==خاطرات==
- زمان اوج انقلاب اسلامی روزیکه میدان شهدای مشهد کشتار داد من و پسرم داخل تاکسی بودیم . او که صحنه را دید . خیلی ترسید . اما وقتی که خدا می خواهد کسی را به خودش نزدیک کند . همین پسر می خواست برود . هر چه پدرش اصرار کرد . نرود نشد . 20 روز از پدرش زودتر به جبهه رفت و به حرف پدرش نکرد ثبت نام کرد و رفت 45 روز آنجا بود . آمد مرخصی من به او گفتم، و اصرار کردم و گفتم : حالا پدرت نیست تو دیگر نرو . گفت : مادر من جبهه را بیشتر دوست دارم شما چرا اصرار می کنی؟ من هم دیگر سکوت کردم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10072 سایت یاران رضا]</ref>