ویرایش‌ها

شهید عباس علی تاجی

۳۲ بایت اضافه‌شده، ‏۲۲ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۵
- عباسعلی و فرزنده دیگرم محمد علی تفاوت زیادی از نظر سنی و قد نداشتند . فقط عباسعلی یک سال از محمد علی بزرگتر بود. هر وقت برای این دو جنسی بر می داشتیم جفت می خریدیم . یادم هست که یک روز به بازار رفتم و برای هر دو فرزندم کفش بخرم . دو جفت هم شماره خریدم . فقط رنگشان فرق داشت . وقتی کفشها را آوردم تا پایشان کنند برای هر دو اندازه بود . گفتم هر رنگی را که دوست دارید بردارید . عباسعلی یک جفت را برای خود انتخاب کرد و برداشت که محمدعلی هم انگشت گذاشت روی همان کفشی که عباسعلی برداشته بود. خلاصه با هم جر و بحث کردند . که در آخر عباسعلی کفشها را به محمد علی داد و جفت دیگر را برداشت و از کار ایشان واقعا خوشحال شدم .
- به یاد دارم که نیمه های شب بود که از خواب بیدار شدم و خیلی تشنه بودم . رفتم سر یخچال تا آب بخورم ناگهان دیدم که چراغ داخل انباری روشن است. با خودم گفتم حتما دزد آمده است. رفتم بیرون و یواش یواش نزدیک اتاق انباری شدم و درب را باز کردم . دیدم برادرم عباسعلی چراغ دستی را روشن کرده و زیر همان نور دارد نماز می خواند. صبر کردم تا نمازش تمام شود تا به ایشان بگویم چرا اینجا نماز می خواند. ولی وقتی نمازش تمام شد شروع کرد به دعا کردن و گریه کردن . وقتی خواستم برگردم پایم به درب خورد و صدا کرد . ایشان فهمیدند پشت درب هستم . گفت : خواهر جان بیا داخل می دانم توئی . وقتی آمدم داخل نشستم . گفت: خواهش می کنم راجع این موضوع با کسی صحبت نکن چون نمی خواهم کسی بفهمد . منبع سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5116سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش