کد شهید:6227299
نام :علی
نام خانوادگی :یغمائی
نام پدر :عبدالحسین
محل تولد :کاشمر
تاریخ شهادت :1362/02/24
مکان شهادت :فکه تپه ۱۳۵
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :لشکر 5 نصر
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :تخریب
گلزار :شهیدمدرس
خاطرات
عنوان عشق به جهاد موضوع عشق به جهاد راوی علی عرب
شهید یغمائی مسئول امور تربیتی بردسکن بود و پایه و اساس معنویّت را در قسمت تخریب ، برنامه ریزی کرد . به لحاظ اینکه کارآبی خوبی داشت ، برادر اخوان اجازه نمی داد که در عملیّات ها شرکت کند . ما شنیده بودیم که گردان ما وارد عمل نمی شود ، اصرار زیادی کردیم و گردان ما را به گردان عبدالله تبدیل کردند . شهید یغمایی می گفت : حال که نمی گذارند ، شرکت نمی کنم . آن شهید عزیز خیلی گریه کرد و برادر اخوان مجبور شد که به او اجازة عملیّات بدهد . او هم با ما آمد . بسیار خوشحال بود . در قرارگاه تاکتیکی که توپخانه در آن مستقر بود ، خوابیدیم .
عنوان تشویق نیروها موضوع تشويق نيروها راوی مهدی یغمایی
وقتی سال 59 می خواستم به جبهه بروم برادرم علی یغمایی اینقدر خوشحال شده بود که از خوشحالی گریه می کرد بعد که من به جبهه رفتم و مجروح شدم ایشان به تهران بیمارستانی که بستری بودم آمد من بیهوش بودم تا صدای پای برادرم علی را شنیدم همین قدر یادم است که گفتم داداش آمدی؟ آمد بالای سر من و خیلی خوشحال بد از این که ما به جبهه رفتیم تا این که به امید خدا توسط امام زمان شفا یافتم و برگشتم به محیط کار بسیج وقتی برادرم می آمد و می دید من با آن مجروحیت کار می کنم خوشحال می شد و آفرین می گفت.
عنوان نوافل و نماز شب
موضوع نوافل و نماز شب
راوی مهدی یغمایی
آقای عامری که بعداً شهید شد، می گفت یک روز با علی یغمایی قرار گذاشتیم که به نماز جمعه برویم و اتفاقاً همان روز من می خواستم با آنها بروم که نمی دانم چطور شد که نرفتم آقای عامری هم فراخوش می کند که یغمایی می خواهد به نماز جمعه بیاید جلوتر می رود شهر پدر آقای عامری برای ایشان تعریف می کردند که یغمایی می آید و ما شب ایشان را نگه داشتیم بعد می گفت مادرم گفته نصب شب بیدار شدم دیدم صدای زمزمه ای می آید در یکی از اتاقها با این که می توانم به جرأت قسم بخورم که در تمام دوران زندگی شهید یغمایی فکر می کنم کوچکترین گناهی نکرده باشد دیده بود نماز شب می خواند و نزد خداوند التماس درخواست می کندبعد مادر عامری خیلی تحت تأثیر قرار می گیرد می گوید: این کیست؟ فرشته است، استغفرالله پسر پیغمبر است ایشان ما تا صبح دیدیم که ایشان زمزمه کرد.
عنوان حسن برخورد موضوع حسن برخورد راوی احمد یغمایی
یادم است نوجوان که بودم قبل از انقلاب یک روز داخل خیابان توشله بازی می کردیم برادرم علی یغمایی آمده بود از کنار ما رد شده بود ولی به من وانمود نکرد که تو داری توشله بازی می کنی و سعی کرد طوری وانمود کند که مرا ندیده است. دیدم نگاهش به طرف ما نیفتاد و ما هم خیلی خوشحال بودیم که ایشان ما را ندیده است حدود یک هفته ای که گذشت گفت من از این بچه هایی که می روند توشله بازی می کنند و خودشان را سبک کرده و کثیف می کنند بدم می آید به من مستقیم نگفت که شما رفتی توشله بازی کردی.
عنوان خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي راوی احمد یغمایی
قبل از انقلاب برادرم علی یغمایی بخاطر پخش اطلاعیه و اعلامیه های حضرت امام (ره) تهدید به قتل شده بود یادم است پسر عمویمان یک شمشیری آورد و به علی گفت این را بگذار زیر ترک موتورتان و ایشان این کار را انجام داد و رویش را یک پتو کشید من به پسرعمویم گفتم چه لزومی دارد این را با خودش راه ببرد گفت: علی در حالی که داشته اعلامیه پخش می کرده تهدید شده است و من می ترسم در بین راه روستای علی آباد کار بدست خودش بدهد به همین دلیل شمشیر را به ایشان دادم.
