ویرایش‌ها

شهید غلامحسبن فتحی گوش

۴۴ بایت اضافه‌شده، ‏۲۸ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۰۹
سال 65 مریض بودم و قرار بود تحت عمل جراحی قرار بگیرم از این قضیه ناراحت بودم برای زیارت به حرم رفتم . شب خواب دیدم پدر و مادر غلامحسین در خانه ی ما هستند وقتی آنها می خواستند بروند تا سر میلان با آنها رفتیم . در حال برگشتن بودم که دیدم پارچه ای روی کوچه را پوشیده وهمه جای آن چراغانی است به خانه که رسیدم دیدم غلامحسین با لباسهای بسیجی گوشه ی حیاط نشسته است . سلام کردم یادم نبود او شهید شده است فکر می کردم جبهه بوده است و حالابرگشته است . گفتم : شما الان آمدید گفت : بله الان آمدم . گفتم : به خانه برویم راستی پدر و مادرت هم اینجا هستند . گفت : دیدم با ماشین رفتند . گفتم : شما دیدی با آنها رفتند گفت : بله گفتم : پس چرا چیزی نگفتی ؟ گفت : می خواستم تا با هم به جایی برویم . باهم به راه افتادیم و از کوچه ی تاریک که چراغانی شده بود به جایی رفتیم که روز بود . در حالی که همه جا شب بود ولی آنجا مانند روز روشن بود . راه باریکی را دیدم یک طرف آن دیوار بود و طرف دیگر آن پرتگاه بود . به طوری که به سختی می شد از آنجا رد شد . غلامحسین را دیدم که از آن راه سخت و دشوار می رود . به او گفتم : من نمی توانم بیایم ، پرت می شوم راهش خیلی باریک است . غلامحسین گفت : بیا ، نمی افتی . و بعد خودش از جلو رفت و مواظب من بود تا از آن راه باریک آهسته آهسته رد شدم . وقتی از آن راه رد شدم به غلامحسین گفتم : خدا می داند من چقدر ترسیدم این چه راهی بود که مرا آوردی ؟ گفت : این راه سخت نبود تو می ترسیدی حالادیدی ترس نداشت . بعد از راه پله ای که در آن طرف قرار داشت به پایین رفتیم . وارد سالن غذاخوری شدیم گفت : بیا همین جا غذا بخوریم . در حالی که همه جا شب بود آنجا همانند روز روشن بود . در حال غذا خوردن بودیم که از خواب بیدار شدم . وقتی از خواب بیدار شدم با خودم گفتم : حتماً زیر عمل جراحی می میرم ، امیدم قطع شده بود وقتی خوابم را برای خواهرم تعریف کردم گفت : ان شاءالله از خطر می گذری و خوب می شوی . همین طور هم شد .<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%2015742 یاران رضا]</ref>
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 15742=پانویس==<references/>
۴۴۶
ویرایش