شهیدحسین پاسدارشهری

تاریخ تولد : 1348/01/10

نام : حسین‌ محل تولد : گناباد

نام خانوادگی : پاسدارشهری‌ تاریخ شهادت : 1367/05/05

نام پدر : محمد مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار : شهدا


rId6


خاطرات

- قبل از شهادت فرزندم حسین پاسدار یک شب او را در خواب دیدم که به همراه هم در یک باغ بزرگ و زیبا بودیم حسین به من گفت: بیا تا با هم به بیرون از باغ برویم وقتی خارج شدیم چند لحظه ای که از آنجا دور شدیم مکانی را دیدم که در آنجا تعزیه خوانی بود و مردم جمع شده و آنها را تماشا می کردند. یکدفعه متوجه شدم که حسین در کنار من نیست و او را گم کرده ام هر چه به دنبالش گشتم او را پیدایش نکردم تا اینکه وسط تعزیه خوانان او را دیدم که در نقش علی اکبر امام حسین (ع) او را به شهادت رساندند و من سریع از وسط جمعیت خودم را به آنجا رساندم و تا دست های بریده او را دیدم از خواب بیدار شدم درست همان روز تا نزدیکی اذان ظهر طول نکشید که خبر شهادت حسین را به ما رساندند .

- یادم هست وقتی که حسین را باردار بودم یک شب بزرگواری را در خواب دیدم ایشان به من گفت: شما فرزندی در راه دارید که پسر است او فرزندی صالح و شایسته برای شماست اسم او را حسین بنامید او باعث افتخار شما می شود و یک علامت مشخصه نیز دارد. از خواب بیدار شدم و از آن موضوع گذشت تا اینکه حسین به دنیا آمد و وقتی که دیدم او پسر است به گفته آن سید بزرگوار اسم او را حسین نامیدم وقتی کمی بزرگ تر شد خال سیاه رنگی بر روی سرش پدیدار شد که موهایی طلایی بر روی آن رشد می کرد که هر وقت می خواستیم موهایش را کوتاه کنیم اجازه نمی داد تا آن موهای طلایی را کوتاه کنیم آن خال همان نشانی بود که آن سید در آن خواب به من گفته بود .

- یادم هست وقتی پسرم برای آخرین بار قصد رفتن به جبهه را داشت موهایش را ماشین نمود و به من گفت: من این دفعه آخرین باری است که به جبهه می روم و ان شاءلله به لطف خدا به شهادت می رسم من خیلی گریه کردم و گفتم: که نمی گذارم به جبهه بروی گفت: شما و پدر نمی توانید مرا در اینجا زندانی نگه دارید شما بهتر می دانید که آنجا بیشتر به من نیاز دارند و نمی توانم سنگر را خالی بگذارم بالاخره با هر بهانه ای که بود ما را راضی کرد و به جبهه رفت و دیگر برنگشت .

- یکی از همرزمان پسرم حسین پاسدار برای ما تعریف می کرد که در اسلام آباد غرب با حسین همراه بودیم در یکی از عملیات ها که با او بودم یکی از دوستانش تیر خورد و او سریع خودش را به دوستش رساند تا او را به عقب انتقال دهد که تیری بر سینه اش اصابت کرد و به زمین افتاد و در همان جا به شهادت رسید در آن زمان شناسنامه اش را به همراه برده بود و تیر به شناسنامه خورده بود و او را سوراخ کرده بود ما هنوز آن شناسنامه را یادگاری نگه داشته ایم .

- بعد از شهادت برادرم خیلی دوست داشتم او را دوباره می دیدم و با او محبت می کردم یک روز که دلم خیلی گرفته بود عکس او را جلوی خودم گذاشتم و با عکس محبت کردم و اشک می ریختم تا اینکه خوابم برد در خواب برادرم حسین پاسدار را دیدم که با لباس های سفید و زیبایی به پیش من آمد او صورت بسیار نورانی داشت به من گفت: شما چرا اینقدر ناراحت هستید و گریه می کنید. گفتم چرا دیگر به ما سر نمی زنی؟ من دلم خیلی برایتان تنگ شده است او دست مرا گرفت و به همراه خود که یک باغ بزرگ که سرتاسر آن را گل های زیبا و درختان سر به فلک کشیده پوشانده بود وارد کرد کمی در باغ قدم زدیم به من گفت: این باغ و آن خانه که آنجا می بینید از آن من است و من در اینجا زندگی می کنیم، شما بیبینید و برای مادر نیز بگویید که اینقدر برای من گریه نکند جای من بسیار خوب است و امیدوارم که شما هم پیش من بیایید از خواب بیدار شدم و خیلی خوشحال بودم. سریع لباس پوشیدم و خودم را به خانه مادرم رساندم و خوابم را برای آنها تعریف کردم و گفتم که دیگر ناراحت نباشید او در بهشت قرار دارد و بهترین باغ و خانه بهشتی را دارد و سفارش کرد که به شما بگویم برایش گریه نکنیم .[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۳ مهر ۱۳۹۸، در ‏۱۱:۱۷