عنوان حسن برخورد
موضوع حسن برخورد
راوی احمد یغمایی
یک روز قرار شد ما برای جبهه کمک جمع کنیم من پشت بلندگو اعلام می کردم امروز که رزمندگان اسلام می روند چنین و چنان کننداین ها را با کمک هاس نقدی خود بیایید یاری دهید خیلی با آب و تاب صحبت می کردم و جهت جبهه نان جمع آوری می کردیم دادشم علی یغمایی که در کنار من بود گفت: خواهران و برادران برای جبهه نان جمع آوری می کنیم 5 تا نان، 10 عدد نان هرچه دوست دارید بیائید کمک کنید. مردم هجوم آوردند و ماشین را با همین دادن چند نان پر کردند بعد ایشان به من گفت با مردم با زبان خودشان صحبت کن
عنوان عشق شهادت موضوع عشق شهادت راوی احمد یغمایی
یکی از همرزمان برادرم علی یغمایی خاطره ای را این گونه تعریف می کرد: "شب عملیاتی اینها رفته بودند اطلاعات و کار تخریب خود را انجام داده بودند و برگشته بودند دیدیم علی آرام و قرار ندارد منتظر است با بچه های رزم برود عملیات بچه ها طوماری را تهیه می کنند و در طومار از فرماندهی گردان درخواست می کنند که ایشان را نبرند و نگذارند در عملیات شرکت کنند فرمانده محترمشان می آید و به علی می گوید علی جان خواهش می کنم امشب در عملیات شرکت نکنی و این جا بایستی علی رو کرد به فرمانده اش در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود یک نگاهی به آسمان کرد و گفت : امشب شب وصال است و این سرزمین موعد با بیان جمله تسط علی هیچکس از دوستان و فرماندهان نتوانستند جلوی ایشان بایستند و ایشان وارد عملیات شد می دانید که در عملیات والفجر یک عملیاتی بود که دشمن از قبل روی این عملیات کار کرده بود و متأسفانه ستون پنجمی هم که در بین نیروهای خودی نفوذ کرده بود خیانت کردند علی همین طور که به سمت جلو حرکت می کرد تیری به پشت سرش اصابت کرد و افتاد وقتی به زمین افتاد رو به قبله کرد و گفت یا فاطمه الزهراء و دو مرتبه علی بلند شد و راه افتاد بار سوم دیگر نتوانست بلند شد و به شهادت رسید و جنازة ایشان در شمال فکه باقی ماند بمدت 10 سال.
عنوان تقید به انجام کامل ماموریت موضوع تقيد به انجام کامل ماموريت راوی مهدی مروی
یکی از همرزمان علی یغمایی تعریف می کرد اولین باری که وارد تخریب شدیم یک عملیاتی با یغمایی بودیم به همراه یکی دیگر از برادران وارد معبر شدیم و شروع کردیم در شب به خنثی کردن مین ها ایشان می گفت از کنار معبری که آقای یغمایی شروع کرد به خنثی کردن برخورد کرد به سنگر کمین دشمن یعنی باید از سنگر کمین رد می شد چون شب های قبل که شناسایی کرده بودند این سنگر نبود شب عملیات این سنگر جدید احداث شده بود ما خیلی نگران شدیم که این قسمت اصلاً توی برنامه ی کار نبود با همدیگر صحبت کردیم ایشان گفت مشکلی ندارد من می روم این قسمت را ایشان رفت و ما خیلی توی این قضیه نگران بودیم خلاصه ایشان به سنگر عراقی رسید خیلی نگران بودیم دیدیم شروع کرد و ما با ایشان به صورت موازی حرکت می کردیم با ایشان حدود هشت متر فاصله داشتیم تا پشت سنگر معبر را زد گفتیم این قرص شب نمی گذارد که بخواهد بزند مطمئناً اگر عراقی رویش را برگرداند متوجه می شود ایشان هم مانده بود چکار کند خودش را به ما رساند و گفت که من نمی توانم برگردم شما به گردان بگویید بیاید جلو که این سنگر کار خودم است من این سنگر را به هر شکلی که است پاکسازی می کنم. گفتم: آقای یغمایی شما این جا صلاح نیست بایستید گفت چاره ای نیست به محضی که تیر بار شروع به کار کرد من از پشت سرش می آیم و فکر می کند نیروی خودی هستم شما برگردی این مسیر را می توانم بروم وقتی برگشتیم به ما گفت: خلافی یک چیزی از خدا خواستم که اگر در این میدان مین، مینی از دست من جا مانده زیر پای خودم برود دقت کارش این قدر بالا بود می گفت تو هم که برمی گردی این دعا را بکن کسانی که از این معب ررد می شوند به امید خدا و به کار تو دارند رد می شوند آن شب عملیات انجام شد به محض این که تیربار شروع کرد به زدن و درگیر شدن ایشان سنگر کمین دشمن را خالی کرده بود و در همان درگیری ادامه ی معبر را انجام داده بود و عملیات به خوبی انجام شد.
عنوان تحلیل ها و آموزش های نظامی موضوع تحليل ها و آموزش هاي نظامي راوی احمد یغمایی
درسال 60 که من به جبهه اعزام شدم و وقتی از جبهه برگشتم برادرم علی یغمایی هم آمده بود من گفتم دو روزه آمدم و باید برگردم منطقه و در عملیات فتح المبین که قرار بود انجام شود من باید شرکت کنم ایشان هم به من گفت می روی زودتر برگرد یک نوبت من رفتم یک نوبت مهدی رفته و یک نوب هم شما و حالا دوباره نوبت من است دیگر ایشان ما را متقاعد کرد و خودشان رفتند و مادر کنار خانواده بودیم ایشان وقتی به منطقه رفته بود و آموزش تخریب را کامل دیده بود بعد از عملیات که برگشت گفتم حالا نوبت ما است ایشان گفت من حرفی ندارم ولی یک چیزی بگویم اگر قانع نشدی من می روم و نه شما گفت برای من پول زیادی خرج کردند مهمات زیادی مصرف کردند که من تخریب را به صورت کامل آموزش ببینم و من نسبت به این آموزشی که دیده ام مدیون هستم ولی شما دوره آموزشی که رفتی بعدش رفتی جبهه ولی من چون آموزش تخصصی دیدم نسبت به این دوره ای که دیده ام مدیون هستم آیا شما به خودت اجازه می دهی این حق را نادیده بگیری و شما بروی خلاصه ما را این طوری متقاعد کرد و عازم جبهه شد.