کد شهید: 6122378 تاریخ تولد : نام : رضا محل تولد : مشهدنام خانوادگی : فراهانی تاریخ شهادت : 1361/01/07نام پدر : حشمتاله مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرماندهگردانگلزار : تایبادخاطرات توصیه های شهیدموضوع توصيه هاي شهيدراوی متن کامل خاطره یک شب قبل از شهادت رضا خواب دیدم حاج آقایی، کبوتری سفید که بالهایش خونی شده بود و سرهم نداشت را به من داد.با دیدن این خواب از ترس بیدار شدم وشروع کردم به فرستادن صلوات، وصدقه هم دادم.بعد از چند روز خبر شهادت فرزندم را آوردند. بدون موضوعموضوع بدون موضوعراوی متن کامل خاطره -یادم می آید رضا علاقه زیادی به نماز اول وقت داشت ماه رمضان بود و من کلاس اول راهنمایی بودم . حدود هفده ساعت تشنگی و گرسنگی برای من کمی غیر قابل تحمل بود . موقع افطار شد و من که خودم را برای افطار کردن آماده می کردم رضا مرا صدا زد و گفت : خواهرم بهتر نیست اول نماز بخوانی و بعد افطار کنی . هر چند برای من کمی مشکل بود اما بخاطر اینکه علاقة زیادی به او داشتم نماز را با ایشان خواندم و بعد افطار کردم . بدون موضوعموضوع بدون موضوعراوی متن کامل خاطره - رضا در خصوص اموال بیت المال خیلی حساس بود . به طوری که یادم هست یک روز مشغول نوشتن نامه بود و برادر کوچکش که دو سال بیشتر نداشت دست به لوازم رضا زد و یک سوزن ته گرد را برداشت . رضا فوراً آن سوزن را از دست برادرش گرفت و گفت : این مال بیت المال است نباید به آن دست بزنی گفت : نه ، نباید دست بزند خراب می شود بدون موضوعموضوع بدون موضوعراوی متن کامل خاطره - زمانی که اولین انتخابات ریاست جمهوری بود خوب خاطرم هست که همه جا صحبت از بنی صدر و مدنی بود . وهمه می گفتند : به بنی صدر رأی بدهیم امام خمینی می داند بنی صدر آدم خوبی نیست ولی نمی شود بگوید به چه کسی رأی بدهید ما باید در این باره تحقیق کنیم و بهترین فرد را اتنخاب کنیم بدون موضوعموضوع بدون موضوعراوی متن کامل خاطره - یادم است یک روز مشغول شستن ظرفها بودم که رضا وارد منزل شد و از راه آمد و در حالی که خسته بود به آشپزخانه آمد و گفت: شما بروید بنشینید من خودم این ظرفها را می شویم هر چه گفتم نه این وظیفه من است قبول نکرد .بالاخره ظرفها را از من گرفت و شست . بدون موضوعموضوع بدون موضوعراوی متن کامل خاطره در دوران انقلاب در یکی از شبها ی حکومت نظامی در کنار منزل آیت ا.. شیرازی که فوت کرده اند تیراندازی می شود . رضا هم درآنجا بوده وموقع درگیری پشت ماشین پنهان می شود براثر تیراندازی یک نفر تیر می خورد .رضا او را بغل می کند و به بیمارستان امام رضا (ع) می رساند . به بیمارستان که می رسد به علت اصابت تیر به مغزش همانجا روی دست رضا به شهادت می رسد . آخر شب بود که به ما خبر دادند رضا در بیمارستان است ما هم سریع نصف شب خود را به بیمارستان امام رضا (ع) رساندیم . بیمارستان خیلی شلوغ بود به بیمارستان که رسیدیم رضا را همراه دو نفر دیگر دیدیم که از بیمارستان می آید . جلو رفتم و گفتم : مادر جان اینجا چه می کنی ؟ رضا گفت : شما برای من ناراحتی من طوری نشدم بیا برویم اینجا ببین چه خبر است . چقدر انسانهای بی گناه را کشته اند دست مرا گرفت و به داخل بیمارستان برد و گفت :ببین با اینها چه کار کرده اند شما دلت برای من نسوزد برای اینها بسوزد. بدون موضوعموضوع بدون موضوعراوی متن کامل خاطره یک روز صبح بود رضا مرا به حرم امام رضا (ع) برد . در آنجا مشغول به راز و نیاز شدیم حال و هوای خاصی در حرم داشت . او به من گفت : مادر جان خوب نگاه کن وببین چقدر حرم امام رضا (ع) زیباست و چه حال و هوای معنوی خاصی دارد بهترین موقع برای زیارت و راز ونیاز صبح زود است. بدون موضوعموضوع بدون موضوعراوی متن کامل خاطره با شروع جنگ رضا رفتن به جبهه را