پرویز که آرزوی [[شهادت]] رادر سر می پروراند، یک عکس برادر شهیدش «اکبر» را جلوی چشمانش قرار داده بود و می گفت:مادرجان، ببین اکبر باچشمانش مرا صدا می زند ومی گوید برادر منتظرت هستم بیا. !
او در اوج جنگ ونبرد حاضر بود در حالی که همسرش، در خانه، پسرش را که تازه متولد شده بود به آغوش کشیده ونشسته بود، مادر به عروسش گفتکه عروسی پسرعموی بچه هاست حاضر شو، تا باهم به عروسی برویم واوا پاسخ داد: مادرجان ؛ تا پرویز ناید من هیچ جا نمی روم ومادر مجبور شد به تنهایی به عروسی برود ولی درآنجا نتوانست بنشیند مثل این بود که ماری را به جانش انداخته باشند، خیلی بی تابی می کرد به هرنحوی بود خودش را ازمجلس عروسی دور کرد وبه خانۀ پسرش که در آنجا مهمان بود بازگشت.
گویا که این دلهره مادر وبی تابی همسر بیجا نبود ودر آن سوی جبهه پرویز در اوج نبرد بود چهار تیرماه سال 1367 بود وزمانی که فقط یک روز به تولد پرویز باقی مانده بود وپرویز در منطقه ی طلایه به نبرد می پرداخت ناگهان براثر بمباران شیمیائی به [[شهادت]] رسید ودر همان حین مورد اصابت گلوله آرپی چی قرار گرفت وپیکر پاکش تکه تکه شد. تا جائیکه هر قطعه از بدنش به سمتی پرتاب شده بود وگویا که کربلا در دیدگان همه زنده شده بود.
به هر نحوی بود بعد از یک هفته تکه های بدن پرویز را به پشت جبهه رساندند و وقتی همسر ومادرش از این خبر آگاه شدند در غم واندوهی عمیق فرور فتند واز اینکه شنیدند پیکر پاک [[شهید]] 1 هفته در همان منطقه مانده بود بیشتر رنجیده شدند.
مادر که هنوز 4سالی از [[شهادت]] پسر دیگرش نگذشته وتا به آن روز آرام نگرفته بود در نهایت خزن واندوه، دوباره به سوگ نشست وپیکر پاک فرزندش را روانه گلزار شهدای دزفول کردند. تادر کنار دیگر شهداء آرام گیرد و مادر درکنار قبر فرزندش به سوگ نشست واز پسرش خواست تا سلام مادر را به فرزند دیگرش(اکبر) برساند. وهردو کبوتر زخمی اش را به خدا سپرد واز خدا خواست تا صبر جمیل به او عنایت کند.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41936 سایت شهدای ارتش]</ref>
==پانویس==
<references />
== ردهها ==
[[رده: شهدا]]