ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید حسن تقدمی فارمد

۴۲ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۲
خاطرات:
. زمانی که عباس به مدرسه راهنمایی می رفت چند نفر از معلمان او زن بودند و در نهایت بی حجابی به مدرسه می آمدند. برادرم اولین ?سی کسی بود که تنفر و بیزاری خود را از شرایطی ?ه ح?ومت که حکومت طاغوت ایجاد ?رده کرده بود، نشان م? می داد او هر روز از این وضع به مدیر و ناظم ش?ا?ت م? ?رد ، ول? با ب? تفاوت? آنها روبرو م? شد. ا?نگونه بود ?ه خود به ف?ر چاره افتاد و ?? روز مارمول?? گرفته و لا? دفتر نمره ?لاس گذاشته و به بچه ها گفته بود ?ه ?س? از ا?ن ?ار به خانم معلم چیز? نگوید وقت? معلم ب? حجاب وارد شده دفتر نمره ?لاس را بازه ?رده بود ناگاه چشمش به مارمول? افتاده بود و از شدت وحشت و ترس ?ه داشته از ?لاس پا به فرار گذاشته و به ب?رون دو?ده بود و از آن روز د?گر هرگز پا به آن مدرسه نگذاشته بود. هر چند ?ه بعد از آن ماجرا برادرم تنب?ه شده بود ول? منظورش ا?ن بود ?ه ما هم?شه گوش به فرمان امام هست?م.
26. حسین آخرین باری که از جبهه آمده بود،با روحیاتی عجیب و …….ما را به صبر وپایداری در برابر مصائب فرا می خواند و گفت،اگر ما به جبهه نرویم ودین اسلام را یاری نکنیم،چه کسی باید برود ودفاع کند.
27.به یاد دارم آخرین مرخصی ?ه عباس آمده بود. حال دیگری داشت و با وجود این?ه چند روزی از مرخصی اش مانده بود، برای رفتن دقیقه شماری می ?رد و می گفت: من باید هر چه زودتر برگردم ?ه دوستانم در آنجا منتظر من هستند و او رفت و شربت شیرین شهادت را نوشید.
قبل از انقلاب به یاد دارم که عباس در سنین نوجوانی عکس شاه ظالم را نقاشی کرده بود و برایش دو گوش مانند گوشهای الاغ و دو شاخ مانند شاخهای گاو کشیده بود وآن را پشت شیشه مغازه پدرم چسبانده بود.وهمچنین در شب 22 بهمن ماه که امام دستور داده بود که مردم به پشت بام ها بروندو فریاد ا… اکبر سر دهندیک قیف پلاستیکی بزرگ در دست گرفته بود وبه بالای پشت بام رفته وبا صدای بلند که تمام روستا را فرا گرفته بود بانک ا… اکبر را سر داد.منبع: سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5254سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
۶٬۷۳۸
ویرایش