شهید علی اکبر حیدر بیگی: تفاوت بین نسخهها
از دانشنامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
| سطر ۲۸: | سطر ۲۸: | ||
|خانواده = نام پدر[[محمد]] | |خانواده = نام پدر[[محمد]] | ||
}} | }} | ||
| − | خاطرات: | + | ==خاطرات:== |
یادم هست زمانی که پدرم علی اکبر در جبهه حضور داشت به خاطر علاقه زیادی که به او داشتم با یکی از دوستانم که سرهنگ بود صحبت کرده و ترتیب انتقال او را به مشهد داده دادم وقتی که ایشان به مرخصی آمد و موضوع را شنید به جای اینکه خوشحال شود ناراحت شد و به من گفت پدر جان من که با بقیه آن آدمهایی که در جبهه در مقابل دشمن ایستاده اند و جان فدا می کنند کمتر نیستم چه بسا آنها بیشتر از من آشنا و پارتی داشته باشند ولی اصلا چیزی در رابطه با انقال خود صحبت نکرده اند پس درست نیست ما این کار را انجام دهیم سپس مرا مجبور کرد که پیش آشنا ی مان رفته و به او بگویم که جای علی اکبر خوب است و لازم به جابجایی نیست <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7564 سایت یاران رضا]</ref> | یادم هست زمانی که پدرم علی اکبر در جبهه حضور داشت به خاطر علاقه زیادی که به او داشتم با یکی از دوستانم که سرهنگ بود صحبت کرده و ترتیب انتقال او را به مشهد داده دادم وقتی که ایشان به مرخصی آمد و موضوع را شنید به جای اینکه خوشحال شود ناراحت شد و به من گفت پدر جان من که با بقیه آن آدمهایی که در جبهه در مقابل دشمن ایستاده اند و جان فدا می کنند کمتر نیستم چه بسا آنها بیشتر از من آشنا و پارتی داشته باشند ولی اصلا چیزی در رابطه با انقال خود صحبت نکرده اند پس درست نیست ما این کار را انجام دهیم سپس مرا مجبور کرد که پیش آشنا ی مان رفته و به او بگویم که جای علی اکبر خوب است و لازم به جابجایی نیست <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7564 سایت یاران رضا]</ref> | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۹ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۸
| علی اکبر حیدربیگی | |
|---|---|
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | تربت حیدریه |
| شهادت | ۱۳۶۱/۳/۴ |
| سمتها | رزمنده |
| جنگها | جنگ ایران و عراق |
| خانواده | نام پدرمحمد |
خاطرات:
یادم هست زمانی که پدرم علی اکبر در جبهه حضور داشت به خاطر علاقه زیادی که به او داشتم با یکی از دوستانم که سرهنگ بود صحبت کرده و ترتیب انتقال او را به مشهد داده دادم وقتی که ایشان به مرخصی آمد و موضوع را شنید به جای اینکه خوشحال شود ناراحت شد و به من گفت پدر جان من که با بقیه آن آدمهایی که در جبهه در مقابل دشمن ایستاده اند و جان فدا می کنند کمتر نیستم چه بسا آنها بیشتر از من آشنا و پارتی داشته باشند ولی اصلا چیزی در رابطه با انقال خود صحبت نکرده اند پس درست نیست ما این کار را انجام دهیم سپس مرا مجبور کرد که پیش آشنا ی مان رفته و به او بگویم که جای علی اکبر خوب است و لازم به جابجایی نیست [۱]