شهید علی قهار

نسخهٔ تاریخ ‏۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۵۸ توسط Raesipoor98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

rId4

کد شهید : 6715720

نام : علی‌ محل

نام خانوادگی : قهار

نام پدر : غلامعباس‌

تاریخ تولد :

محل تولد : مشهد

تاریخ شهادت : 1367/05/16

مکان شهادت : پادگان‌ ظفرایلا

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

اولین اعزام

موضوع : اولين اعزام

راوی : فاطمه حسن زاده

متن کامل خاطره


در همان ایام دفاع مقدس و جنگ علی اصغر می خواست به جبهه برود، اما بخاطر مریضی پدرش نمی رفت و پدرش هم اجازه نمی داد و می گفت : اگر تو بروی من شاید در مدت مریضی از دنیا بروم و همدیگر را نبینیم . وبعد از فوت پدرش که او از من اجازه می خواست من گفتم : اگر تو بروی ما تنهاییم ، پدرت که فوت شده ، برادرت که در سربازیست و من وخوا هرت تنها در یک خانه چه کنیم . آنگاه او گفت : اگر بخواهی درخت اسلام تازه بماند احتیاج به خون جوانان دارد نه آب و باران مثل آنکه خون علی اکبر و علی اصغر به پای آن ریخته شد .

توجه به خانواده

موضوع : توجه به خانواده

راوی : محسن قهار

متن کامل خاطره


اکنون که قلم به دست می گیرم ، بیاد بهترین خاطره دوران زندگیم یعنی آن زمان که تو عزیزم بودی افتادم . آن زمان که تازه می خواستم دورانی جدید را آغاز کنم . لحظه ای که برای اولین بار دست در دست پر مهرت ، پای در مدرسه گذاشتم . آن ظهر آفتابی را هیچگاه از یاد نمی برم . انگار خورشید نیز ما را نظاره می کرد و پا بپای ما می آمد . چقدر خوشحال بودم . مثل همان کسانی که بهترین روز عمرشان را روز اول دبستان می دانند . کیف و کتاب و کفش و لباس نو با قلبی پر از امید و آرزو . کوچه ها و خیابانها اوضاع دیگری داشتند . الان تمام آن زینتها تبدیل به خانه های جور و اجور شده و دقیقاً نمی توان حال و هوای آنروز را تجسم نمود ، مخصوصاً که کوچه مان هم آسفالت شده ، سوار دوچرخه ات شریم و براه افتادیم . از مدرسه تا خانه را ه زیادی نبود ولی آنروز فرق داشت . تا مدرسه برایم حرف زدی و گفتی : که باید درس بخوانم تا لباس آرزوهایت را بر تن من بپوشانی . از زمانه و گذر ایام گفتی اما هیچ فکر نمی کردی که به نیمه راه زندگی نرسیده ، دستم از دست مهربانت جدا می شود . افسوس که زود رفتی و من بسیار تنها شدم . بالاخره رسیدیم . حیاط شلوغ مدرسه را که دیدم ، دستم را محکمتر بدستت گرفتم ، اما گفتی که باید بروم و برای اولین بار تنهایی را امتحان کنم . چه سخت بود . نگاهم در نگاهت گرهی خورد ولی باز شد . اشکی آهسته روی گونه هایم لغزید اما نخواستم ببینی و زود از نگاهت پنهان شدم . از میان صف بچه ها تر ا می ریدم که به آینده می نگریستی ، به آن لحظه های دور ، اما از تقدیر و سرنوشت بیخبر بودی ، از زمانه ای که مرا از تو جدا کرد . سرانجام آنروز تو رفتی و ما هم گروه بندی و روانه کلاس شدیم . معلم سر کلاس آمد و خودش را معرفی کرد . یادش بخیر . شکر خدا هنوز هم زنده است نام بچه ها و شغل پدرشان را پرسید . کمی صحبت کرد و درس داد . کلاس و درس آنروز تمام شد و من با ذوق و شوق وصف ناپذیر بخانه آمدم . منتظر بودم تا سر گذشت چند ساعته ام را برایت بازگو کنم . اصلاً یادم نمی رود ، موقعی که اسم آن معلم را گفتم ، تو هم مثل من ذوق زده شدی و بیاد خاطرات شیرین گذشته ات افتادی آخر او زمانی معلم دبستان شما هم بود . آنروز برایم داستانهای زیادی از خودت و دوران کودکیت گفتی و من همه را به صفحه ذهن سپردم . مهربانم ، فرصتی کوتاه در کنارت بودم . عمری که کودکی نام داشت . زمانیکه تو باید تکیه گاهم می بودی ، اما تقدیر بر این قرار که تو زود از کنار ما رخت بربندی و مرا با داغ فراقت تنها گذاری. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا
آخرین تغییر ‏۹ آذر ۱۳۹۹، در ‏۱۷:۵۸