مـادر شهید از خاطرات شهید چنین می گوید:
یكی از آشنایان می گفت: در دوران جوانی شهید در اطراف خانه داشتیم هیزم جمع می كردیم كه شهید را دیدیم. با دیدن ما، به طرف ما آمد و هم در جمع كردن هیزم و هم در حمل كردن هیزم به ما كمك كرد.
شهید محمود در باغِ سیبی كه داشتیم در چیدن سیب ها كمك می كرد و یك دستمال بزرگی داشت كه هر روز دستمال را پُر از سیب كرده می آورد ولی نمی دانستیم آنها را چه كار می كند و به چه كسی می دهد تا اینكه یك روزی دستمال پُر از سیب به دست به خانه آمد و دامادِ بزرگ خانواده، دستش را دراز كرد تا یك سیب بردارد كه شهید اعتراض كرد و گفت: سهمِ تو در خانه است. اینها مال كسِ دیگری است. دامادِ خانواده به تعقیب شهید پرداخته و فهمیده بود كه سیبها را به یكی از خانواده كه نیازمند است می دهد. منبع: سایت شهدای ارتش<ref>[http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/24060سایت شهدای ارتش]</ref>==پانویس==<references />