شهید علی رضا قارا چشمه: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
(صفحه‌ای جدید حاوی « کد شهید: 6411872 تاریخ تولد : نام : علیرضا محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : قاراچ...» ایجاد کرد)
 
(بدون تفاوت)

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۳ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۴۸

کد شهید: 6411872 تاریخ تولد : نام : علیرضا محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : قاراچشمه‌ تاریخ شهادت : 1364/11/23 نام پدر : محمدعلی‌ مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌ گلزار : خاطرات حرمت والدین موضوع حرمت والدين راوی زهرا سید آبادی متن کامل خاطره

یک روز علیرضا سراسیمه از صحرا آمد و لباسهایش را برداشت و گفت : مادر می خواهم به جبهه بروم . اگر شما قبول کنی پدر نیز راضی می شود. بالاخره ساکش را برداشت و رفت. من هم تا واحد بسیج به دنبالش رفتم. تا مرا دید ناراحت شد. گفت : مادرجان اگر بفهمند شما راضی نیستید که من به جبهه بروم نمی گذارند عازم شوم. آنجا آنقدر شلوغ بود که در بین جمعیت گمش کردم. مردان زیادی آمده بودند که به جبهه اعزام شوند. با خودم گفتم: مگر بچه من از آنها عزیزتر است. بالاخره همه سوار ماشین شدند و حرکت کردند. من هم نگران به همراه دختر خردسالم تا سر جاده آنها را بدرقه کردم. ناگهان ماشینی نگه داشتم. دیدم پسرم با شهید اسماعیل شمس آبادی پیاده شدند و به طرف من آمدند آقای شمس آبادی به من گفت: مادر چرا می خواهی جلوی علیرضا را بگیری گفتم باشد من حرفی ندارم. علیرضا هم به احترام من در آن موقع برگشت و به جبهه نرفت. قداست لباس سپاه موضوع قداست لباس سپاه راوی زهرا سید آبادی متن کامل خاطره

به خاطر دارم بعد از اینکه علیرضا دورة آموزش را به پایان رساند به خانه آمد تا از آنجا آمادة رفتن به جبهه شود. هنگامی که او را دیدم، تا خواستم صورتش را ببوسم گفت، مادرجان صورت را نبوس، اول به لباسهایم بنگر که چقدر برایم عزیزند و دوستشان دارم. گفتم: پسرم اینها که چیزی نیست فقط لباس بسیجی است. من برایت لباسهای بهتری خریدم. در جوابم گفت این لباسها خیلی برایم عزیزند. پرسیدم چرا این لباسها را اینقدر دوست داری؟ به آرامی گفت: مادرجان اینها لباسهای دنیا و آخرتم هستند، لباس هر دو دنیای من. گفتم: آلان چه وقت این حرفهاست. ان شاء ا... می روی و صحیح و سالم برمی گردی. عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی زهرا سید آبادی متن کامل خاطره

یک شب علیرضا از گله داری به خانه آمد و خیلی ناراحت بود. پیش من آمد و گفت: دفعة اولی که می خواستم به جبهه بروم، مرا برگرداندی. ولی حالا تصمیم گرفتم که بروم. گفتم : برو من هم با تو می آیم. شب مهتابی بود. تا صبح از ناراحتی نخوابید و نگذاشت من هم بخوابم. صبح همانطور که کنار جوی آب مشغول ظرف شستن بودم، دیدم که دامادمان وعلیرضا به همراه رابط بسیج آمدند و گفتند : مادر اجازه می دهید علیرضا را برای جبهه ثبت نام کنیم. گفتم بله اسمش را بنویسید. در آن لحظه علیرضا آنقدر ذوق و شوق می کرد و خوشحال بود که گویی عروسی است. شور عجیبی در وجودش رخنه کرد. به هر حال چند روزی برای آموزش رفت و از آنجا هم به جبهه اعزام شد. ادای دین موضوع اداي دين راوی زهرا سید آبادی متن کامل خاطره

به خاطر دارم هنگامی که علیرضا به مرخصی آمده بود، در آن موقع برادرم مفقود بود. گفت: می خواهم بروم خانة دایی و به آنها سری بزنم. گفتم: برو. بعد از آن زن برادرم گفت: علیرضا تمام شب را در حیاط قدم می زد و با خودش زمزمه می کرد. وقتی از خانة دایی اش برگشت، به او گفتم: دیگر نمی خواهد به جبهه بروی ما اینجا خیلی کار داریم. پدرت هم دست تنهاست. رو به من کرد و گفت : من از زن دایی و بچه هایش خجالت می کشم و شرمندة آنها هستم. اگر به جبهه نروم آنها نمی گویند که جنگ را ناتمام رها کردند، بسیجی ها در خانه هایشان خاطرجمع نشسته اند. بعد شما جواب آنها را چه می خواهید بدهید. با حرفهای او من قانع شدم و بعد از چند روز عازم جبهه شد. خواب و رویای دیگران درمورد شهید موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی زهرا سید آبادی متن کامل خاطره

یک شب خواب دیدم که علیرضا لباس سیاهی به تن کرده و آمده در سرآب به ما کمک می کند تا چشمم به او افتاد جلو رفتم و بوسیدمش. گفتم: کجایی مادر، از ما یاد نمی کنی؟ گفت : چرا به یاد شما هستم ولی نمی توانم بیایم. گفتم: مگر کجایی . گفت: در باغی هستم که به آن باغ جنت مکان می گویند. گفتم: مگر در آنجا به تو مرخصی نمی دهند گفت نه آنجا مرخصی ندارد. ولی گاهی اوقات به دیدنتان می آیم. در همان لحظه از خواب بیدارشدم. خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی شهربانو قار چشمه متن کامل خاطره

شب سوم برادرم علیرضا خواب دیدم که با خانم معلم روستا در خانه نشسته ایم و با هم صحبت می کنیم. ناگهان در همان لحظه امام حسین (ع) آمد و سایه اش بر روی ما افتاد. چشمم را باز کردم و ایشان را دیدم. جیغی کشیدم و بیدار شدم. لحظه ای بعد دوباره به خواب رفتم. برادرم را دیدم که آمد و گوسفندان را می چرد. گفت: خواهرجان ببین چه گوسفندان خوبی دست من است. گفتم: برادر ما می خواستیم همین خانم معلم را برای تو بگیریم و دامادت کنیم. گفت: من اصلاً در این فکرها نیستم و می خواهم برای دفاع از کشور و ناموسم با دشمن بجنگم خبر شهادت موضوع خبر شهادت راوی زهرا سید آبادی متن کامل خاطره

شب 22 بهمن بود که خواب دیدم عروسی برگزار می شود و اطرافم خیلی شلوغ است. صبح که از خواب بیدار شدم رادیو را روشن کردم که می گفت: عملیات شده و نیروها به سمت فاو رفته اند. به همسرم گفتم: علیرضا را هم برده اند. گفت: بله او هم رفته است. بعد از چند روز پدرش را فرستادم که برود و از آنجا خبر بیاورد. اما هیچ خبری نبود. تا اینکه روز چهارشنبه بود که خبر شهادت علیرضا را برایمان آوردند. منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16323