شهید عبدالحسین کیانی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو

خاطرات

  • تا زنده‌ام به کسی نگو

در دوران جنگ تحمیلی که کمبود کالا به مردم فشار می‌آورد، روزی مشهدی عبدالحسین کیانی به من گفت: شخصی به من پول می‌دهد که به افراد نیازمند گوشت برسانم. شما هم اگر نیازمندی سراغ داشتی بفرست مغازه. من هم همین کار را کردم و کسانی را که می‌دانستم توان مالی‌شان کم است، معرفی می‌کردم و او آبرومندانه کمک‌ها را به آن‌ها می‌رساند. به این شکل که هنگام تحویل گوشت، دست خود را دراز و وانمود می‌کرد که دارد پول می‌گیرد یا اینکه پولی می‌گرفت و دوباره پول را زیر گوشت گذاشته و بر می‌گرداند تا دیگران متوجه قضیه نشوند.


این کار او من را به وجد آورد و به فکر افتادم این کار خوب و نیک را ترویج دهم. به همین دلیل، یک روز سراغ شهید عبدالحسین رفتم و به او گفتم: دوست دارم این آدم نیکوکار را بشناسم و من هم به نوبه خودم از او تشکر کنم. گفت: چون می‌دانم راضی نیست نامش را نمی‌گویم. اصرار کردم و او با لبخند همیشگی سعی می‌کرد، مرا از این کار منصرف کند. با حدسی که زده بودم، به او گفتم: حالا که معرفی نمی‌کنی، پس فقط به یک پرسش من پاسخ بده.


او پذیرفت و گفت: بپرس. من هم از فرصت استفاده کردم و گفتم: آن شخص خودت نیستی؟ با شنیدن این سؤال دستش را به دور گردنم انداخت و گفت: این سؤالات چیه می‌پرسی؟ خواست بحث را عوض کند. اما من دوباره کردم و گفتم: قرار بود جواب این پرسش من را بدهی؛ یا بگو آ ره یا نه. عبدالحسین با تواضع گفت: اگر بگویم نه، دروغ گفته‌ام اگر بگویم بله، ریا شده، ولی راضی نیستم این را جایی بگویی لااقل تا زنده‌ام.پس از شهادت او در عملیات فتح الم بین تازه متوجه شدم که او کمک‌های زیادی می‌کرد حتی کسانی بودند که همیشه خرجی آن‌ها را می‌داد، ولی تلاش می‌کرد کمک‌ها و امور خیر خود را به نام دیگران ثبت کند.


  • او من را از قمارخانه نجات داد

روزی ساعت سه که به قصد رفتن به قمارخانه از منزل بیرون آمدم، در بین راه با شهید کیانی برخورد کردم. از من پرسید: کجا می‌روی؟ گفتم: قمار خانه. یک باره شهید به نشانه سکوت دستش را بر دهان مبارک گذاشت و به من گفت: نرو و از این کار دست بکش و توبه کن. از من پرسید که آیا در این راه پولی از دست داده‌ای؟ گفتم: بله مقداری از پولم را باخته‌ام. گفت: من جبران می‌کنم. بلافاصله سوئیچ خودرویی را در دستم گذارد و دستم را محکم فشرد و گفت: بگیر و شروع به کار کن. چون گواهی نامه نداشتم قبول نکردم. پرسید: آیا منزل داری؟ گفتم: بله ولی خانه من در گرو شهرداری است. گفت: منزلی در فلان منطقه است؛ مال تو. باز نپذیرفتم و گفتم: من بچه منطقه قلعه هستم و عادت به آنجا دارم. او می‌خواست به من پول دهد اما قبول نکردم و گفتم: مقداری دارم. چند روز بعد با نیسان آمد. من را سوار کرد و به خودش برد و به برادرش گفت: از گوسفندهای چاق داخل نیسان بگذار. یکی یکی گوسفندان را داخل ماشین گذاشت تا ماشین کامل پر شد و من با تعجب در حال نگاه کردن بودم که یک دفعه شهید گفت: این‌ها را بگیر و به عنوان سرمایه اولیه به کار کن و هر وقت هم از لحاظ مالی مشکلی داشتی، من هستم. نیازی نیست به کسی بگویی.


