کد شهید:6621200
نام :محمد
نام خانوادگی :یعقوبی
نام پدر :عباسعلی
محل تولد :مشهد
تاریخ شهادت :1366/01/14
مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
گلزار :بهشترضا
خاطرات
عنوان توصیه به نماز موضوع توصيه به نماز
درس را رها و ازدواج کرده بودم سرى آخر که پدر مىخواست به جبهه برود نزدم آمد و نماز را از من پرسید و من هم شانه خالى کردم بلند شدم و رفتم پدر دوباره پیشم آمد و گفت: چرا وقتى درباره نماز از شما سؤال مىکنم، بلند مىشوى و مىروى این طرف، آن طرف "گفتم: خوب کار دارم، گفت نه شما حتماً در نماز، مشکلى دارى یا اینکه خجالت مىکشى با پدرت صحبت کنى گفتم مقدارى در مشهد مشکل دارم. بعد شروع کرد و خاطرهاى را از جبهه نقل کرد و گفت: یک پسر مسیحى که مسلمان شده بود پیش من آمد و نماز را یاد گرفت، آن وقت دخترم از من خجالت مىکشد کنجکاو شدم و گفتم ، خوب مسیحى دینش با ما فرق مىکند. چطورى شد که آمد پیش شما و نماز را یاد گرفت پدرم گفت مدتى در منطقه بودیم و آن پسر مسیحى بدون اجازه والدینش به جبهه آمده بود با اینکه بعضى از نیروهاى خودمان هنگام اعزام شدن به خط مقدم شانه خالى میکردند اما این پسر دائم به خط مىرفت یکروز آمد و گفت: آقاى یعقوبى اگر چیزى به شما بگویم گوش مىکنید. گفتم: بگو گوش مىکنم گفت: من دوست دارم نماز را از شما یاد بگیرم نشست و از صبح تا ظهر نماز را یاد گرفت. بعد از ظهر که عملیات شد رفت و در همان عملیات شهید شد. پدرم گفت: واقعاً جاى شرمندگى دارد یک مسیحى مسلمان شود و بیاید پیش من نمازش را اصلاح کند، آن وقت دخترم خجالت بکشد که بگوید در این قسمت از نمازم اشکال دارم.
عنوان محبت و مهربانی موضوع محبت و مهرباني
25 20 نفر از روستا آمده بودند و به میامى رفته بودیم براى نهار، آبگوشت درست کرده بودیم، مشغول خوردن بودیم که آقاى یعقوبى یک تکه گوشت برداشت و آمد کنار من نشست گفتم: آقاى یعقوبى چه کار مىکنى توى این جمع خوب نیست گفت بگذار اینها ببینند من دوست دارم بغل دوست شما بنشینم کنارم نشست و آن تکه گوشت را لاى نان گذاشت و لقمه را در دهانم قرار داد. یکدفعه صداى خنده از جمع بلند شد. گفتم: اى واى، آقاى یعقوبى دیدى چه کار کردى، همه به ما خندیدند رو به جمع کرد و گفت: من هیچ وقت کنار همسرم نیستم. حالا که فرصت پیدا کردم مىخواهم پیش همسرم بنشینم و یک لقمه محبتى را به او بدهم. لقمه غذا را در دهانم گذاشت سرش را روى زانویم قرار داد باز دوباره همه خندیدند و لحظهاى این خنده قطع نمىشد من ایشان را بلند کردم و گفتم: بلند شو بلند شو ولى ایشان گفت: زن اینها چشم ندارد من و شما را ببیند.
عنوان انتخاب اسم
موضوع انتخاب اسم
زمانى که پسرم محمد به دنیاآمد آقاى یعقوبى به بیمارستان آمد بالاى سرم ایستاده بود و من را صدامى زد چشمانم را که باز کردم دیدم دستش را رو به آسمان دراز کرده و خدا را شکر مىنماید گفتم شما چه طورى و براى چه آمدى؟ دیدم دستش را بالا برد و گفت: باز از آن حرف هایى که خودت مىخواهى مىزنى، من فقط از خدا تشکر مىکنم. شما را سلامت مىبینم خدا پسرى به ما داده و اسمش محمد است، نام او را تغییر ندهى تا روزى که هم من را از بیمارستان آورد و بعد از 15 14 روز، دوباره به منطقه رفت فرزند بعدیمان که به دنیاآمد پسر بدر ایشان هم آن زمان حضور داشت اسم او را محمود گذاشت از منطقه که آمده بودند در بسیج نخریسى مدتى را مشغول به کار بود زمانى که پسر دیگرمان به دنیا آمد، ایشان از محل کارش آمد، گفت: خدا را شکر باز یک خدمتگزار به اسلام اضافه شد اینها مىتوانند اسلام را آبیارى کنند، اسلام را پرورش دهند. گفتم: حالا شما خودت براى اسلام خدمت گردى و اسلامى هستى، بس است. گفت: انشاءا... همه اسلامى باشند. زمانى که رفته بود شناسنامه براى پسرم بگیرد اسم او را محسن گذاشته بود وقتى آمد گفتم: چرا "محسن" گذاشتى؟ شما که مىخواستى اسم دیگرى براى او بگذارى. گفت: با خودم فکر کردم شما رنج زیادى در زندگى متحمل شدى زحمتهاى فراوانى را کشیدى. به خاطر اینکه از شفاعت حضرت زهرا )س( محروم نباشى اسم این پسر را محسن گذاشتم تا همیشه به یاد حضرت زهرا )س( باشى، گفتم: هر طور دوست دارى، حالا که به 61 علاقه دارى، خوب کارى کردى. مدتى را پیش ما بود ولى باز عازم منطقه شد.
عنوان توجه به خانواده موضوع توجه به خانواده
همه ناراحت بودیم هیچ خبرى از آقاى یعقوبى نداشتیم نه نامهاى به دستمان رسیده بود و نه تماسى گرفته بود شب بود و همراه همسر ایشان در خانه بودیم همه بچهها خواب بودند ساعت تقریباً 1 بعد از نیمه شب بود که زنگ خانه به صدادر آمد. گفتم: حاجیه خانم بلند شد که بى بى غلام رضا آمد. درب را که باز کردم آقاى بعقوبى را دیدم که چغبهاى دور گردنش است و سر و صورتش مثل زغال سیاه است بعداز احوالپرسى گفتم: شیخ شما که ما را نصف جان کردى گفت: نگو ما را نصف جان کردى بگو از کجا مىآیى از کدام بهشت مىآیى، اینها را ازمن بپرس مىخندید و مىگفت: از جاهاى خوب از من پرسید شبش در خانه هر چه گفتم از جبهه براى ما تعریف کن، گفت: چى را تعریف کنم هر چه تعریف کنم کم است. آنجا که مىروى نمىدانى در چه حال و هوایى هستى نمىدانى چطور دلت پر مىزند. بعد از دو روز رفتیم و لحظه رفتن ایشان به ما گفت: من اگر سیدم دوباره مىآیم و از آنجا خبرى مىگیرم اگر نرسیدم سلام ما را برسانید. 16 15 روز بعد خبر شهادتش را براى ما آوردند و آقاى یعقوبى دیگر جاى ما نیامد.
عنوان بسلیم بودن در برابر پروردگار موضوع بسليم بودن در برابر پروردگار
یکى، دو ماهى بود که خبرى از آقاى یعقوبى نداشتیم، دلواپس شده بودیم، در خانه بودم که خبر دادند آقاى یعقوبى از منطقه آمده است به منزل ایشان آمدیم و بعد از احوالپرسى گفتم: شما کجا بودى، ما را دلواپس کردى، گفت: دلواپس چى مىخواهید باشید. نهایتش شهید مىشدم بالاتر از این که نیست چرا اینقدر جوش مىزنید. گفتم: شاید آنجا به شما خوش مىگذردکه فکر این بچهها را نمىکنى گفت: این بچهها را خدا به من داده و خدا هم آنها را نگه مىدارد.
عنوان انس با قران-قرائت موضوع بسليم بودن در برابر پروردگار
آقاى یعقوبى با ما زندگى مىکرد، تا اینکه بزرگ شد، یکروز گفت، من مىروم به روستاى دیگر تا آرایشگرى کنم. گفتم "برو" رفت و بعد از مدتى آمد و گفت: من ازدواج کردم گفتم: خدا را شکر که تو داماد شدى. گفت: دختر خاله را به من دادند و من در همانجا ازدواج کردم. و حالا دوست دارم پیش شما بیایم. گفتم: هر وقت بیابى، جایت در این خانه باز است. براى ما هیچ فرقى ندارد هر کجا که تو خوش باشى، ما هم خوش هستیم. ماه رمضان که مىشد، 5 - 4 دوره قرآن در روستا برگزار مىشد و هر کجا که تمام مىشد مىدیدیم قرآن را به دست گرفته و به دوره دیگرى مىرود مىگفتم "کجا مىروى" جواب مىداد که در همین دورههاى قرآن است که گناهانم پاک مىشود.
عنوان آخرین وداع با خانواده موضوع آخرين وداع با خانواده
آخرین سفر پدرم بود ناهار را خوردیم و بعد ازآن سوار موتور شدیم و به سوى راه آهن حرکت کردیم. به آنجا که رسیدیم من را پیاده کرد و گفت: من بروم نان بگیرم، بر مىگردم. مادرم مقدارى غذا براى پدرم آماده کرده بود و در سفرهاش بسته بود تا در بین راه میل نماید. نشسته بودیم که پدرم برگشت و گفت بیا بنشینیم و همین چند لقمه نان را با هم بخوریم. مشغول خوردن شدیم و به قدرى خوشمزه بود که به جانمان نشست. بعد از این که تمام شد رو به من کرد و گفت: مواظب مادرت باش، مادرت اخلاص خاص خودش را دارد ایشان را گهگاهى راه ببرید. من هم، حرفهاى پدر را به جان و دل پذیرفتم. قطار که به راه افتاد باخودم گفتم این آخرین سفر اوست، اما نمىخواستم قبول کنم. او رفت و شاید 15 10 روز بعد بود که خبر شهادتش را آوردند.
[۱]