کد شهید: 6312202 تاریخ تولد : نام : حیدرعلی محل تولد : درگز نام خانوادگی : محمدپور تاریخ شهادت : 1363/12/22 نام پدر : قربانعلی مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : خاطرات پیش بینی شهادت موضوع پيش بيني شهادت راوی قربانعلی محمد پور متن کامل خاطره
به خاطر دارم هنوز چند روزی از آمدن پسرم حیدر از جبهه به مرخصی نگذشته بود که یک روز دوستش محراب ادبی به درب منزل آمد و گفت: حیدرعلی ما جهت اعزام به جبهه ثبت نام کرده ایم و اسم شما را هم نوشته ایم و از آنجایی که این دو خیلی همدیگر را دوست داشتند و دوستان صمیمی بودند دوباره با هم به جبهه رفتند و گویا این بار به پسرم حیدر علی الهام شده بود که شهید می شود برای همین اسباب و اثاثیه منزل و خانمش را به روستا آورد و نزد ما سپرد و هنگام رفتن به یکی از دوستانش گفته بود: که عکس یادگاری بگیرد چون این دفعه آخری است که مرا می بیند و نیز برای من یک جفت جوراب کردی به عنوان یادگاری داده است که هنوز هم من آن جوراب را نپوشیده ام و یادگاری نگه داشته ام و بعد حیدرعلی از تمامی ما و فامیل خانواده خداحافظی کرد و راهی جبهه شد و دیگر بر نگشت و خبر شهادتش را برایمان آوردند. بازدید خانواده از مناطق جنگی موضوع بازديد خانواده از مناطق جنگي راوی قربانعلی محمد پور متن کامل خاطره
به یاد دارم یک مرتبه از طرف بنیاد شهید در سال شصت و پنج ما را برای بازدید از منطقه جنگی و جبهه فاو در خاک عراق بردند که در آنجا یک محل امامزاده ای از نواده های حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در آنجا مدفون بود. من به آن امامزاده متوسل شدم تا برای یک بار هم که شده خواب پسرم حیدرعلی را ببینم و تا از پسرم الهاماتی بشود. در آن شب خواب دیدم جوان رشیدی با لباس پلنگی آمد و سه بار گفت: پسر شما حیدرعلی زنده است و جایش خوب است و بعد از نظرم محو شد و از خواب بیدار شدم. از آن موقع به بعد دلم همیشه روشن است که پسرم زنده است و الان هم باور نمی کنم که شهید شده است و در نزد خداوند از نعمات الهی بهره می برد. توجه به امر ازدواج موضوع توجه به امر ازدواج راوی قربانعلی محمد پور متن کامل خاطره
به یاد دارم یک روز سر مزرعه مشغول کار بودم که پسرم حیدر آمد و گفت: پدر می خواهم با دختر عمه ام ازدواج کنم، آیا برای خواستگاری می آیید. من گفتم دختر عمه ات که شناسنامه ندارد، ایشان گفت: موردی ندارد چون دختر عمه اش خانواده مستضعف بودند ایشان چند بار به مشهد رفت تا برای دختر عمه اش شناسنامه گرفت و بعد با او ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد. تقید به حجاب موضوع تقيد به حجاب راوی عصمت محمد پور متن کامل خاطره
به خاطر دارم قبل از انقلاب، زمان شاه که ما به مدرسه می رفتیم، معلم مدرسه مان گفته بود: روسری هایتان را بردارید، اما وقتی برادرم حیدرعلی متوجه موضوع شد آن موقع من دوم ابتدائی بودم گفت: دیگر حق نداری به مدرسه بروی و نیز من را به داشتن حجاب توصیه می کرد و حتی به عنوان یادگاری برایم چادری خریده بود. آخرین وداع با خانواده موضوع آخرين وداع با خانواده راوی عصمت محمد پور متن کامل خاطره
یادم هست بار آخری که برادرم حیدرعلی می خواست به جبهه برود رفت و از همه ی اقوام و فامیل خداحافظی کرد و بعد برگشت آمد خانه و من و خواهر کوچکم برای خداحافظی تا پایین روستا به دنبالش رفتیم و تا زمانی که سوار ماشین شد و از روستا دور شد ما همراه ایشان بودیم. همان طور که اتوبوس از روستا دور می شد ایشان از پشت شیشه دستش را تکان می داد گویا برای همیشه از ما جدا می شود، بعد از مدتی حضور در جبهه خبر شهادتش را برایمان آوردند. امدادهای غیبی موضوع امدادهاي غيبي راوی قربانعلی محمد پور متن کامل خاطره
به یاد دارم هنگامی که پسرم حیدرعلی پس از شرکت در اولین حمله فتح المبین از جبهه به مرخصی آمده بود ، خاطرات جنگ را اینگونه برایمان نقل می کرد : با اینکه در عملیات فتح المبین عراقیها مرتب مثل باران بر سر ما آتش و گلوله می ریختند اما با صبر و استقامت بچه های رزمنده و شجاعت ، تعداد کشته های عراقی از ما بیشتر بود و حدود 25هزار کشته دادند و نیروهای ما با توکل به خدا و فضل و عنایت به خدا ، پیشروی کردیم و دشمن را به عقب راندیم و پیروز شدیم ؛ در ادامه صحبتهایش گفت : در این عملیات یکی از تانکهای دشمن تا نزدیکیهای خاکریز ما آمد ولی گویا خداوند چشمهایش را بسته بود و مارا که در پشت خاکریز کوچک یک متری کمین کرده بودیم را نمی دید. منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18463