شهید محمدرضا مرادخانی
تاریخ تولد :1339/09/08
تاریخ شهادت : 1358/03/22
محل شهادت : نامشخص
محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا
زندگینامه
شهید محمد رضا مرادخانی در سال 1339 در تهران متولد شد. در خانواده ای مسلمان و متدین به شئونات اسلامی به دنیا آمد. پدرش کارگری پاک و صادق و مورد احترام همه بود.
زمان کودکی را به مشکلات و ناراحتی های زیاد که توأم با بیماری های گوناگون بود پشت سر گذاشت تا به نوجوانی رسید. کلاس ششم مدرسه را به اتمام رساند و وارد دوره راهنمایی شد و برای رفع مشکلات اقتصادی خانواده و خواسته های خودش هم درس می خواند هم کار می کرد و هفته ای سه روز هم در مسجد محل حضور پیدامی کرد و درس قرآن را فرا می گرفت. در ایام سوگواری اهل بیت در مجالس عزاداری حاضر می شد. او عاشق دوستی، رفاقت و کمک به مستمندان بود و تا آنجا که از دستش بر می آمد به مردمی که اطرافش بودند و احتیاج داشتند کمک می کرد. از دولت شاهنشاهی بیزار بود، از تبعیض هایی که پهلوی قائل می شد، از بی عدالتی هایی که می کرد، از خیانت هایی که می شد به همین خاطر با رژیم مبارزه می کرد و گاهی می گفت: آیا می شود روزی که این بی عدالتی ها از بین برود و روزی برسد که همه مثل خواهر و براد در کنار هم زندگی کنند. محمد رضا جوانی نمونه، خوش رفتار، با محبت و یک مسلمان واقعی و دوستی صمیمی برای تمام بچه های محله بود. به مادرش عشق می ورزید، خواهران و برادرش را دوست داشت. مادرش بعد از شهادت او کمرش خمیده و موهایش سفید شد.
در روزهای اول انقلاب جز پیشتازان تظاهرات بود. نفرت او از طاغوت علاقه او را به راهپیمایی ها و تظاهرات زیاد کرده بود. در تظاهرات میدان انقلاب جلوی دانشگاه در حین کمک به یکی از دوستانش که تیر خورده بود نزدیک بود جانش را از دست بدهد. درگیری های کردستان تازه شروع شده بود و کومله ها باعث ناراحتی امت حزب اله شده بودند او داوطلبانه برای سربازی ثبت نام کرد و آرزو داشت به آنجا برود تا سهم بیشتری در این انقلاب داشته باشد. او نیز راهی کردستان شد. پس از مدتی خدمت به اولین مرخصی آمد اما اجل مهلتش نداد تا دیدار راه تازه کند و در حین کمک به یکی از دوستانش که مورد اصابت ترکش قرار گرفته بود خود نیز بدست ددمنشان و سرسپردگان استعمار جهانی به لقاء الله پیوست و نزد ارباب خود حسین بن علی سرور شهیدان رفت. روحش شاد و یادش گرامی باد.
یادداشت
محمد رضا مرادخانی عاشق مادرش بود و در این رابطه شعری سروده و تقدیم به تمام مادرها کرده است: به نام آه ای مادر! آن روزها را آرزو دارم آن روزها وقتی پیراهنم را وصله می کردی آن روزها وقتی تا مدرسه همراه من می آمدی هر صبح کیف و کتابم را با خود می آوردی هر ظهر هنگام برگشتن وقتی که من می آمدم لرزان و سرما زده در دست هایت دست های کوچکم را گرم می کردی و بر گونه هایم بوسه می زدی آن روزها وقتی چشم تو لبریز نوازش بود من طعم خوب با تو بودن را هرگز نخواهم برد از خاطر آه ای مادر! مادر! دریغ از آن که نتابید بر روی تو چون آفتاب بر شب بامداد من مادر! دریغ از آن که خود شد به خواب مرگ در حسرت سیاه دل نامراد من دور از تو جان سپردم و افسوس هم چنان در سینه ماند حسرت دیدار دیگرم نام تو هست بر لب من آه ای مادرم! و باز در جایی دیگر از عشق و محبت و رنج و عذاب مادر چنین و صف کرده است: تو مادر دلی غمخوار داری نگاهی خسته و بیمار داری تو را در هر نگه رازی نهان است که در گفته زبانم ناتوان است در آن افسانه های دلنشین است در آن رخساره مهر آمیزت در آغوشت که خود آرام جان بود خداوندا! چه لذت ها نهان بود نمی بینم به بازار محبت چو تو کس را خریدار محبت به زانوی هر آن کس سر فتادم بدام رنج و اندوهت فتادم من لب تشنه، هر جا دیدم آب است چو رفتم دیدم آنجا سراب است
منبع: سایت شهدای ارتش http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/24847