واجب تر ار هر کاری می دانست و درس را رها کرد تا به وظیفه اش یعنی شرکت در جبهه های حق علیه باطل عمل کند . پدرش از این موضوع ترک تحصیل او و شرکت در جبهه ناراحت بود تا اینکه بعد از شهادت رضا یک شب پدرم او را خواب دیده بود و به پدرم گفته بود : پدر جان از اینکه من به دانشگاه نرفته ام اصلاً غصه نخور چرا که من در دانشگاه اینجا قبول شدم . بدون موضوعموضوع بدون موضوعراوی متن کامل خاطره یادم می آید زمانیکه در ازتش خدمت می کردم دفترچه ی اتکا 10 نفری داشتیم . سهمیه ما زیاد بود و من آن را نمی فروختم و نگه می داشتم برای روزهای مبادا تا اگر لازم آمد استفاده کنم . یک روز رضا نزد من آمد و گفت : پدرجان فکر می کنید خدا راضی هست که شما 5 ، 6 کیسه برنج را روی هم گذاشته باشی و خیلی از مردم گرسنه باشند گفتم : من ناراحت نمی شوم حرف آخرت را بگو گفت : یک کیسه از این برنج ها را به من می دهی ببرم گفتم : چرا ندهم یک حلب روغن هم بردار و ببر و او برنج و روغن را برد و بین افرادی که نداشتند و مد نظر اوبودند تقسیم کرد . بدون موضوعموضوع بدون موضوعراوی متن کامل خاطره یادم نمی رود زمانی که به همراه رضا در سپاه تایباد بودم . شبهای زیادی را با او از سپاه تایباد پیاده مسافتی را طی می کردیم و به قبرستان که در حاشیه ی شهر واقع شده بود می رفتیم . جای واقعاً وحشتناکی بود به طوری که اگر در روز به آنجا می رفتی دچار وحشت می شدی چه برسد به شب . یک شب رضا گفت : بیا برویم به قبرستان تا ببینیم چه آینده ای در انتظار ماست من که مثل او انگیزه ی قوی نداشتم به او گفتم : آقا چیه هر شب بلند می شویم و به آنجا می رویم دست بردار از این کار گفت : نه برویم وببینیم آینده را . خلاصه آن شب هم مثل هر شب به طرف قبرستان به راه افتادیم . در بین راه رضا از مسائل متفاوتی صبحت می کرد از صحبتهای او متوجه شدم که به مسائل دنیوی هیچ علاقه ای ندارد و هدفش هدایت مردم بخصوص جوانان است وتبلیغ در راه دین و کمک به افراد محروم بود . همین طور که صحبت می کردیم و می رفتیم او به رفت و آمدهای مشکوک نظاره می کرد. به قبرستان رسدیم باز کردن در قبرستان با یک سر و صدای وحشتناکی همراه بود وارد محوطه ی قبرستان شدیم به بالای تپه ای که در آنجا بود رفتیم از آن بالا بر تمام قبرستان مشرف بودیم در آنجا نشستیم اطرافمان همه قبر بود . ظلمت و تاریکی همه جا را فرا گرفته بود رعب ووحشت عجیبی در دل مان افتاده بود که ناگهان رضا با خواندن قرآن فضا را معنوی کرد و دلهایمان آرامش خاصی به خود گرفت . الا به ذکر ا… تطمئن القلوب . شبی دیگر که به بالای تپه رفتیم ناگهان پایم به تابوتی که کنار قبری بود برخورد کرد وقتی نگاه کردم متوجه شدم یک تابوت خالی است . فراهانی از نظر معنوی وروحی بالا بود گفت : بیا همین امشب را روی همین تابوت بنشینیم. مقداریکه صحبت کردیم رضا گفت : حمید من می خواهم بروم داخل قبر دراز بکشم وببینم حال مرگ و شب اول قبر چطور است گفتم : بیا برویم ممکن است داخل قبر کوخ و حشره ای باشد گفت: نه باید داخل قبر بروم . سنگی به داخل قبر انداختیم که حدود یک متر و نیم گود بود رضا رفت داخل قبر ودراز کشید وگفت : حمید چشمهایت را ببند وفکر کن شب اول قبر است و تورا داخل قبر گذاشته اند و سردی زمین را حس می کنی نگاه کن چقدر تنگ است آرنجهایم باز نمی شود خلاصه بعد از مدتی از آنجا بلند شد و رفتیم .منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID==زندگینامه15835==
رضا فراهانى فرزند حشمت اللّه، در اوّل فروردين ماه سال 1339 - مطابق با ماه محرّم - در شيروان متولد شد.
تا سوم ابتدايى در بجنورد تحصيل كرد و بعد به علّت انتقال پدر به مشهد، دوره راهنمايى را در مدرسه عنصرى و دوره متوسّطه را در دو مدرسه كورش و فردوسى اين شهر گذراند.