او این سرمایه را در اختیار من گذارد و گفت: برو دنبال کار و دیگر دنبال کار خلاف نرو. من هم اطاعت کردم و رفتم دنبال کار. به کار خرید و فروش گوسفند پرداختم و با این کار وضع مالی خوبی پیدا کردم و برای خودم خانه‌ای خریدم. ازدواج کردم و زندگی‌ام به سرعت سر و سامان گرفت که این را نخست مدیون خداوند متعال و دوم شهید عبدالحسین کیانی هستم.



  • دنیا را با یک چشم نگاه کن

یک روز به همراه شهید کیانی به دامداری رفتیم که رو به من کرد و گفت: مشهدی علی! می‌خواهم به شما چیزی بگویم. گفتم: بفرما. گفت: دنیا را فقط با یک چشم نگاه کن و آن چشمی را که با آن دنیا را می‌بینی، نیم بند کن؛ یعنی به مال و منال دنیا این جوری نگاه کن، چرا که دنیا خیلی فریبنده است.


  • اطاعت از امام خمینی (ره)

از آن موقعی که امام سفارش کرده بود، جبهه تا جوان‌ها خسته نشوند، او گفت: من هم باید برای عملیات‌های اصلی به جبهه بروم. دیگر به جبهه‌های پدافندی بسنده نکرد تا اینکه، عملیات فتح الم بین شروع شد و مسئولین سپاه به او اصرار می‌کردند که در عملیات شرکت نکند؛ اما ایشان با یک جمله همه را قانع کرد و گفت: امام فرمایش کرده بروید جبهه تا جوانان خسته نشوند. اگر امام گفته به استثنای من، قبول. من نمی‌روم جبهه. پس از این استدلال دیگر کسی حرفی نزد. او با داشتن هشت فرزند کوچک و دامداری و مغازه قصابی همه را کرد و به سوی تکلیف الهی و رضای معبودش رفت.


  • فقط طبق نوبت!

گوشت یخ زده می‌آورد، خانمش گفته بود که از گوشت‌ها برای خودمان کنار بگذار و بیاور. ایشان هم گفته بودند که یکی از بچه‌ها را بفرست بیاید توی صف بماند تا مثل بقیه مردم به او گوشت بدهم.



  • سلام من را به امام برسانید

عملیات فتح الم بین داشت شروع می‌شد. یک روز از پادگان دوکوهه داشتیم می‌آمدیم خانه که پرسیدم بدهکاری؟ گفت: تا جایی که یاد دارم هیچ نمازی بدهکار نیستم و دوباره می‌گفت: تا سال ۴۲ و گریه می‌کرد. باز ما گفتیم که روزه‌ای، خمسی، زکاتی بدهکاری؟ گفت که بدهکار نیستم و پس از چندین بار صحبت و قطع آن با بغض و گریه‌اش با زحمت گفت که من سال ۴۲ خدمت امام بودم و بعد از آن نتوانستم خدمت امام برسم. اگر شهید شدم، سلام مرا به او برسانید و بگویید دو رکعت نماز برای من بخواند. بعد مکثی کرد و گفت: نه نماز نخواند. نمی‌خواهم به زحمت بیفتند.

http://www.mashreghnews.ir/fa/news/208613/کسی-که-مرا-از-قمارخانه-نجات-داد-تصاویر



  • باید نماز بخوانی

هم سن و سال بودند. در زمان بچگی که با هم دعوا می‌کردند عبدالحسین می‌توانست او را بزند اما نمی‌زد، وقتی هم که بزرگ شدند صمیمیت بیشتری یافتند. عبدالحسین خیلی با ادب بود و رفیق دوران کودکی‌اش از زمان نوجوانی شاهد جوانمردی‌های او بود که چگونه به افراد ضعیف کمک می‌کرد و برای آن‌ها چیزهایی می‌برد که نیاز داشتند. وقتی می‌رفت در مغازه عبدالحسین، او را تحویل نمی‌گرفت ولی با آن ابهت و جوانمردی که عبدالحسین داشت چه کسی می‌توانست قید رفاقت با او را بزند؟ خیلی دوست داشت با او باشد. یک روز تعارف را کنار گذاشت و به او گفت: مشهد عبدالحسین چرا من و تحویل نمی‌گیری؟ چرا از من خوشت نمیاد؟ او با کمال ادب و تواضع گفت باید نماز بخوانی! گفت: مشکل فقط همی نه؟ عبدالحسین جواب داد: بله. و او از همان موقع شروع کرد به نماز خواندن و او با توجه و مهربانی‌اش، وی را همراهی می‌کرد و از آن موقع به بعد هیچ‌وقت نمازش ترک نشد و می‌گفت که هر چه دارم از او دارم و ایمانم را مدیون شهید کیانی هستم.

  • منحصربه‌فرد

کار عبدالحسین قصابی بود. اگر چه این شغل را دوست نداشت، اما در کارش بسیار متعهد و وظیفه‌شناس بود و از دروغ گفتن بدش می‌آمد؛ مثلاً اگر کسی پیش او می‌رفت و می‌خواست گوشت بخرد و می‌گفت گوشت بره می‌خواهم، می‌گفت: این گوشت گوسفند ماده است و این گوشت بز است و گوشت بره ندارم.

  • خلق کریمانه

عبدالحسین یک دستگاه آب‌سردکن بیرون مغازه گذاشته بود برای رهگذران، که در اثر استفاده زیاد و فشار ناشی از گرما چند روزی بود که از کار افتاده بود. یک روز رفتگری داشت کار می‌کرد، درحالی‌که گاری‌اش را در دست داشت و خیس عرق شده بود آمد که آب بخورد دید آب ندارد. از شدت خستگی و تشنگی رو کرد به صاحب مغازه یعنی عبدالحسین و گفت: تو از شمر بدتری! سردخانه‌ات خشک است.

عبدالحسین او را صدا زد و گفت عمو بیا بنشین و دست او را گرفت، آورد داخل مغازه، نشاند روی صندلی و از یخچال آب خنکی برای او آورد. دو لیوان آب خنک به او داد و گفت: قدری بنشین تا خستگی‌ات در بیاید. یک چایی هم ریخت برای او. رفتگر نمی‌دانست چه بگوید و معذرت‌خواهی و خداحافظی کرد و رفت. کسی که شاهد برخورد رفتگر با عبدالحسین بود از برخورد او به خشم آمده بود و می‌خواست عکس‌العملی نشان بدهد که عبدالحسین او را آرام کرد و گفت: مش علی‌رضا! حالا مگه من با گفته او شمر شدم که شما این‌قدر زود خودت را باختی و عصبانی شدی؟! خب این بنده خدا از گرمای هوا کلافه شده. و بعدازظهر آن روز فرستاد دنبال تعمیرکار و تعمیرش کرد.


  • استدلال جالب

یک روز برای خریدن گاو به گاوداری رفته و در آنجا با صاحب گاوداری صحبت می‌کرد و از او می‌خواست تا دو گاو را که انتخاب کرده برای او کنار بگذارد تا فردا بروند و گاوها را بخرند. ولی چند ساعت بعد در اثر اصابت موشک گاوها مردند، وقتی به گوش عبدالحسین رسید بدون وقفه رفت تا پول گاوها را بدهد. وقتی به او می‌گفتند: چرا این کار را می‌کنی؟ شما که هیچ مسئولیتی ندارید و فقط در حد حرف زدن بوده، او استدلال جالبی آورده و گفت: اگر این گاوها گوساله‌ای در این زمان به دنیا می‌آوردند مال من بود، الآن هم که مرده‌اند مال من است و رفت تا تمام پول گاوها را بدهد. صاحب گاوداری که مانده بود چه بگوید، به او گفت: لااقل نصف پول گاوها را بدهید ولی عبدالحسین قبول نکرد و تمام پول آن‌ها را داد؛ در صورتی که اگر کس دیگری بود هرگز پول را نمی‌داد و یا به دعوا می‌کشید.



  • یک لیوان آب کوثر

اواخر سال ۱۳۵۹ زمینی در کنار منزل عبدالحسین خرید و شروع کرد به ساخت آن. برای کار بنایی نیاز به آب داشتند. از عبدالحسین درخواست کردند در صورت امکان اجازه بدهد تا از آب منزلش استفاده کنند. عبدالحسین هم با گشاده‌رویی پذیرفت. یک لوله از منزل او تا زمینش کشید و مشکل آب حل شد. آن موقع آب آبیاری و تصفیه نشده در اختیار مردم بود و سازمان آب ماهیانه مبلغی را به عنوان آبونمان از مشترکین دریافت می‌کرد و میزان مصرف هیچ تأثیری در هزینه نداشت.

بعد از اتمام کار ساختمانی که حدود هفت ماه طول کشید برای درخواست کنتور آب به سازمان آب مراجعه کرد. اگر چه فکر نمی‌کرد که مشکلی وجود داشته باشد اما برای احتیاط به کارمند آنجا گفت که من مدتی است که برای کار ساختمانی خود از آب همسایه‌ام استفاده کرده‌ام، تا مبادا چیزی بدهکار باشد. کارمند سازمان آب بلافاصله نام و آ درس مشترکی را که به او آب داده است، پرسید وقتی مشخصات عبدالحسین را به او داد با کمال ناباوری، آن کارمند گفت که ایشان دقیقاً هفت ماه است که قبض آب خود را دو برابر پرداخت می‌کند و گفته است که به همسایه‌اش آب می‌دهد! بعد از مدتی که عبدالحسین از جبهه برگشت و او را دید، همسایه‌اش به او گفت که یک بدهی به شما دارم. او مانند همیشه لبخندی زیبا بر لب داشت و گفت: یعنی ما آن قدر نیستیم که یه آب به همسایه‌مون بدیم؟! اما همسایه‌اش خیلی اصرار کرد که باید پولش را بگیری و نهایتا عبدالحسین گفت: این بماند بین من و تو تا روز قیامت، هر کدام زودتر به حوض کوثر رسید یک لیوان آب به طرف مقابل بدهد. با شنیدن این کلام، همسایه‌اش نتوانست دیگر چیزی بگوید و ساکت ماند.

  • کتاب خدا

برادر عبدالحسین قرار بود ازدواج کند. مرا سمات اولیه خواستگاری انجام شده بود و منتظر قرار نهایی بودند. مشهدی عبدالحسین به برادر دختری که قرار بود عروس برادرش شود گفت: برو از خواهرت بپرس ببین خواسته‌ای دارد یا نه، و ببین نظر خودش برای مبلغ مهریه چیست. او هم رفت و پس از صحبت با خواهرش نزد عبدالحسین آمد و گفت که نظر خواهرم برای مهریه همان مهر‌السنه و یک جلد کلام الله است. مشهدی عبدالحسین نگاهی به او کرد و گفت: خیلی سنگین است! او با تعجب گفت: مشهدی عبدالحسین الآن مهریه‌ها را تا ده هزار تومان هم می‌گذارند، شما چطور می‌گویی این سنگین است؟ عبدالحسین جواب داد: شما هم ده هزار تومان بگذارید، بیست هزار تومان بگذارید، اصلاً صد هزار تومان بگذارید، ولی کتاب خدا برای مهریه خیلی سنگین است. خواهرت خیلی زرنگ است که چنین مهریه‌ای انتخاب کرده است.

  • بیشتر از همه

بعد از عید قربان رفت دم مغازه قصابی نزد مشهدی عبدالحسین و دید برخلاف قصابی‌های دیگر که روز گذشته کلی گوسفند سر بریده بودند و پوست و روده‌های گوسفندهای ذبح شده را که به عنوان دستمزد گرفته بودند، جلوی مغازه آن‌ها جمع شده بود، عبدالحسین اصلاً آن روز هیچ پوست و روده‌ای نگذاشته! با تعجب پرسید: مگر شما روز عید، قربانی نکرده‌ای؟ عبدالحسین جواب داد: چرا اتفاقاً من بیشتر از همه قربانی کرده‌ام. پرسید: پس پوست و روده‌های آن‌ها را چرا نیاورده‌ای؟ گفت: اخیراً قیمت پوست و روده گوسفند زیاد شده و هفت هزار تومان شده در صورتی که حق‌الزحمه من سه یا نهایتاً چهار هزار تومان است، و به آن‌هایی که قربانی داشتند گفته‌ام بروید به فلان آ درس پوست و روده‌ها را بفروشید و حق من را یا الآن یا بعد از فروش بدهید. او از دنیا بریده بود و بر خلاف طالبان دنیا، گویی دنبال بهانه‌ای بود که دنیا و مال دنیا را به هر طریقی از خود دور کند.


  • پس نمی‌گیرم

عبدالحسین کمک‌های زیادی می‌کرد، حتی کسانی بودند که دائماً خرجی آن‌ها را می‌داد ولی سعی می‌کرد کمک‌ها و امور خیر را به نام دیگران انجام بدهد و به نام خودش ثبت نمی‌شدند. یک روز یک نفر از جلوی مغازه قصابی عبدالحسین رد شد و دوباره برگشت، وقتی برای سومین بار داشت رد می‌شد عبدالحسین او را صدا کرد و آورد داخل مغازه با او سلام و احوال‌پرسی کرد و به او گفت: فکر می‌کنم که گوشت می‌خواهی و پول همراهت نیست و خدا به دلت انداخته که اینجا قرضی می‌دهند، درست است؟ آن شخص گفت: دو مطلب اول درست است؛ من مدت‌ها است که گوشت نخریده‌ام و حقیقتش پول هم فعلاً ندارم ولی اینکه فکر می‌کردم که شما قرضی گوشت می‌دهی نه.

بعد از مکث کوتاهی هم ادامه داد: البته الآن که فکر می‌کنم چرا شاید هم این را خدا به دل من انداخته و گر چرا سه بار از اینجا رد بشوم؟! عبدالحسین برای او گوشت وزن کرد و به او داد. آن شخص انگشتر عقیقش را در آورد و به مشهدی عبدالحسین داد و گفت این باشد تا پولش را بیاورم. عبدالحسین انگشتر مرد را به او پس داد و گفت: این انگشتر مال نماز شماست، بگذار دستت بماند. برو هر وقت داشتی بده و دوباره با تأکید گفت: هر وقت داشتی... . بعد از آن کسی که حاضر بود و شاهد ماوقع، گفت: اگر رفت و دیگر نیامد چه؟ عبدالحسین جواب داد: بهتر! اتفاقاً من هم می‌خواهم که نیاید. اگر هم داد چیزی را که داده‌ام پس نمی‌گیرم و پول را می‌گذارم برای کس دیگر!

  • عصبانی شد

خیلی کم پیش می‌آمد که عبدالحسین عصبانی بشود. همیشه مهربان و متبسم بود. یک روز رفته بودند بازار و آنجا به او گفتند به عنوان وکیل شما روی گوسفند قیمت‌گذاری کن و او قیمت واقعی گوسفند را عادلانه گفت، اما چون آن‌ها انتظار داشتند که عبدالحسین طرف‌داری‌شان را بکند بحث می‌کردند و عبدالحسین به آن‌ها می‌گفت که این مال اونقدر ارزش نداره که شما دارید روی اون بحث می‌کنید. بحث و گفتگو بالا گرفت و عبدالحسین عصبانی شد و گفت: من دنیا و آخرتم رو بسوز ونم، به خاطر شما و کم به گم؟ شاید این تنها دفعه‌ای بود که او عصبانی می‌شد که آن هم در رویارویی حق و باطل و عدالت و اجحاف بود...

  • اگر امام گفته

از آن موقعی که امام سفارش کرده بود که بروید جبهه تا جوان‌ها خسته نشوند، گفت: من هم باید برای عملیات‌های اصلی به جبهه بروم و بعد از آن دیگر به جبهه‌های پدافندی بسنده نکرد تا اینکه، با شروع عملیات فتح الم بین مسئولین سپاه خیلی به او اصرار کردند که در عملیات شرکت نکند، اما او با یک جمله همه را قانع کرد و گفت: امام فرموده بروید جبهه تا جوانان خسته نشوند. بعد گفت: اگر امام گفته به استثناء من، قبول، من نمی‌روم جبهه و حتی اگر آیت‌الله مشکینی به گه باز هم من قبول می‌کنم. بعد از این استدلال، دیگر کسی حرفی نزد و او با داشتن هشت فرزند کوچک و دامداری و مغازه قصابی، همه را رها کرد و رفت برای جهاد... .

http://yalasarat.com/vdcbfzba.rhbsfpiuur.html

نگارخانه تصاویر