شهیدبایرام ملکی

شهید بایرام ملکی

تاریخ تولد :1338/01/01�تاریخ شهادت : 1361/02/10

محل شهادت : نامشخص�محل آرامگاه :اردبیل - خواجه بلاغی

زندگی نامه

بسمه تعالی

روستای خواجه بلاغ اردبیل در اوّل فروردین سال 1338 هجری شمسی، در یکی از شب های آخرین ماه فصل زمستان، فرزندی را در آغوش می گیرد که خود نمی دانست آینده اش چگونه است وبه چه جایگاهی با شکوهی خواهد رسید. اسم این فرزند بایرام بود و پدرش بدل ملکی و مادرش خانم ننه نجفی نام داشت. هنگام تولد نوزاد چون خانم ننه خودش سر رشته ای در قابلگی داشت، بدون کمک قابله بچه را به دنیا می آورد. اسم نوزاد را خانمی بنام "مهری" که دوست مادر نوزاد بود، بایرام انتخاب می کند.

بدل و خانم ننه پنج فرزند داشتند که بایرام به دنیا آمد و ششمین فرزند و دومین فرزند پسرشان پای به این هستی گذاشت، ایشان بعد از بایرام صاحب چهار فرزند دیگر نیز شدند. علّت انتخاب اسم بایرام برای نوزاد، این بود که در روزهای نزدیک به عید نوروز به دنیا آمده بود. در زبان ترکی بایرام به معنای عید نوروز است.

خانواده بایرام در روستای خواجه بلاغ به شغل کشاورزی و دامداری مشغول بودند و با صفا و صمیمیت در کنار مردم روستا زندگی می کردند.

بایرام در دوران خردسالی در نزد شخصی به نام میرزا جهانگیر که اهل روستای نوشنق نمین بود، قرآن یاد می گرفت. با پسر عموهایش بازی می کرد و از نظر معیشتی تقریباً در رفاه بودند و به آن صورت در مضیقه نبودند. در این دوران به بازی های مثل "چیلینگ آغاجی"و "تپیک دؤوننی" با دیگر بچه ها می پرداخت.گهگاهی با چوب، نردبان و پارو درست می کرد و خودش را با آن سرگرم می نمود.

بایرام دوران خردسالی را پشت سر می گذاشت و وارد دوران کودکی می شد که همچنان خانواده اش کشاورز و دامدار بودند و ساکن در روستای خواجه بلاغ.

وقت آن رسید که بایرام وارد بوستان علم ودانش شود، بنابراین در مدرسه ابتدایی روستای خواجه بلاغ ثبت نام و شروع به تحصیل کرد تا سال چهارم ابتدایی در زادگاهش درس خواند.چون در روستای خودشان کلاس پنجم ابتدایی دایر نبود. کلاس پنجم ابتدایی را در روستای "شریف بیگلو" از روستاهای همجوار خواجه بلاغ به پایان برد.

رابطه ی بایرام در این دوران با دیگر بچه ها طوری بود که با کسی دعوا نمی کرد. با بچه های هم سن و سال خود که اکثراً از طایفه ی خودشان "جعفر بیگلو"بود، بازی می کرد. بعد از فراغت از کار دامداری و کشاورزی به بازیهای کودکانه ی رایج در روستایشان مثل"قیش گوتّی"می پرداخت.محمد رضا ملکی، برادر بایرام می گوید:"من و بایرام مشغول چرای گوسفندان بودیم که دیدیم. گرگی در اطراف ما پرسه می زند تا در موقع مناسب به گوسفندان حمله کند.چون من کوچک تر از بایرام بودم، ترسیدم و فریاد کشیدم امّا بایرام به من قوّت قلب می داد که نترسم بالاخره او با خونسردی گوسفندان را از آن محوطّه دور کرد و از دست گرگ رها شدیم."

در دوران نوجوانی بایرام هم، خانواده اش همچنان در روستای خواجه بلاغ ساکن بودند و به کار کشاورزی و دامداری مشغول.

او دوران راهنمایی را به صورت متفرّقه در اردبیل تحصیل می نمود. هم درس می خواند و هم به خانواده اش در کارهای کشاورزی و دامداری کمک می کرد. در زمان امتحان با موتور سیکلت پسر عمویش "ملک ملکی" به اردبیل می آمد و امتحان می داد و بر می گشت. بالاخره با وجود سختی و مشکلات دوران راهنمایی را با موفقیت پشت سر گذاشت.

بایرام بعد از اتمام دوران راهنمایی برای کار کردن به نزد برادرش، پرویز، به تهران می رود. پرویز در شرکت "لیلان موتور" شهاب خودرو فعلی کار می کرد. او هم به همراه برادرش مشغول کار در شرکت مذکور می شود. امّا به فکر درس اش هم بود. در یکی از دبیرستان های شبانه تهران ثبت نام می کند و بعد از فراغت از شرکت، کمی استراحت می نمود و سر شب در کلاس درس می نشست تا زا قافله ی علم عقب نماند. دوران دبیرستان را هم با موفقیت پشت سر می گذارد.

در تب و تاب انقلاب بایرام در تهران بود و از نزدیک با چون و چرای انقلاب آشنایی داشت، در تظاهرات زمان انقلاب شرکت می کرد.

محمد رضا ملکی برادر بایرام، که او هم در زمان انقلاب در تهران، در شرکت لیلان موتور کار می کرد، می گوید:" بعد از فراغت از کار در شرکت، با هم به خانه برادرمان، پرویز، می ر فتیم. بایرام بعد از استراحت، جهت شرکت در تظاهرات از خانه بیرون می زد، او و بچه های محله در سر کوچه سنگری درست کرده بودند، تا از حمله مأمورین رژیم در امان باشند، بایرام حتّی اعلامیه امام خمینی در مورد انقلاب را پخش می کرد. من چون سنم کم بود در تظاهرات شرکت نمی کردم.امّا بایرام از تمام وقایع آن زمان آگاه بود و به امام خمینی علاقه مند بود.

بایرام در این دوران (نوجوانی) چون هم کار می کرد و هم درس می خواند. به آن صورت اوقات فراغتی نداشت تا به کارهای دیگر مانند ورزش، سینما رفتن و غیره بپردازد.

او به گفته ها ی برادرش کتابهای مذهبی مطالعه می کرد و در هیئت مذهبی که جمعه ها در محلّه جلیلی تهران دایر می شد، شرکت می کرد. در هیئت، مدّاحانی چون داود مؤذن زاده و محمد باقر تمدن مداحّی می کردند.

بایرام در این دوران (نوجوانی) از خانواده دور بود، در تهران در نزد برادرش کار می کرد و درس می خواند. وقتی احساس دلتنگی به او دست می داد، برای رفع دلتنگی و دیدار با اعضای خانواده به روستا می آمد و از نزدیک با آنها ملاقات می نمود، از لحاظ مالی هم به خانواده کمک می کرد.

بایرام در زمان شهادت دوستش جواد ایران نژاد، خیلی ناراحت می شود و به مادرش

می گوید که شهادت نصیب هر کسی نمی شود، خوشا به حال جواد که شهید شد.او به شهید خیلی ارزش قایل بود.

دوستان دوران نوجوانی بایرام، جواد ایران نژاد و پسر عمویش ملک ملکی بود. از دوران کودکی با این ها دوست بود. جواد ایران نژاد مثل خودش شربت شهادت را نوش کرد. بایرام به همه احترام می گذاشت، همه او را دوست داشتند، وقتی که از تهران به روستا می آمد، همه برای دیدنش می آمدند. او مخصوصاً به خویشاوندان خیلی احترام می گذاشت. تنها عمّه اش "آناش" را خیلی دوست داشت، همیشه برای او سوغات پارچه می خرید. حتی در نامه هایش که از جبهه می فرستاد، می نوشت: "سلام مرا به عمه ی عزیزم برسانید"

بایرام باید قبل از انقلاب و در زمان شاه به خدمت سربازی می رفت. امّا نمی خواست در زمان شاه به خدمت سربازی برود و به شاه نوکری کند. مادرش در این مورد می گوید:"بایرام می گفت:من به پدر و مادرم نوکری می کنم نه به شاه."

انقلاب اسلامی به رهبری راهیانه ی امام خمینی به پیروزی می رسد، بایرام در مترصّد بود که لباس مقدس سربازی را به تن کند، تا این که در اواخر اردی بهشت سال 1359 شمسی از طریق ارتش از تهران جهت آموزش به پادگان چهل دختر شاهرود می شود، بعد از آموزش به پادگان قصر تهران بر می گردد و از آن جا در زمان شروع جنگ به جبهه اعزام می شود.

بایرام در این دوران (جوانی) دوستی اش همچنان با دوستان دوران نوجوانی مستمر بود. در جبهه هم، دوستانی داشت که یکی از انها مرتضی شاهی اهل روستای "دلیلی داش" اردبیل بود. از روستای آغمیان هم دوستی داشت. در زمان عملیات مرتضی شاهی با بایرام بود. در عملیات مرتضی زخمی شده بود و 6 روز بعد از حمله از باتلاق ها نجات یافته بود. در این دوران وقتی که برای بایرام مشکلاتی پیش می آمد، خودش حل می کرد.در مقابل مشکلات کم نمی آورد. ناتوانی از خود نشان نمی داد.زرنگ بود. هدف و آرزویش این بود که به اسلام و انقلاب درحدّ توان خود کمک کند.از آنجا که در شرکت لیلان موتور تهران کار می کرد. می خواست در آینده در کارش حرفه ای شود یا به قولی مهندس شود.

بایرام عاشق جنگ بود.می گت:وظیفه ما این است که از کشورمان دفاع کنیم، اگر ما نباشیم، چه کسی از وطنمان دفاع می کند. او داوطلبانه به خدمت سربازی رفت. چند ماهی بود که به سربازی رفته بود، جنگ شروع شد، به دنبال دستور امام در جبهه ها حاضر شد و از کشور در مقابل بعثی ها دفاع نمود. او دوره ی تکاوری را دیده بود و در خط مقدم آرپی جی زن بود.

در آخرین مرخصی حرف و سفارش خاصی به مادرش نمی کند. امّا برادرش می گوید:وقتی که بایرام در آخرین مرخصی به جبهه بر می گشت. من خانه نبودم، به خانه آمدم، سراغ بایرام را گرفتم، به من گفتند او پیش پای تو رفت. من سریع سوار موتور شدم و خودم را به جاده رساندم.دیدم بایرام منتظر ماشین است. به اورسیدم، گفتم:برادر! تو هنوز جای زخمی ات بهبود نیافته است (بایرام از ناحیه ی بازو زخمی شده بود) بگذار من به جای تو به جبهه بروم. امّا او در جوابم گفت: وظیفه ی من این است که به جبهه بروم و به خدمتم ادامه بدهم و وظیفه تو هم نگهداری از پدر و مادرمان است. وقتی که من خدمتم تمام شد و برگشتم، آن وقت تو می توانی به جبهه بروی.

مادر بایرام در مورد شهادت او می گوید: ابتدا از من مخفی می کردند، دوستش مدام از من می پرسید آیا بایرام آمده یا نه؟ من از حرف او تعجب می کردم، برای این که بایرام تازه از مرخصی به جبهه برگشته بود، بالاخره خبر شهادت بایرام را شنیدم، خوب نتوانستم پیکر مطهر فرزندم را زیارت کنم.

بایرام در دهم اردیبهشت ماه 1361 در منطقه عملیاتی فکّه و در عملیات بیت المقّدس هنگام درگیری با دشمن از ناحیه پیشانی و شکم مورد اصابت گلوله دشمن قرار می گیرد و شهید شیرین شهادت را مینوشد و خانواده، خویشاوندان و دوستدارانش را به سوگ می نشاند و در گلزار شهدای روستای خواجه بلاغ به خاک سپرده می شود.

البته بایرام قبل از شهادتش دوبار زخمی شده بود. بار اول از ناحیه سر مورد اصابت جزئی خمپاره قرار گرفته بود و سرش کمی سوخته بود. بار دوم از ناحیه بازو پهلوی سمت راست مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود که آن هم با کمی استراحت بهبود یافته بود.


برادرش می گوید:"یکی از دوستان برایم درباره زرنگی و درس خوان بودن و انقلابی بودن او تعریف می کرد. یکی دیگر از دوستانش به نام میکائیل نظر مقدم نیز درباره شرکت او در تظاهرات دوران انقلاب می گفت:باز برادر بایرام می گوید:" من خوش برخورد بودن و متبسم بودنش را دوست داشتم، ماردش هم می گوید:"من مهربانی بایرام را خیلی دوست داشتم. شهید بایرام ملکی واقعاً عاشق امام خمینی بود، طوری که در پایان یک برگ نامه اش که به یادگار مانده است نوشته:

اهل دین را رمز توحید از بر است

اهل دین را چون خمینی رهبر است

شهید بایرارم ملکی زندگی را جهاد در راه عقیده می دانستف طوری که باز در پایان نامه اش نوشته: "اِنَّ الحیاتَ عقیدَهٌ و جهادَهُ" به درستی که زندگی جهاد در راه عقیده است.

"روحش شاد و یادش گرامی"[۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش
آخرین تغییر ‏۲۲ تیر ۱۳۹۹، در ‏۲۲:۵۴