شهید غلامعلی درگاهی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
 
سطر ۱۷: سطر ۱۷:
 
گلزار : بهشت‌رضا
 
گلزار : بهشت‌رضا
  
خاطرات:
+
==خاطرات==
  
 
یک شب غلامعلی را بعد از شهادت در خواب دیدم که بر بالین مادرم که کسالت داشت و دراز کشیده بود آمد و در حالیکه می خندید به صورت مادرم آب ریخت ، من به او گفتم : مادر مریض است چرا به صورتش آب می ریزی ، شهید خنده کنان گفت : دیگر کافی است من آمده ام تا مادر را با خودم ببرم .
 
یک شب غلامعلی را بعد از شهادت در خواب دیدم که بر بالین مادرم که کسالت داشت و دراز کشیده بود آمد و در حالیکه می خندید به صورت مادرم آب ریخت ، من به او گفتم : مادر مریض است چرا به صورتش آب می ریزی ، شهید خنده کنان گفت : دیگر کافی است من آمده ام تا مادر را با خودم ببرم .
  
 
آخرین باری که برای خداحافظی به منزل ما آمد، پایش مجروح بود و مجبور بودعصا در دست بگیرد . گفتم : باهمین پای مجروحت می خواهی به جبهه بروی گفت : بله، تلفن زده اندآنجا نیاز است باید بروم . گفت : ولی این بارآمده ام که آخرین خداحافظی را با شما بکنم . گفتم : شما که همیشه می گفتی ما باید تا پیروزی بجنگیم . گفت : نه این بار فرق می کند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8725 سایت یاران رضا]</ref>
 
آخرین باری که برای خداحافظی به منزل ما آمد، پایش مجروح بود و مجبور بودعصا در دست بگیرد . گفتم : باهمین پای مجروحت می خواهی به جبهه بروی گفت : بله، تلفن زده اندآنجا نیاز است باید بروم . گفت : ولی این بارآمده ام که آخرین خداحافظی را با شما بکنم . گفتم : شما که همیشه می گفتی ما باید تا پیروزی بجنگیم . گفت : نه این بار فرق می کند .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8725 سایت یاران رضا]</ref>
 
 
 
==پانویس==  
 
==پانویس==  
 
<references/>
 
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۱۴ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۱۰

کد شهید : 6514472 تاریخ تولد :

نام : غلامعلی‌ محل تولد : بجنورد

نام خانوادگی : درگاهی‌ تاریخ شهادت : 1365/12/12

نام پدر : حسین‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

یک شب غلامعلی را بعد از شهادت در خواب دیدم که بر بالین مادرم که کسالت داشت و دراز کشیده بود آمد و در حالیکه می خندید به صورت مادرم آب ریخت ، من به او گفتم : مادر مریض است چرا به صورتش آب می ریزی ، شهید خنده کنان گفت : دیگر کافی است من آمده ام تا مادر را با خودم ببرم .

آخرین باری که برای خداحافظی به منزل ما آمد، پایش مجروح بود و مجبور بودعصا در دست بگیرد . گفتم : باهمین پای مجروحت می خواهی به جبهه بروی گفت : بله، تلفن زده اندآنجا نیاز است باید بروم . گفت : ولی این بارآمده ام که آخرین خداحافظی را با شما بکنم . گفتم : شما که همیشه می گفتی ما باید تا پیروزی بجنگیم . گفت : نه این بار فرق می کند .[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا