شهید حسن عوض پور: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۱۱: | سطر ۱۱: | ||
گلزار : | گلزار : | ||
خاطرات | خاطرات | ||
| − | + | عشق شهادت | |
موضوع عشق شهادت | موضوع عشق شهادت | ||
راوی ابراهیم شبان | راوی ابراهیم شبان | ||
| سطر ۱۷: | سطر ۱۷: | ||
حسن برای آخرین بار که می خواست به جبهه برود، جلوی مسجد روستا رفته بود تا از اهالی روستا خداحافظی کند. در هنگام خداحافظی او می گفت: انشاءالله این آخرین باری است که من به جبهه می روم و انشاءالله شهید خواهم شد. | حسن برای آخرین بار که می خواست به جبهه برود، جلوی مسجد روستا رفته بود تا از اهالی روستا خداحافظی کند. در هنگام خداحافظی او می گفت: انشاءالله این آخرین باری است که من به جبهه می روم و انشاءالله شهید خواهم شد. | ||
| − | + | پشتیبانی نیرو مالی و فرهنگی | |
موضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي | موضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي | ||
راوی حسین عوض پور | راوی حسین عوض پور | ||
| سطر ۲۳: | سطر ۲۳: | ||
یکبار که برای جبهه ها کمک جمع آوری می کردند، حسن از چند روستای اطراف حدود 65 گوسفند از کمکهای مردمی را جمع کرد و با یکی از اهالی روستا می خواست ببرد و آنها را تحویل دهد. قبل از تحویل به خانه خود آمد و دو تخته فرش را نیز از خانه برداشت و همراه خود برد تا به همراه دیگر هدایا تقدیم به جبهه ها کند. وقتی به او گفتیم، تو همین دو تخته فرش را داری اگر آن را هم ببری وقتی مهمان به خانه تان بیاید فرشی نداری که روی آن بنشیند؟ او گفت: مهمان هم که به خانه ما بیاید هر جا خودمان نشستیم او هم می نشیند. | یکبار که برای جبهه ها کمک جمع آوری می کردند، حسن از چند روستای اطراف حدود 65 گوسفند از کمکهای مردمی را جمع کرد و با یکی از اهالی روستا می خواست ببرد و آنها را تحویل دهد. قبل از تحویل به خانه خود آمد و دو تخته فرش را نیز از خانه برداشت و همراه خود برد تا به همراه دیگر هدایا تقدیم به جبهه ها کند. وقتی به او گفتیم، تو همین دو تخته فرش را داری اگر آن را هم ببری وقتی مهمان به خانه تان بیاید فرشی نداری که روی آن بنشیند؟ او گفت: مهمان هم که به خانه ما بیاید هر جا خودمان نشستیم او هم می نشیند. | ||
| − | + | خاطرات سیاسی | |
موضوع خاطرات سياسي | موضوع خاطرات سياسي | ||
راوی رقیه برزنونی | راوی رقیه برزنونی | ||
| سطر ۲۹: | سطر ۲۹: | ||
حسن در زمینه فعالیت علیه رژیم قبل هم کارهایی کرده اند. از جملهء آن کارها این بود که در تهران با یکی از روحانیون آشنا شده بودند. از ایشان اعلامیه می گرفتند و بین مردم توزیع می کردند. یادم است که ساواک خیلی مساجد را کنترل و مردم را بازرسی می کرد تا از طریق رفت و آمد به مسجد اعلامیه یا چیزی رد و بدل نشود. ولی ایشان باز هم با همان کنترل زیاد، اعلامیه ها را از مسجد می گرفت و می آورد بین مردم توزیع می کرد. | حسن در زمینه فعالیت علیه رژیم قبل هم کارهایی کرده اند. از جملهء آن کارها این بود که در تهران با یکی از روحانیون آشنا شده بودند. از ایشان اعلامیه می گرفتند و بین مردم توزیع می کردند. یادم است که ساواک خیلی مساجد را کنترل و مردم را بازرسی می کرد تا از طریق رفت و آمد به مسجد اعلامیه یا چیزی رد و بدل نشود. ولی ایشان باز هم با همان کنترل زیاد، اعلامیه ها را از مسجد می گرفت و می آورد بین مردم توزیع می کرد. | ||
| − | + | خاطرات سیاسی | |
موضوع خاطرات سياسي | موضوع خاطرات سياسي | ||
راوی رقیه برزنونی | راوی رقیه برزنونی | ||
| سطر ۴۱: | سطر ۴۱: | ||
در آن زمان در مخالفت با رژیم گذشته و حمایت از انقلاب، فعالیتهایی می کرد. از جمله پخش نوارهای سخنرانی امام(ره) که برای من هم می آورد نوارهای امام را در قالب نوارهای به ظاهر ترانه با عکس نوار ترانه به روستا می آورد و بین دیگران توزیع می کرد. | در آن زمان در مخالفت با رژیم گذشته و حمایت از انقلاب، فعالیتهایی می کرد. از جمله پخش نوارهای سخنرانی امام(ره) که برای من هم می آورد نوارهای امام را در قالب نوارهای به ظاهر ترانه با عکس نوار ترانه به روستا می آورد و بین دیگران توزیع می کرد. | ||
| − | + | خاطرات سیاسی | |
موضوع خاطرات سياسي | موضوع خاطرات سياسي | ||
راوی رقیه برزنونی | راوی رقیه برزنونی | ||
| سطر ۴۷: | سطر ۴۷: | ||
هر وقت از تهران می خواستیم به روستا بیائیم، شب قبل اعلامیه ها را بسته بندی و در قنداق بچه جاسازی می کرد. و یا در نهج البلاغه جاسازی می کرد و اعلامیه ها را به روحانی یا فرد مورد اعتمادی می داد تا در فرصتی مناسب به دست مردم برساند. من به او می گفتم: شما در تهران تنها هستید این کارها را نکنید. او می گفت: من خدا را دارم و به کسی احتیاج ندارم. | هر وقت از تهران می خواستیم به روستا بیائیم، شب قبل اعلامیه ها را بسته بندی و در قنداق بچه جاسازی می کرد. و یا در نهج البلاغه جاسازی می کرد و اعلامیه ها را به روحانی یا فرد مورد اعتمادی می داد تا در فرصتی مناسب به دست مردم برساند. من به او می گفتم: شما در تهران تنها هستید این کارها را نکنید. او می گفت: من خدا را دارم و به کسی احتیاج ندارم. | ||
| − | + | خواب و رویای دیگران درمورد شهید | |
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | ||
راوی ابراهیم شبان | راوی ابراهیم شبان | ||
| سطر ۵۳: | سطر ۵۳: | ||
قبل از پیدا شدن پیکر پاک حسن بود خواب دیدم که به من گفت: دایی جان من به آرزویم رسیدم، ولی شما از بچه ها غافل نشوید. قدر این بچه ها را بدانید و اسلحه من را به زمین نگذارید. | قبل از پیدا شدن پیکر پاک حسن بود خواب دیدم که به من گفت: دایی جان من به آرزویم رسیدم، ولی شما از بچه ها غافل نشوید. قدر این بچه ها را بدانید و اسلحه من را به زمین نگذارید. | ||
| − | + | خواب و رویای دیگران درمورد شهید | |
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | ||
راوی ابراهیم شبان | راوی ابراهیم شبان | ||
| سطر ۵۹: | سطر ۵۹: | ||
زمانیکه در مرخصی بودم، حسن را خواب دیدم که به من گفت: چرا شما در روستا هستید؟ مگر عملیات نیست. بچه ها در جبهه به شما نیاز دارند. خودتان را به جبهه برسانید. | زمانیکه در مرخصی بودم، حسن را خواب دیدم که به من گفت: چرا شما در روستا هستید؟ مگر عملیات نیست. بچه ها در جبهه به شما نیاز دارند. خودتان را به جبهه برسانید. | ||
| − | + | حمایت از حق و توصیه به ان | |
موضوع حمايت از حق و توصيه به ان | موضوع حمايت از حق و توصيه به ان | ||
راوی رجب علی نصیری | راوی رجب علی نصیری | ||
| سطر ۶۵: | سطر ۶۵: | ||
یک روز در روستا که ما به جهت شرکت در راهپیمایی 22 بهمن نبودیم، مخالفین بسیج به پدر یکی از شهدا اهانت کرده و او را کتک زده بودند. وقتی که ما از شهر برگشته بودیم ایشان رفته بود به پاسگاه شکایت کرده بود ولی آنها رسیدگی نکرده بودند. وقتی جریان به سپاه کشیده شده بود، رئیس پاسگاه آمد و گفت: که هر دو طرف باید بروند زندان. حسن وقتی این موضوع را شنید گفت: خدا را شاهد می گیرم که اگر این کار عملی شود، اینجا را روی سرشان خراب می کنم. پدر شهید کتک بخورد، زندان هم برود. الحمدالله به یاری برادران سپاه و حمایت آنان این جریان با به زندان انداختن مجرم به پایان رسید. | یک روز در روستا که ما به جهت شرکت در راهپیمایی 22 بهمن نبودیم، مخالفین بسیج به پدر یکی از شهدا اهانت کرده و او را کتک زده بودند. وقتی که ما از شهر برگشته بودیم ایشان رفته بود به پاسگاه شکایت کرده بود ولی آنها رسیدگی نکرده بودند. وقتی جریان به سپاه کشیده شده بود، رئیس پاسگاه آمد و گفت: که هر دو طرف باید بروند زندان. حسن وقتی این موضوع را شنید گفت: خدا را شاهد می گیرم که اگر این کار عملی شود، اینجا را روی سرشان خراب می کنم. پدر شهید کتک بخورد، زندان هم برود. الحمدالله به یاری برادران سپاه و حمایت آنان این جریان با به زندان انداختن مجرم به پایان رسید. | ||
| − | + | خواب و رویای دیگران درمورد شهید | |
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد | ||
راوی رجب علی نصیری | راوی رجب علی نصیری | ||
نسخهٔ کنونی تا ۱۶ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۱
کد شهید: 6608873 تاریخ تولد : نام : حسن محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : عوض پور تاریخ شهادت : 1366/01/20 نام پدر : محمد مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی ابراهیم شبان متن کامل خاطره
حسن برای آخرین بار که می خواست به جبهه برود، جلوی مسجد روستا رفته بود تا از اهالی روستا خداحافظی کند. در هنگام خداحافظی او می گفت: انشاءالله این آخرین باری است که من به جبهه می روم و انشاءالله شهید خواهم شد. پشتیبانی نیرو مالی و فرهنگی موضوع پشتيباني نيرو مالي و فرهنگي راوی حسین عوض پور متن کامل خاطره
یکبار که برای جبهه ها کمک جمع آوری می کردند، حسن از چند روستای اطراف حدود 65 گوسفند از کمکهای مردمی را جمع کرد و با یکی از اهالی روستا می خواست ببرد و آنها را تحویل دهد. قبل از تحویل به خانه خود آمد و دو تخته فرش را نیز از خانه برداشت و همراه خود برد تا به همراه دیگر هدایا تقدیم به جبهه ها کند. وقتی به او گفتیم، تو همین دو تخته فرش را داری اگر آن را هم ببری وقتی مهمان به خانه تان بیاید فرشی نداری که روی آن بنشیند؟ او گفت: مهمان هم که به خانه ما بیاید هر جا خودمان نشستیم او هم می نشیند. خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي راوی رقیه برزنونی متن کامل خاطره
حسن در زمینه فعالیت علیه رژیم قبل هم کارهایی کرده اند. از جملهء آن کارها این بود که در تهران با یکی از روحانیون آشنا شده بودند. از ایشان اعلامیه می گرفتند و بین مردم توزیع می کردند. یادم است که ساواک خیلی مساجد را کنترل و مردم را بازرسی می کرد تا از طریق رفت و آمد به مسجد اعلامیه یا چیزی رد و بدل نشود. ولی ایشان باز هم با همان کنترل زیاد، اعلامیه ها را از مسجد می گرفت و می آورد بین مردم توزیع می کرد. خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي راوی رقیه برزنونی متن کامل خاطره
همسرم حسن در دوران انقلاب، ماشین کرایه می کرد و زن و مرد را برای راهپیمایی علیه شاه به سبزوار یا نیشابور می برد و اگر کسی را می دیدکه با یک روز از کار افتادگی در تأمین زندگی با مشکل مواجه است، پول به او می داد و از این طریق مردم را با انقلاب آشنا کردند. خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي راوی رجب علی نصیری متن کامل خاطره
در آن زمان در مخالفت با رژیم گذشته و حمایت از انقلاب، فعالیتهایی می کرد. از جمله پخش نوارهای سخنرانی امام(ره) که برای من هم می آورد نوارهای امام را در قالب نوارهای به ظاهر ترانه با عکس نوار ترانه به روستا می آورد و بین دیگران توزیع می کرد. خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي راوی رقیه برزنونی متن کامل خاطره
هر وقت از تهران می خواستیم به روستا بیائیم، شب قبل اعلامیه ها را بسته بندی و در قنداق بچه جاسازی می کرد. و یا در نهج البلاغه جاسازی می کرد و اعلامیه ها را به روحانی یا فرد مورد اعتمادی می داد تا در فرصتی مناسب به دست مردم برساند. من به او می گفتم: شما در تهران تنها هستید این کارها را نکنید. او می گفت: من خدا را دارم و به کسی احتیاج ندارم. خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی ابراهیم شبان متن کامل خاطره
قبل از پیدا شدن پیکر پاک حسن بود خواب دیدم که به من گفت: دایی جان من به آرزویم رسیدم، ولی شما از بچه ها غافل نشوید. قدر این بچه ها را بدانید و اسلحه من را به زمین نگذارید. خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی ابراهیم شبان متن کامل خاطره
زمانیکه در مرخصی بودم، حسن را خواب دیدم که به من گفت: چرا شما در روستا هستید؟ مگر عملیات نیست. بچه ها در جبهه به شما نیاز دارند. خودتان را به جبهه برسانید. حمایت از حق و توصیه به ان موضوع حمايت از حق و توصيه به ان راوی رجب علی نصیری متن کامل خاطره
یک روز در روستا که ما به جهت شرکت در راهپیمایی 22 بهمن نبودیم، مخالفین بسیج به پدر یکی از شهدا اهانت کرده و او را کتک زده بودند. وقتی که ما از شهر برگشته بودیم ایشان رفته بود به پاسگاه شکایت کرده بود ولی آنها رسیدگی نکرده بودند. وقتی جریان به سپاه کشیده شده بود، رئیس پاسگاه آمد و گفت: که هر دو طرف باید بروند زندان. حسن وقتی این موضوع را شنید گفت: خدا را شاهد می گیرم که اگر این کار عملی شود، اینجا را روی سرشان خراب می کنم. پدر شهید کتک بخورد، زندان هم برود. الحمدالله به یاری برادران سپاه و حمایت آنان این جریان با به زندان انداختن مجرم به پایان رسید. خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی رجب علی نصیری متن کامل خاطره
یک شب من خواب دیدم که علی برگشته ولی از پدرش خبری نیست. صبح که از خواب بیدار شدم به دوستان گفتم: حسن به شهادت رسیده و پسرش علی هم برمی گردد. بعد از یک هفته دیدم که یک نامه ای از هلال احمر آمد که علی در اسارت است و ایشان در نامه خودش به صورت رمزی اشاره کرده بود که پدرش هم به شهادت رسیده است.[۱]