مسئولیت : معاونفرماندهگردان ـ ادوات
گلزار : شمارهیکبیرجند
==خاطرات==:
کاظم خائف روزی یک خانم کهن سال که به بی بی مشهور بود به منزل ما آمد و گفت : من پسر شما کاظم خائف را خواب دیدم که به من گفت : بی بی جان تا منزل خواهرم می روی ؟ گفتم : کاظم آقا من منزل خواهر شما طاهره را یاد ندارم گفت : عیت ندارد من جلو می روم شما از پشت سر بیایید! مراتا منزل طاهره آورد .کاظم دستش را در سینه کرد ودسته گلی تازه با گلهای خوشبوی محمدی بیرون آورد وگفت : بی بی جان این گلها را به طاهره بده و به او بگو هر وقت مادر ناراحت بود این دسته گل را به ایشان بده و به مادر بگو ناراحت من نباشد.
در آخرین عملیاتی که کاظم به مرخصی آمده بود برای کاری به سپاه رفته بود در موقع برگشت از سپاه به مادرش گفت: مادرجان می خواهم بروم جبهه ولی مادرش گفته بود که شما هنوز دو روز است که از مرخصیتان می گذرد، باشید و استراحت کنید تا دیگران بروند و بعد نوبت شما بشود. کاظم در جواب مادرش می گوید: نه مادر باید بروم چون منطقه به ما نیاز دارد و عده ای هم می خواهند داوطلبانه به جبهه بروند. من(عمو شهید) گفتم: شما نمی خواهد بروید شما بایستی پیش مادرتان بمانید. بعد گفت: من افتخار می کنم که بروم و کمکی به اسلام باشم.
تا وقتی که در نیشابور، مشغول خدمت بودم، متأسفانه گناهی مانند غیبت دامنگیر من بود و من آنرا انجام می دادم. شبی شهید کاظم خائف را در خواب دیدم و پرسیدم: از کجا می آیی؟ گفت: از عالم آخرت. گفتم: آنجا چه خبر است و چه می کنی؟ گفت: من آنجا مسئول دبیرخانه هستم! گفتم: پس خوش می گذرد و جای مهم حساسی هستی! دیدم ناراحت است، گفتم: چه شده است؟! گفت: مدتی است به ما گزارش می رسد که تو فلان گناه را انجام می دهی! من که خجالت می کشیدم اعتراف نکردم و گفتم: دروغ است، گزارش دروغ بوده! لیکن ایشان فرمود: به آن دبیرخانه گزارش دروغ نمی رسد! من به تو گفتم و تا کنون هم آن گزارشها را رد نکرده ام ولی از امروز به بعد اگر تکرار شد آنها را رد خواهم کرد! و رفت. دوباره در همان عالم خواب در حال انجام گناه بودم که ناگهان ظاهر شد و گفت: بارک الله به ماا دروغ می گویی این هم گناه تو! از خواب که بیدار شدم رفتم که شام بخورم ولی متحول بودم... پس از دو یا سه ساعت دوستان به من گفتند: تو امشب حالت خودت دست خودت نیست. وقتی برای شام آمدی، حواست نبود، پاسخهای بی ربط می دادی و یک جور دیگر شام می خوردی، چه شده ؟! ولی من جریان را تعریف نکردم. ولیکن برای من ثابت شد که شهداء چگونه ناظر بر اعمال ما هستند و من هم سعی کردم که آن گناه را ترک کنم.
پس از شهادت کاظم خائف خوابهای سریال وار جالبی می دیدم که خیلی برایم جالب بود ایشان را درعالم خواب ملاحظه می کردم که مزارش در محل پارک مصطفی خمینی (ره) بیرجند است و من می روم ایشان را صدا می زنم . با کفن بیرون می آید و کفش را می کند و در داخل قفسه می گذارد و کت و شلوار می پوشد . آنگاه با هم می رویم و قدم می زنیم و صحبت می کنیم و عالم بسیار خوشی داریم و این خوابها تکرار می شد و اکثرا با هم بودیم .گاهی می دیدم که من به سراغ ایشان نمی روم ، ولی ایشان می آید ، و وقتی می پرسم ، از کجا می آیی ؟ می فرمود : (( از عالم آخرت می آیم ؟)) و وقتی هم می خواست جدا شود و برود تا کنار مزارش می رفتم و آنجا از هم جدا می شدیم و ایشان می رفت . این خوابها آنقدر برایم جالب بود که شبی در همان عالم خواب با خود می گفتم: امشب وقتی بیاید ، باید به هرنیرنگی که شده او را ببرم و به پزشکی نشان بدهم تا بفهمم که خود اوست و یا روح وی ، و اگر خود اوست ، رهایش نکنم و به نزد پدر و مادرش ببرم ، تا او را ببیند و خوشحال شوند . اتفاقا به خوابم آمد و او را به طرف بیمارستان می بردم . به محض نزدیک شدن به بیمارستان ، ناگهان غیب می شد و از نظرم پنهان می گشت . شب دیگر ، دوباره قضیه تکرار شد و او را به دارالشفاء حضرت فاطمه (س) بروم و به دکتر نشان دادم و گفتم : ملاحظه بفرمایید که ایشان خودش است یا روحش ! و پزشک در حالیکه می خندید ، می گفت : ایشان خودش است و روح محض نیست ! من خوشحال شدم و یواش یواش تا نزدیکهای منزل پدرش بردم ، و ناگهان غیب شد .
در یکی از روزهایی که کاظم از جبهه به مرخصی آمده بود به من می گفت: برادر جان دلم گرفته فکر می کنم وقتی به مرخصی می آیم من را از زندانی کرده اند. گفتم چرا؟ گفت: به جبهه می رئم و آن حال و هوا و نورانیت بچه ها را که با جان و دل با پروردگار حویش به راز و نیاز پرداحته اند را مشاهده می کنم دلم باز می شود و می گویی در این دنیا نیستم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7684 سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />