شهید یوسف کنعانی

نسخهٔ تاریخ ‏۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۰۸ توسط Fazayemajazi (بحث | مشارکت‌ها)

شهید یوسف کنعانی تاریخ تولد :1345/08/20 تاریخ شهادت : 1365/03/05 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :اردبیل – غریبان

زندگی نامه

خداوند متعال در بیستم آبانماه هزار و سیصدو چهل و پنج به خانواده آقای آقاخان کنعانی و خانم کلثوم در روستای کنده از توابع مشکین شهر استان اردبیل سپری (که هفتمین و آخرین فرزند خانواده بود ) را عنایت می کند. مادرش کلثومش اسم او را یوسف می گذارد.یوسف کنعانی چه شباهتها و تفاوتهایی با یوسف کنعان حضرت یعقوب دارد. بعدا مشخص می شود. در یک خانواده ی کشاورز و دامدار که از لحاظ وضعیت اجتماعی پایین تر از سطح متوسط بودند بزرگ می شود. البته پدر یک مغازه یکوچکی را هم باز کرده بود. یوسف که بچه ی خیلی سالمی بوده و خداوند محبت او را دردل همه ی بچه ها(به خاطر یوسف بودنش)قرار داده بود. او را همه ی بچه ها و خانواده و همسایگان دوست می داشتند.یوسف پابه عرصه علم و دانش می گذارد از سال 1352 به مدرسه ی روستای کنده قدم می گذارد. درسش را خیلی خوب می خواند و نمره تمام درس هایش عالی و تکالیفش را به موقع و به نحو احسن انجام می دهد. یوسف که در یک خانواده ی فقیه بزرگ شده بود تا پایان دوره تحصیلی او خداوند متعال خیر و برکت خود را به یمن قدم او به این خانواده نازل می کند و وضع زندگی آنها روز به روز بهتر می شود. در حدی وضع مالی آنها خوب می شود که خانه ی خود را دوباره از نومی سازند.یوسف در دوره تحصیل به دوستان خود در تکالیف در س و مشق کمک می کرده و با هیچ کسی دعوا نمی کرد. و بعد از اتمام تکالیف و وقت کلاس به پدر خود در مغازه کمک می نمود مخصوصا رسیدگی به حساب و کتاب مالی و مغازه ی پدر(که به خاطر بی سواد بودن پدر )با یوسف بود. یوسف چون قرار است به درخواست و مشیت خدا در آینده یوسف کربلای ایران شود. به نماز اهمیت می دهد در کنار پدر می ایستد و نماز می خواند.یوسف که در دوره ابتدایی را به پایان برده بود. هر چند از لحاظ مالی وضعیت اقتصادی خانواده ی یوسف رونق یافته بود. اما به خاطر نبودن مدرسه ی راهنمایی ار ادامه ی تحصیل می ماند و ترک تحصیل می کند. و در مغازه پدر کار می کند و به کارهای کشاورزی نیز می پردازد. در دوره نوجوانی هر چند سن و سالی از او نگذشته بود.می گفت: می خواهم به جبهه بروم تا از وطن و ناموس و سرزمین خود دفاع کنم. در ایام محرم در رمضان همیشه در مسجد بود و به عزاداری و سوگواری می پرداخت و در فعالیتهای مذهبی شرکت می نمود. یوسف خصوصیات اخلاقی قابل تحسینی داشت.روابط ایشان با پدر و مادر و خواهران و برادرش خیلی خوب بود. در اعیاد به مادر و خواهران عیدی می داد و هدیه می خرید. هیچ کسی را آزار و اذیت نمی کرد. جهاد را در راه خدا را همیشه آرزو می کرد. شهید شدن را دوست می داشت. می گفت: زندگی و زنده ماندن در شرایطی که دشمن در خانه و مملکت باشد و آن را اشغال داشته باشد، برای جوانان ننگ است. با کسی به نام عباداله داداشی که از لحاظ اخلاقی مانند خودش بود، دوست صمیمی بودند که او هم شهید شد. همیشه از افراد فقیر و تهیدست حمایت می کرد. یک نفر کارگر دیگر که به یوسف در کارهای کشاورزی ما کمک می کرد. یوسف به اوگفته بود:

چقدر کار می کنی، یواش یواش کار کن و زیاد خودت را اذیت نکن تو باید فرداهم کار کنی، اگر اینچنین کار کنی، خود را خسته می کنی و روزهای دیگر ممکن است تو را به کارگری نبرند. هر چند سن و سال زیادی نداشت همواره در فکر جبهه بود و حتی در جمع آوری کمک های مردمی و امکانات برای جبهه پیشقدم می شد. و هدایای مردی را جمع می کرد و به جچبهه می فرستاد.به برادران و خواهران سفارش می کرد که حامی رهبر انقلاب و نظامی اسلامی باشند و مواظب پدر و مادر باشند. هیکلی قوی و قامت بلندی داشت در شجاعت بی نظیر بود. هیچوقت ظلم و ستم را نمی پذیرفت. رفتار و کردار یوسف زبانزد عام و خاص بود. و همه به نیکی از یوسف یاد می کردند و همیشه رحمت و صلوات می فرستند.یوسف کنعانی با این سوابق درخشان دیگر تحمل پشت جبهه ماندن و نظاره گر شهادت دوستان بودن را نداشت و باه طرف جبهه حرکت کرد. خداوند می خواست همچون یوسف کنعان حضرت یعقوب باشد. یوسف در جنگ شرکت کرد.در حالی شرکت داشت که ذوق و شوق شهادت از چهره و عملکرد و رفتار او مشخص بود برادرش علی کنعانی خاطره ای شیرینی دارد می گوید: آخرین مرخصی که از جبهه آمده بود. تا صبح در کنار هم با خانواده نشستیم و صحبت کردیم. وقتی نت ایشان را بدرقه کردیم و می خواست سوار ماشین بشود. مرا کنار کشید گفت: برادر این آخرین مرخصی من است و می دانم که حتما شهید خواهم شد. مواظب رهبر انقلاب و نظام اسلامی و پدر و مادر باشید. از طرف من نگران نباشید باید از اسلام و مملکت دفاع کنم. اکنون جنگ اسلام و کفر است.

از من جدا شد و به طرف میعاد گاه عشق و شهادت حرکت نمود. گو یا شهید یوسف ارتباطی با خدا داشت و می دانست که شهید می شود. خداوند این بار یوسف دیگر خود الهام کرده بود به جبهه برود. برادر دیگرش حسن کنعانی یک خاطره کوتاهی از زبان دو نفر از همرزمان یوسف که یکی بعدا به شهادت رسید، (و گوینده خاطره جلال احمدیان نام داشت) چنین نقل می کند: یکی از همرزمان یوسف ترکش خورده بود با توجه به این که نه وسیله ای برای انتقال ایشان به پشت جبهه بود و نه امکاناتی بود برای پانسمان و در مان مجروح، یوسف کنعانی با آن هیکل قوی و قامت بلندی و روحیه ی عالی و نترسی داشت. با ایثار تمام آن مجروح را به پشت خود گرفت چندین کیلومتر با خودش بر دودر پشت جبهه به کسانی که با انتقال مجروحین مسئولیت داشته تحویل داد. و با این کار خود آن مجروح را به در خواست خداوند و ایثارگری از مرگ و شهید شدن حتی نجات داد. یوسف با چنان روحیه در جبهه حق و باطل حضور یافته بود. شباهتی که با یوسف حضرت یعقوب داشت هر دو یوسف کنعان بودند حضرت یوسف در کنعان به دنیا آمد. و در مصر به سلطنت دنیوی رسید، یوسف کنعانی مادر یک روستای محروم به دنیا آمد، و در کربلای ایران شعر امام خود را این چنین زمزمه کرد: یوسفی که باید در دام زلیخا دل نبازد ورنه خورشید و کواکب در برش مفتون نداند و به فرمانروای عظیم و بزرگ حقیقی دست یافت و آن شهادت بود.یوسف کنعان یعقوب بعد از چندین سال دوری و مفقود شدن پدر و مادرش حضرت یوسف را زنده دیدند. یوسف کنعانی در پنجم خرداد ماه هزار و سیصدو شصت و پنج به شهادت رسید. تا قیامت در کنار حضرت یوسف در مقابل پروردگارش با افتخار تمام بگوید: اگر حضرت یوسف با نگاه نکردن از خدا اطاعت و بندگی کرد. بندگی من از خدا نثار و فدا کردن جانم بود. آری یوسف کنعانی از کربلای ایران بعد از سالها انتظار جنازه پاکش را (که مفقود شده بود ) پدر و مادر ش زیارت کردند و در گلزار شهدای او را به خاک سپردند.

منبع:سایت شهدای ارتش http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/41098

آخرین تغییر ‏۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۸، در ‏۱۱:۰۸