متن کامل خاطره
*یکی از همرزمان پسرم محمود برایم نقل کرد که شب جمعه بود و ما دعای کمیل می خواندیم دیدم محمود برای خودش خلوت کرده و در گوشه ای رفته است و دعای کمیل می خواند وقتی به ایشان گفتم بیا پیش ما بشین و دعا را با بچه ها بخوانیم ایشان گفت دوست دارم آخرین دعای کمیل که می خوانم در تنهایی باشم و دیگر دعای کمیل نمی خوانم گفتم این چه حرفی است که می زنی گفت چند شب پیش خواب دیدم که شهید می شوم.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=15708 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />