شهید خلیل الله بهاری

نسخهٔ تاریخ ‏۱۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۴:۲۲ توسط Kheyri9803 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

تاریخ تولد : 1338/06/02 نام : خلیل‌اله‌ محل تولد : بجنورد نام خانوادگی : بهاری‌ تاریخ شهادت : 1365/02/03 نام پدر : محمد مکان شهادت : مریوان تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شمال غرب شغل : پاسدار انقلاب اسلامی یگان خدمتی : لشگر ویژه شهدا گروه مربوط : فرماندهان شهید خراسان نوع عضویت : فرمانده هان رده دو مسئولیت : فرمانده‌گردان‌



خاطرات

روزی که خلیل ا... بهاری به شهادت رسید در عقب همدیگر را دیدیم ، انگار که تابلوی شهادت را با خود برداشته بود ؛ چهره اش نورانی و از حالت عادی خارج شده بود ؛ بعد از روبوسی و احوال پرسی من به ایشان گفتم که چهره تو امروز نورانی شده است ، مواظب خودت باش که به شهادت نرسی ؛ آقای بهاری در جواب من گفت : مگر خون من از امام حسین (ع) و حضرت عباس (س) رنگین تر است ، آنها در راه اسلام شهید شدند ، شما هم برای من دعا کنید تا مثل آنها به شهادت برسم چون شهادت یک نوع افتخار و فیض عظیم است که نصیب هرکس نمی شود ؛ همان شب به سر قله که رسیدیم هرکس در عالم خودش بود ، بعد از چند ساعت شنیدیم که خلیل ا... بهاری به شهادت رسیده است. وقتی خلیل ا... بهاری خانواده اش را به ارومیه آورده بود از ایشان سؤال کردم که چرا خانواده را به منطقه آورده؟ ایشان در جواب به من گفتند : مگر خون زن و فرزند من از خون زن و فرزند امام حسین(ع)رنگین تر است که سختی جنگ را نبینند و یادی از امام حسین (ع) نکنند ، من می خواهم مثل امام حسین (ع) به همراه زن و فرزند خود در راه اسلام و قرآن بجنگم تا به همراه خانواده به شهادت برسم . منطقه ی عملیاتی سلیمانیه عراق بودیم و خلیل ا... بهاری در خط مقدم بود؛ گاهی همدیگر را می دیدیم و احوال پرسی می کردیم ، عراقی ها کمی پیشروی کرده بودند ، خط جدیدی نیروهای ما داشتند ، داخل دره بود ، کنار رودی ، روز شهادت بهاری بود ، آفتاب کمی بالا آمده بود ، ناگهان ایشان را دیدم که یک چیزی دستش گرفته ، پرسیدم : برای چه آمدی ؟ گفت : آمدم در این کانتینر غسل کنم و آماده ی شهادت بشوم ؛ بعد از کمی صحبت ایشان در کانتینری که سیاه شده بود و گرم هم بخوبی نمی شد غسل کرده بود و با بنده خداحافظی کرد. آن روز چهره ایشان مثل روزهای دیگر نبود و نورانی تر شده بود ، بسیار مهربان صحبت می کرد ، حالت دیگری داشت ، ایشان عازم خط شد که شنیدم تلفنی توانسته بود با خانواده اش صحبت کند و خداحافظی نماید و با غسل شهادت به درجه رفیع شهادت برسد ؛ در همان روز به فاصلة چند ساعت شهید شدند. یک شب در تیپ ویژه شهدا مهمان خلیل ا... بهاری بودم ، تا آخرهای شب گرم صحبت شدیم ، ایشان فرمودند : کار ساختمان را به کجا رساندی ؟ گفتم : مصالح دارم پول بنا ندارم ؛ ایشان فرمودند روزی که به مرخصی رفتید بگویید تا به برادرم عباس زنگ بزنم تا برای شما کار کند و هروقت پول دستتان رسید پولش را بدهید. بنده به مرخصی آمدم و آقای بهاری کاملا به وعده خود عمل کرد و برادرش را فوری فرستاد کمک ما و بنایی را شروع کردیم ، خلاصه در منطقه ی عملیاتی سلیمانیه ی عراق بود و ایشان در خط مقدم. یک روز که به اتفاق خلیل ا... بهاری در شهرستان بجنورد بودیم به اتفاق به مزار شهدای شهرستان رفتیم ، ایشان از ته قلب به من گفت : دیگر چیزی نمانده که مرا به اینجا بیاورند . او خیلی آرزوی شهادت داشت. روزی از طرف فرماندهی به تمام بچه ها اعلام کردند که محور مهاباد به سردشت را آزاد کنید تا به ملاقات حضرت امام بروید. محور مهاباد به سردشت را بچه ها با پای پیاده به مدت 20روز آزاد کردند ؛ در همین راستا محوری بود که دشمن به شدت استقامت می کرد ؛ خلیل ا... بهاری به من گفت بیسیم را بردار ، من بیسیم را برداشتم و بدون اطلاع فرماندهی همراه آقای بهاری به میان دشمن نفوذ کردیم ، وقتی با برادر کاوه تماس گرفتم و گرای توپخانه را دادم و به خوبی گلوله ها را هدایت میکردم اول برادر کاوه ناراحت شدند بعد مقداری آقای بهاری با برادر کاوه صحبت کردند و آقای بهاری گفت گرا را ادامه بدهید و آن منطقه که دشمن در مقابل نیروهای اسلام استقامت می کرد ، استقامت آنها را در هم ریختیم و منطقه را به طور کامل آزاد نمودیم. اوایل سال 61 بود که به همراه دوست عزیز و بزرگوارم خلیل ا... بهاری برای اعزام به جبهه ثبت نام کردیم و قرار شد چند روزی بعد برای گذراندن دوره ی آموزشی به تهران اعزام شویم ؛ چنان ذوق و شوقی سرو پای وجودش را فرا گرفته بود که گویی کودکی است که برای رفتن به مهمانی آماده می شود. بالاخره دوره آموزشی را به پایان رساندیم و به کردستان اعزام شدیم ؛ اولین اعزام ما به اتفاق هم بود ، هیچ وقت آن سیمای خندان و نورانیش که مالامال از عشق به خداوند و ارادت به ائمه ی معصومین و رهبر انقلاب اسلامی بود را از یادم نمی برم حتی در لحظات سخت درگیری با دشمن چهره اش همچنان متبسم و گشاده رو بود و شوخی های زیبا و بامزه اش خستگی را از تنمان بیرون می کرد. بعد از اینکه خلیل ا... بهاری از عملیات والفجر9 برگشته بودند ، بیشتر نیروهای ایشان خسته و کوفته بودند و همگی یا درخواست تسویه حساب کرده بودند و یا مرخصی درخواست کرده بودند و اگر این نیروها تسویه حساب و یا به مرخصی می رفتند کسی در گردان نمی ماند. صیح روز بعد آقای خلیل ا... بهاری همة نیروها را در میدان صبحگاه جمع نمودند و برای نیروهای تحت امر خود از فضایل جنگی سرداران صدر اسلام صحبت کردند و با حسن برخوردی که با نیروها داشتند اکثرا از تسویه حساب کردن و یا مرخصی گرفتن منصرف شدند و برای مبارزه با صدامیان باز اعلام آمادگی نمودند ؛ بعد از چند روز نیروهای تحت امر آقای بهاری در منطقة سلیمانیه ، ارتفاعات میشلان ، دست به عملیات ایزایی زدند و نیروهای حزب بعث را زمین گیر کردند . یک ماموریت به دسته ی خلیل ا... بهاری به یکی از روستاهای جنگل اکباتان دادند ، وقتی به محل ماموریت رسیدیم از یک طرف تیری آمد و بچه ها را زخمی می کرد ، هیچکس نمی دانست که این تیرها از کجا شلیک می شوند ، آقای بهاری با تدبیر و مدیریتی که داشتند با دقت محل شلیک را شناسایی کردند و به برادر کاوه اطلاع دادند که از روی یک درخت زالزالک یک زن و مرد به طرف نیروها تیراندازی میکنند و به وسیله ی بیسیم به ایشان اطلاع داده شد که این درخت را با توپ106بزنند و آقای بهاری رفت و توپ 106 را آورد و در محل مناسبی مستقر کرد و خودش پشت 106 نشست و اولین گلوله را شلیک کرد که از کنار درخت گذشت ، گلوله ی دوم را شلیک کرد و درست به وسط درخت اصابت کرد و آن دو نفر زن و مرد که روی درخت بودند متلاشی شدند و امنیت به آن منطقه برگشت. یکی از دوستان خلیل ا... بهاری خاطره ای را اینگونه تعریف می کرد : در حوالی شهر پیرانشهر نزدیک روستای میرآباد روستایی بود که هنوز پاکسازی نشده بود ، قرار بود در آن روستا عملیاتی انجام دهیم ؛ این عملیات را به دسته ی آقای بهاری محول کردند و ایشان با آن طرحهای نظامی که خود طراح آن بودند نیروها را وارد روستا نمودند و همه روستا را پاکسازی کردند، فقط یک حیاط مانده بود که یک قلاده سگ نمی گذاشت که نیروها وارد حیاط فوق شوند ، وقتی ایشان علت را از عناصر پرسید ، گفتند : که این قلاده سگ جلوی نیروها را گرفته و نمی گذارد که داخل برویم ؛ وقتی آقای بهاری با این سگ روبرو شد ، سگ به طرف ایشان حمله ور شد و آقای بهاری از فرصت بدست آمده استفاده کرد و با قنداق تفنگ پشت گردن سگ کوبید و سگ درجا به زمین افتاد ، بعد دستور داد خانه ها را بازررسی نمایند. وقتی داخل خانه ها رفتیم ، دیدیم که اینجا محل تدارکات کومله و دمکرات بوده است، اتاقها پر از پارچه و لباس های آمریکایی و وسایل دیگر بود ؛ در همانجا با استفاده از یک تراکتور و تریلی که کومله ها از جهاد گرفته بودند و به دست ما افتاده بود همه آن امکانات را به به تریلی چهارچرخ بار زدیم و به مقر گردان ویژه انتقال دادیم که به دستور فرمانده مقر آن امکانات را بین نیروهای عمل کننده تقسیم کردند. در عملیاتی که در مهاباد با خلیل ا... بهاری داشتیم باید راههای سخت و دشوار کوهها را می پیمودیم تا به منطقه ای که دشمنان کوردل اسلام و انقلاب کوله و دمکرات بودند برسیم. غروب بود که به طرف کوههای سردشت راه افتادیم تاریکی شب و سوز و سرمای کوه باید تا سپیده دم خودمان را به محل مورد نظر می رساندیم و این راه طاقت فرسا و دشوار ما را آزار می داد و حرکت را کند می کرد ، اما آقای بهاری همچنان با چهره ای بشاش و خندان و شوخی ها و خاطراتی که تعریف می کرد بچه ها را به وجد می آورد و سراسر وجودش عشق بود و قبل از اینکه برای عملیات راه بیفتیم در گوشه ای با خدای خود خلوت کرده بود ، بعد از راز و نیاز با خدای خود و قصد قربت خود را پاکیزه و معطر کرد و گفت داریم به مهمانی خدا می رویم پس باید پاک و پاکیزه باشیم. سپیده دم عملیات شروع شد و با یاری حق توانستیم منطقه ی پیرانشهر تا سردشت را آزاد کنیم ؛ همگی مسرور و خوشحال درحال بازگشت به مقر بودیم و نمی دانستیم که خبر خوش محمود کاوه فرمانده عملیات به ما می دهد و خوشحالی ما دوچندان می شود ، آری قرار بود ما را از جماران به دیدار امام عظیم الشان انقلاب اسلامی ببرند ، چه حال غریبی داشتیم ، در پوست خود نمی گنجیدیم ، لحظه ها به کندی می گذشت و انتظار را برایمان دشوار می نمود ، به جماران که رسیدیم سیمای پیامبرگونه ی امام و برق ایمانی که در چشمانش بود چنان دل ما را لرزاند که اشک شوق بی اختیار از چشمانمان جاری شد ؛ بعد از استماع سخنان پرگهر ولی امر مسلمین و به پایان رسیدن آن لحظه ی عرفانی و ملکوتی که به سرعت باد سپری شد راهی مشهد مقدس شدیم و لحظاتی را نیز در کنار حرم مطهر امام رضا به نیایش و راز و نیاز با خدا و طلب آمرزش و مغفرت سپری کردیم و اینگونه الطاف خداوندی شامل حال ما شد. بعد از آن من به جنوب اعزام شدم و آقاب بهاری به اتفاق خانواده به کردستان رفت تا اینکه در عملیات والفجر9 به شهادت رسید. یک سفر پیش آمد برای شناسایی منطقه ی فاو قرار شد فرمانده گردان ها بروند منطقه ی فاو واین شناسایی منطقه را انجام بدهند بایک تویوتا کالسکه آمدند میاندوآب که مابودیم ازجمله آن افراد خلیل ا... بود داخل کالسکه نشستیم که برویم جلو برای شناسایی منطقه ی عمومی والفجر8 رفتیم خرمشهر وکار شناسایی انجام شد یک چند روزی درمنطقه ی عمومی خرمشهر وآن حدودی که به ما واگذار شده بود کار کردیم سپس برگشتیم کرمانشاه منزل شهید حشمت یک نصف روزی درآنجابودیم که درکرمانشاه جلسه بود با محسن رضایی فرمانده کل سپاه طرح مانورها فرماندهان دادند وآنجا مشخص که همزمان با والفجر 8 یک تکی درشمال غرب درمنطقه ی سلیمانیه انجام شود تا ما بتوانیم خط را تثبیت کنیم آنجا یادم است اعتراضاتی شدومن خودم گفتم یعنی چه روی منطقه فلان کار کردیم حالا بلند شویم برویم در آنجا بعضی از فرماندهان اعتراضاتی داشتند تنها کسی که خیلی با طمانینه وآرامش این کار را یک تکلیف می دانست خلیل ا... بهادری بود که گزارش داد گفت هر جا فرماندهان عزیزمان صلاح بدانند ما به همان جا خواهیم رفت واقعا کار مشکلی بود من خودم ماهها کار کرده بودم بچه ها شنا بلد نبودند شنا کار کرده بودیم شناسایی ها یمان را انجام داده بودیم کارها تمام شده بود آقای کاوه گزارش بسیار خوبی اعلام کرد که هرنقطه شما اعلام بکنید ما می رویم و همین طور هم شد ما سوارماشین ها آمدیم سنندج شب را خوابیدیم شب آمدیم جا گیرمان نیامد درسنندج رفتیم توی خود سپاه توی خود مسجد پتو هم نداشتیم از این بخاری پلارها در مسجد بود شب را از سرما یخ کردیم زمین سنندج یخ زده بود برف درحال باریدن بود شب دوروبر همین بخاری پلار جمع شدیم آقای خلیل بهادری را گاز گرفت صبح که بیدار شدیم دیدیم که ایشان گیج ومنگ است وضو گرفتیم آمدیم نماز جماعت را به امامت یکی از برادران خواندیم رکعت اول را خواندیم رکعت دوم همه بلند شدند ما وخلیل ا... بهادری کنار هم بودیم ایشان بلند نشد نماز راکه سلام دادبم هلش دادبم دبدبم که افتاد گفتبم خدا نکند سکته کرده باشد بچه ها دوبدند بادم هست سردار منصوری بغلش کرد آوردبم درحباط دوبدند بک آجر بود بک سنگ بود سردار ومنصوری برداشت کشبدند به درکشوبی آمبولانس آنقدر کوببد تا ابن که در باز شد وخلبل ا... بهادری را انداختبم توی آمبولانس ماشین ها روشن نمی شد بخاطر سردی هوا بالاخره ایشان به هوش آمد راه افتادیم رفتیم روی گردنه که از سنندج خارج شویم به طرف شهر مریوان آمدیم بالا شاید یک متر برف آمده بود گردنه بسته شده بود زنجیربچرخ واین ها هم نبود رفتیم جلودیدیم همه ماشین ها نه راه برگشت داشتیم نه پیشروی اینقدر علاف شدیدم تا این که بو لدزری آمد مسیر راباز کردن وگردنه را باز کرد با چه سختی راه افتادیم رفتیم منطقه ی شهر مریوان وسپس پنجوین عراق از جناح راست پنجوین عبور کردیم ورفتیم درعمق منطقه ومنطقه ی شناسایی که دست برادران ارتش بود استراحتی درچادر آنجا کردیم که بچه ها ی ایافت بود اینها با لباس ارتش رفته بودند که کسی متوجه نشود رفتیم آنجا مستقر شدیم اولین برای اجرای عملیات والفجرهشت انجام شد جالب اینجا بودکه شناسایی که ماانجام دادیم برگشتیم شهر مریوان یکی دوروز درمنطقه بودیم آقای کاوه و منصوری ومیرزاپور میخواستند به طرف اهوازبروند که آنجا جلسه داشتند از سنندج دیگرراهمان جداشد آقای کاوه گفت با اتوبوس نروید یک ماشین دربست بگیرید وبروید ارومیه طرف خانه ها من یادم است وقتی آمدیم آقای بهادری گفت آقا بیت المال پذیرش دو هزار تومان رابرداردوتا آدم دارد نمی آید که دو تا ماشین بگیریم گرم ونرم دوتا آدم گاز را بگیرد وبیاید کیف می کردیم چند روز هم بودکه دور شده بودیم از خانه ها واین طرف آن طرف بودیم یادم است آقای بهادری رائ مارا زد گفت آقای سهرابی بیت المال است کشش نداردمگر ما چکار می کنیم برای بیت المال مسلمین که دراین شرایط سخت موجود بقیه مردم می روند ماهم برویم جای شما خالی که ما رفتیم در برف ودر سرما درصف ایستادیم جوابمان رانمی دادند درترمینال شهر سنندج کلی گشتیم یک اتوبوس راهم پیدا کردیم وبلیط اتوبوس خریدیم ومانند بقیه ی مردم با اتوبوس به هر صورت راه افتادیم به طرف شهر ارومیه خوب آمدیم درآنجا دیگرتا عملیات والقجر نه با آن موفقیت های بسیار بالا هرکس محور خودش محور آقای خلیل ا... بهادری آلهار جابر دست راست بودند زیرارتفاعات گردان خط شکن بودند گردان بسیار موفق خط را شکستند حتی بیشتر از هدفی که واگذار شده را توانستند تصرف بکنند انتها یی ترین در کنج منطقه ی عملیاتی قرار داشت همین گردان بهاری بود این عملیات تثبیت شد وتوانستند منطقه را حفظ کنند خلیل ا... بهاری بعد از این که ارتش منطقه را پس داد ودوباره وارد عمل شدیم در آنجا به شهادت رسید. درعملیا تی که دریکی از روستا ها داشتیم پنجاه کیلومتر از داخل خاک عراق دور زدیم وبه آن روستا آمدیم و رفتیم بالای قله وآنجا راشناسایی کردیم بالای قله که بودیم همین طور که دوری زدییم، دیدیم اثر ندارد نیروها تا صبح ایستادند موقع صبح با کومله و دمکرات درگیر شدیم و درنتیجه قله اول را گرفتیم و در قله دوم خلیل ا... بهاری از سمت راست بدن مجروح شد که با بیسیم تماس گرفتند و ایشان را با هلی کوپتر بردند به مهاباد بعد ما رفتیم روستا را پاکسازی کردیم و به پایگاه برگشتیم. یکی دیگر از عملیاتهایی که به اتفاق خلیل ا... بهاری شرکت داشتیم روستا دولتو بود که ما ساعت3/30بعد از ظهر حرکت کردیم و ساعت 5/30 رسیدیم روبروی روستای دولتو شب هنگام بالای قله رسیدیم و گودالی ایجاد کردیم یک دسته از نیروها به سمت پایین قله رفتند چون روستا در میان دره بود و شناسایی نشده بود نیروها درگیر شدند و دو سه نفر هم شهید دادیم و مجبور شدیم مقداری عقب نشینی کنیم دوباره نیرو ها را جمع کردیم و قله را گرفتیم که در آن جا توانستیم گروگانهایی که در زندان دولتو بودند را نجات دهیم. زمانی که شهر مهاباد شلوغ شده بود یادم است با دوشیکا آمدیم برای یک لحظه توی شهر که برگردیم گروهان یا گردان را بیاوریم اول شهر یک باغچه ی سیبی بود که بولدوزر سریع آن را خراب کرد . بچه ها داشتند آنجا استقرار پیدا می کردند چون نگذاشتند بچه ها داخل شهر بروند ما آمدیم دیدیم دوشیکا که روی تویوتا نصب بود بهاری از این سمت چپ از جاده ای که آمد وارد شهر شد از داخل یک خانه ای که کنار رودخانه مهاباد بود من یادم است روبروی این دوشکا بیش از 50 اسلحه از پنجرهای این ساختمان اعم از قناسه ، تیربار، کلاش و ... بیرون آمده بود و به طرف دوشیکای بهاری شلیک می کرد که این دوشیکا را بخوابانند سلاح خوب ما آن موقع در مهاباد همان دوشیکا بود می زد درست همان ساختمان را بهاری با آر پی جی زد از توی تویوتا اسلحه ای بنام خدا وانبیا وائمه شلیک بشود به هدف می خورد آن هم برروی ماشینی که حرکت می کند و دوشیکا همان کار می کند تلفات سنگینی آقای بهاری از آن ساختمان گرفتند آن روز را تا غروب جنگیدیم غروب گفتیم بچه ها عقب بکشید تا سازماندهی بشوید ودوباره وارد قضیه بشویم اما آقای بهاری گفت اگر ما صدای تیر را کم بکنیم اینها جای پا پیدا می کنند وتا فردا کارهای زیادی انجام می دهند اگر امشب با ده تا شهید شهر مهاباد