شهید ابوالقاسم فضلی شهری: تفاوت بین نسخهها
| سطر ۱: | سطر ۱: | ||
| − | |||
کد شهید: 6310434 تاریخ تولد : | کد شهید: 6310434 تاریخ تولد : | ||
نام : ابوالقاسم محل تولد : گناباد | نام : ابوالقاسم محل تولد : گناباد | ||
| سطر ۱۰: | سطر ۹: | ||
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : آرپیجیزن ـ ادوات | نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : آرپیجیزن ـ ادوات | ||
گلزار : شهدا | گلزار : شهدا | ||
| − | خاطرات | + | ==خاطرات== |
| − | + | ||
| + | دقت در حلال و حرام | ||
| + | |||
موضوع دقت در حلال و حرام | موضوع دقت در حلال و حرام | ||
| + | |||
راوی صدیقه فضلی | راوی صدیقه فضلی | ||
| + | |||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
یکبار ابولقاسم رفته بود با کوپن اجناس بگیرد وقت اجناس کوپنی را گرفته بود یادش رفته بود کوپن ها را به صاحب مغازه بدهد بعد از گذشت چند روزی وقتی دستش را داخل جیبش می گذارد می بیند کوپن ها تحویل نشده است وقتی من از موضوع مطلع شدم می خواستم ایشان را امتحان کنم گفتم: برو دوباره آنها را بگیر قاسم در جواب گفت: استغفرا... اگر من را بکشند چنین کاری را نمی کنم چگونه شما از من می خواهید تا حق دیگران را بگیرم و بخورم ایشان رفت و کوپن ها را به صاحب مغازه تحویل داد. | یکبار ابولقاسم رفته بود با کوپن اجناس بگیرد وقت اجناس کوپنی را گرفته بود یادش رفته بود کوپن ها را به صاحب مغازه بدهد بعد از گذشت چند روزی وقتی دستش را داخل جیبش می گذارد می بیند کوپن ها تحویل نشده است وقتی من از موضوع مطلع شدم می خواستم ایشان را امتحان کنم گفتم: برو دوباره آنها را بگیر قاسم در جواب گفت: استغفرا... اگر من را بکشند چنین کاری را نمی کنم چگونه شما از من می خواهید تا حق دیگران را بگیرم و بخورم ایشان رفت و کوپن ها را به صاحب مغازه تحویل داد. | ||
| − | + | ||
| + | لحظه و نحوه شهادت | ||
| + | |||
موضوع لحظه و نحوه شهادت | موضوع لحظه و نحوه شهادت | ||
| + | |||
راوی محمود اسماعیل زاده | راوی محمود اسماعیل زاده | ||
| + | |||
متن کامل خاطره | متن کامل خاطره | ||
یکی دو روز که از عملیات گذشته بود رفتیم از جلو چند تا گونی برداشتیم توی خط ایستاده بودیم که ابوالقاسم گفت: محمود بیا اینجا کارت دارم رفتم گفتم: چکار دارید؟ گفت: بشین، نشستم در حالی که هوا گرم بود و از طرف دیگر باران هم می بارید به ما خرما تعارف کرد برداشتیم و رفتیم به طرف دیگر وقتی که برگشتیم دیدیم سنگرشان با خاک یکسان شده است و خبر هم از قاسم نیست سراغش را از دیگر بچه ها گرفتم که گفتند شهید شده است گلوله ای به سنگر که قاسم در آن بوده اصابت کرده و به شهادت رسیده است. | یکی دو روز که از عملیات گذشته بود رفتیم از جلو چند تا گونی برداشتیم توی خط ایستاده بودیم که ابوالقاسم گفت: محمود بیا اینجا کارت دارم رفتم گفتم: چکار دارید؟ گفت: بشین، نشستم در حالی که هوا گرم بود و از طرف دیگر باران هم می بارید به ما خرما تعارف کرد برداشتیم و رفتیم به طرف دیگر وقتی که برگشتیم دیدیم سنگرشان با خاک یکسان شده است و خبر هم از قاسم نیست سراغش را از دیگر بچه ها گرفتم که گفتند شهید شده است گلوله ای به سنگر که قاسم در آن بوده اصابت کرده و به شهادت رسیده است. | ||
| − | + | ||
| + | خبر شهادت | ||
| + | |||
موضوع خبر شهادت | موضوع خبر شهادت | ||
| + | |||
راوی صدیقه فضلی | راوی صدیقه فضلی | ||
| − | |||
| − | + | متن کامل خاطره | |
| − | + | ||
| + | یک روز در حال جارو کردن بودن که انگار کسی به من گفت برادرت شهید شده است یک ضعف و سستی بر تنم نشست همین طور نشستم و گفتم چون دو برادرم محمود و ابوالقاسم جبهه بودند نکنه خدا ناکرده این فکری که به ذهن من رسیده است راست باشد ان شاء ا... که محمود نباشد چون او زن دارد و بچه ی چهار ماهه ای بعد از سه روز جنازه ابوالقاسم را آوردند یک روز سر تنور نشسته بودم که دیدم چند نفر آمدند و آنجا برایم روشن شد که برادرم شهید شده است.<ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16026 یاران رضا]</ref> | ||
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references/> | <references/> | ||
نسخهٔ ۸ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۲۷
کد شهید: 6310434 تاریخ تولد : نام : ابوالقاسم محل تولد : گناباد نام خانوادگی : فضلیشهری تاریخ شهادت : 1363/07/27 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : میخک
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : دانش آموز یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : آرپیجیزن ـ ادوات گلزار : شهدا
خاطرات
دقت در حلال و حرام
موضوع دقت در حلال و حرام
راوی صدیقه فضلی
متن کامل خاطره
یکبار ابولقاسم رفته بود با کوپن اجناس بگیرد وقت اجناس کوپنی را گرفته بود یادش رفته بود کوپن ها را به صاحب مغازه بدهد بعد از گذشت چند روزی وقتی دستش را داخل جیبش می گذارد می بیند کوپن ها تحویل نشده است وقتی من از موضوع مطلع شدم می خواستم ایشان را امتحان کنم گفتم: برو دوباره آنها را بگیر قاسم در جواب گفت: استغفرا... اگر من را بکشند چنین کاری را نمی کنم چگونه شما از من می خواهید تا حق دیگران را بگیرم و بخورم ایشان رفت و کوپن ها را به صاحب مغازه تحویل داد.
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی محمود اسماعیل زاده
متن کامل خاطره
یکی دو روز که از عملیات گذشته بود رفتیم از جلو چند تا گونی برداشتیم توی خط ایستاده بودیم که ابوالقاسم گفت: محمود بیا اینجا کارت دارم رفتم گفتم: چکار دارید؟ گفت: بشین، نشستم در حالی که هوا گرم بود و از طرف دیگر باران هم می بارید به ما خرما تعارف کرد برداشتیم و رفتیم به طرف دیگر وقتی که برگشتیم دیدیم سنگرشان با خاک یکسان شده است و خبر هم از قاسم نیست سراغش را از دیگر بچه ها گرفتم که گفتند شهید شده است گلوله ای به سنگر که قاسم در آن بوده اصابت کرده و به شهادت رسیده است.
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
راوی صدیقه فضلی
متن کامل خاطره
یک روز در حال جارو کردن بودن که انگار کسی به من گفت برادرت شهید شده است یک ضعف و سستی بر تنم نشست همین طور نشستم و گفتم چون دو برادرم محمود و ابوالقاسم جبهه بودند نکنه خدا ناکرده این فکری که به ذهن من رسیده است راست باشد ان شاء ا... که محمود نباشد چون او زن دارد و بچه ی چهار ماهه ای بعد از سه روز جنازه ابوالقاسم را آوردند یک روز سر تنور نشسته بودم که دیدم چند نفر آمدند و آنجا برایم روشن شد که برادرم شهید شده است.[۱]