گلزار :
==خاطرات==یک شب خواب دیدم که انگار حسن در زندانهای عراق است و چشمش بسیار درد می کند و گفت می دانی علی اکبر بهمدی هم اینجا با من است بعد دیدم مقداری دارو همراه هم است گفتم بیا داداش اینها را از من بگیر و در درون چشمت بریز تا خواب شود ایشان هم رو به من کرد و گفت نه خواهر لازم نیست زیرا خودش خوب می شود.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10478 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />