ویرایش‌ها

شهید هاشم چینانی

۸ بایت حذف‌شده، ‏۲ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۴۷
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار : بهشت‌رضا
==خاطرات==  پيش بيني شهادت 
راوی
متن کامل خاطره
2- آخرین دفعه ای که می خواست به جبهه برود گویی به او الهام شده بود که به شهادت می رسد به همین خاطر به عکاسی رفت و چند تا عکس گرفت و به ما داد و گفت: " به من الهام شده که شهید می شوم . این عکسها را از من به یادگاری داشته باشید که به آنها احتیاج خواهید داشت . " همین طور هم شد و بعد از مدتی به فیض شهادت نائل شد .
همت در رفع مشکل ديگران 
راوی
متن کامل خاطره
 
- مرتبه که هاشم به مرخصی آمده بود یکی از دوستانش سفارش کرده بود که به خانواده اش سر بزند . او به همین خاطر به خانواده دوستش سر می زند و هر چه که خانواده آنها لازم داشتند تهیه می کند تا اینکه من از اینکار او متوجه شدم و چون شبها دیر به خانه می آمد دیگر اجازة این کار را به ندادم . ولی او گفت: " پدرجان ، من با مادرم به خانواده دوستم سر می زنم و اگر کاری داشته باشند برای آنها انجام می دهم . " با شنیدن این حرف موافقت کردم و به او اجازه دادم که به خانواده دوستش سر بزند و به آنها کمک کند
امر به معروف و نهي از منکر 
راوی
متن کامل خاطره
- یک روز که هاشم به منزل آمد زنهای همسایه جلوی درب منزل نشسته بودند . وقتی که هاشم همسایه ها را دید که بیرون نشسته و صحبت می کنند رو به من کرد و گفت: " مادر به زنهای همسایه بگو جلوی درب منزل ننشینند و بروند داخل خانه با هم صحبت کنند چرا که نامحرم آنها را می بیند .
نزديکي قول و عمل 
راوی
متن کامل خاطره
- یک شب که در پایگاه بسیج بودیم با دوستان تصمیم گرفتیم به اردو برویم . قرار شد هر نفر ازما وسیله ای را تهیه نماید . وسیله ای که هاشم قرار شد تهیه نماید در منزل نداشتند . و او آن شب که هوا خیلی سرد بود به منزل یکی از آشنایان رفته بود و لوازم مورد نظر را از آنجا تهیه کرده بود. هنگامی که به پایگاه بسیج آمد ماجرا را از او جویا شدم و به او گفتم : چرا این کار را کردی و خودت را به زحمت انداختی او گفت : " من مسئولیت تهیه این لوازم را به عهده گرفتم و باید آنها را تهیه می کردم . "
ساده زيستي و پرهيز از تجمل 
راوی
متن کامل خاطره
12- روزی که هاشم می خواست به جبهه برود گفت: « مادر، بیا به منزل دایی برویم تا از او خداحافظی کنم.» گفتم: با این کفشها که نمی شود بیا برویم تا یک کفش نو برایت بخرم. هاشم گفت: « مادر جان، دیگر کفش لازم ندارم.»
تولد و کودکي 
راوی
متن کامل خاطره
12- هاشم در دوران کودکی خیلی غش می کرد و ما هر چه او را به دکتر می بردیم او خوب نمی شد. یک روز او را به حرم مطهر امام رضا (ع) بردیم و برای او نذر کردم که اگر خوب شود برابر وزنش پول به صندوق امام رضا(ع) بدهیم. بر اثر همان نذر ایشان خوب شد.
احساس مسؤليت
 
راوی
متن کامل خاطره
12- یک شب که ایشان در پست نگهبانی بود قرار بود که به جای ایشان شخص دیگری بیاید و پستش را عوض کند. اما آن فردی که می بایست می آمد 45 دقیقه دیر آمده بود و هوا هم خیلی سرد بود، از شدت سرما صورت هاشم یخ زده بود. وقتی به پایگاه آمد ماجرا را از او پرسیدم و او برایم تعریف کرد. گفتم: چرا حداقل تلفن نزدی؟ گفت: « جانشینم نیامده بود و من نمی توانستم ترک پست کنم.»
نيکوکاري 
راوی
متن کامل خاطره
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش