ویرایش‌ها

شهید علی رضا ثابت

۹ بایت حذف‌شده، ‏۳۰ تیر ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۵۳
او از كودكي انساني بود که هرگز زير بار منت کسي نمي رفت و دلش مي خواست که با زور بازوي خود مخارج مدرسه را تأمين كند. هر سال که به مدرسه مي رفت با معدل خوب قبول مي شد. هرگز آزار و اذيتش به کسي نمي رسيد؛ در سن 12 سالگي به [[مسجد]] مي رفت و پشت سر امام جماعت به نماز مي پرداخت و در كارها با امام جماعت مشورت مي كرد.
پس از پايان دوره راهنمايي پا به هنرستان گذاشت تا در رشته برق ديپلم بگيرد او در سال اول هنرستان در رشته برق مهارت پيدا کرد و هميشه کنجکاو بود؛ وسائل برقي خانواده را درست مي کرد. در دوران انقلاب او سال اول هنرستان با معدل 16 قبول شد؛ در راهپيمايي و تظاهرات بر عليه رژيم خائن شاهنشاهي با بچه ها شرکت مي کرد تا اين که انقلاب شکوهمند اسلامي به پيروزي رسيد؛ شب ها با دوستانش در [[مسجد]] کشيک مي دادند و براي سربلندي و حفاظت از انقلاب [[مسجد]] را سنگر کرده بودند تا اين که سال تحصيلي فرا رسيد و براي سال دوم هنرستان ثبت نام کرد او راهش خيلي دور بود، هر روز صبح زود بلند مي شد به هنرستان مي رفت؛ با تلاش فراوان سال دوم هم قبول شد.<ref>سایت شهدای ارتش[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/6453%20%20]</ref>
تا اين که ماه مبارک رمضان آغاز گرديد او براي اين که به جبهه برود در بسيج کازرون ثبت نام کرد و با زبان روزه آموزش ديد بعد از دوره چون مي خواست به مدرسه برود به جبهه نرفت تا اين که در سال 1361 ترك تحصيل كرد و به آموزشي جهرم نرفت تا مادرش نفهمد و به جبهه برود؛ بعد از دو ماه آموزش، سه ماه به جبهه رفت و بازگشت و در شهريورماه امتحان داد و قبول شد.
اين [[شهيد]] گرامي قلبش مالامال از خدا بود، به نماز شب علاقه داشت تا با خداي خود راز و نياز کند و طلب آمرزش و بخشش نمايد؛ هميشه در [[مسجد]] به تلاوت قرآن مي پرداخت و بعد از هر نماز چند آيه اي از قرآن را مي خواند و سعادتمندي خود را آرزو مي كرد؛ او با همه خوب بود، صله ي رحم انجام مي داد، دوست داشت هميشه با مستضعفين در ارتباط باشد؛ غرور و تکبر متنفر بود و در قلب همه جا داشت. هميشه در تشيع جنازه [[شهدا]] شرکت مي کرد دوست داشت که دستش به جنازه [[شهيد]] برسد؛ در هر شب جمعه به آقا سيد محمد و يا [[بهشت زهرا]] مي رفت و بر سر قبر [[شهيدان]] فاتحه مي خواند.
در نامه هايش که از جبهه براي مادر مي نوشت مي گفت : مادر ناراحت نباش هر چه خواست خدا باشد همان مي شود اگر خدا نخواهد و عمرم سر نباشد مي آيم، اگر عمرم سر بود ديگر بر نمي گردم. در آخرين مرخصي، هنگام رفتن با چشم اشکبار به همه خداحافظي كرد و به همه گفت: مرا حلال کنيد چون مي دانست مي خواهد به الله بپيوندد. نواري كه در جبهه پر كرده بود براي مادرش جا گذاشت که در آن با صداي قشنگ زماني که در کردستان بود براي بچه ها نوحه مي خواند و آنها جواب مي دادند.<ref>[https://ajashohada.ir/MartyrDetails/27762 سایت شهدای ارتش]</ref>
==پانویس==
<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش