوش گرم خانواده اش برگردد. بعد خداحافظی کرد و رفت. این موضوع گذشت و شب شد در حال صرف شام بودیم که پسرم تماس گرفت و وقتی صدای جمشید را از درون گوشی شنیدم خیلی خوشحال شدم و با او احوال پرسی کردم و به ایشان خبر اول شدنش را در مسابقات قرآنی مدرسه گفتم خیلی خوشحال شد. و بعد از اینکه با من کمی صحبت کرد گفت که مادر جان از همه حلالیت بطلب و امید وارم مرا حلال کنید چون شب عملیاتی در پیش داریم. سپس گفت: به برادرم بگویید یک عکس مرا به عکاسی ببرد و آن را بزرگ کند تا چند وقت دیگر لازم می شود. ما که منظور او را نفهمیدیم ولی بعد اینکه به شهادت رسید ما عکسی را که بزرگ کرده بودیم جلو تابوت او قرار دادیم. آن موقع منظورش را فهمیده بودیم که او جلو تر می خواست به ما خبر شهادتش را بدهد.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15094 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:شهیدعلیدادیعبدلابادی.jpg
</gallery>
==پانویس==
<references />