راپاکسازی کنیم فردا می شود صد نفر اگر امروز یک شهید بدهیم فردا ده تا می دهیم بالا خره شهید کاوه پیشنهاد ایشان راپذیزفت سر گردان ودو تا گروهان شیارها ونقاط های حساس را بسته بودند ایشان قبول کردند توی شهر مهاباد باتمام قدرت بماند ازسر شب تا صبح صدای تیر را در شهر کم نکرد ودشمن هم نتوانست کوچکترین ضربه ای به شهید بهاری بزند زمانی که صبح آمدیم داخل شهر و مجداد وارد شدیم گفتیم واقعا از این صد و بیست نفر صدنفر شهید شده اند اگر بیست نفر جامانده باشند خیلی است آن شب ساعت چهار دیدیم یک موتوری گاز راگرفته تا دم پادگان آمد یک مجروحی راکه داده بودند یک هندا که متعلق به کردها بود این مجروح را وسط سوار کرده بودند ویک بسیجی هم پشت سرش سوار شده بود بعد ما سوال کردیم چرا یکی گفت آقا ما شهید و مجروح نداریم فقط یک شهید داده بودند. بنده در عملیات والفجر 9 در معیت خلیل ا... بهاری بودم شاید ساعت 12 شب بود به خط دشمن زدیم سنگرهای کمین دشمن فرو ریخت در انتهای کانال با مقاومت شدید دشمن روبروشدیم بیش از 2 ساعت مقاومت دشمن طول کشید من به آقای بهاری گفتم خلیل جان دارد مهمات ما تمام می شود درحالی که بی سیم چی زمین خورده بود بی سیم آسیب دیده بود وامکان ارتباط با نیروهای کمکی نبود لذا شما زحمت کشیده به طرف نیروهای کمکی بروید وآنها را به اینجا بیاورید با اینکه ایشان مافوق من بودند ولی در اثر تواضی که داشتند ومحل استقرار نیروهای کمکی را بلد بودند قبول کردند و برگشتند به طرف نیروهای کمکی شاید درحدود یکساعت طول کشید که نیروهای کمکی را آورد با کمک آنها خط دشمن شکسته شد. زمانی که پاتکهای عملیات والفجر 9 شروع شد و هر فردی یکسری از امکانات برداشته بود و با خود حمل می کرد خلیل ا... بادگیر داشت که آن را چپه پوشیده بود و داخل آن را پر از نارنجک کرده بود وقتی از ایشان سؤال کردم چرا این کار را کردی گفت آن چیزی که در صحنه ی نبرد به درد می خورد همین نارنجک هاست در گردان ایشان نسبت به بقیه پیشتاز بود و توانست سنگرها را یکی پس از دیگری با نارنجک فتح کند و عراقی ها فرار کردند در این عملیات یکی دو شهید بیشتر ندادیم و توانستیم قله را فتح کنیم پاتک عراقی ها شروع شد و آمده بودند جلو و نیروهایی که مرخصی بودند برگشتند به منطقه ی عملیاتی ، عراقی ها به صورت نعل اسبی ازسه جناح پییش آمده بودند طرف عقب نیروهای خودی بودند جای نامناسبی بود از روبرو در دید عراقی ها نبودیم اما درست راست و چپ کاملاً در دید عراقی ها بودیم ایشان دشمن را با روحیه دید چون داشت برنامه ی پاتک انجام می داد ابتکار ایشان این بود که هر شب در یک محدوده ی جلو یک حرکتی را انجام بدهند دشمن فکر می کرد که یک عملیاتی شروع شده و شروع به تیرا ندازی کرد یک عده رابرای عملیات به جلو فرستادیم و خود شهید و من که در کنار راه بودیم عقب ایستادیم مدتی که گذشت دید یم از نیروهای عملیاتی خبری نشد ایشان گفتند ما هم برویم جلو ما در نفری بدون سلاح رفتیم جلو به ایشان گفتم ما که سلاح نداریم ایشان گفتند که من یک کلت همراه خودم دارم بیا برویم جلو یک سفارشی به دوشیکاچی کرد و گفت که ما از همین جا می رویم و و بر می گردیم بعد از مدتی که به جلو رفتیم به درخت بزرگی رسیدیم که روبرویمان سنگرهای عراقی بود گفتیم چرا اینها بر نگشتند و قتی صدای شلیک از آنها بلند نشد آقای زبهاری گفت نکند مشکلی پیش آمده باشد در حین گفتگو بودیم که صدای تیراندازی شروع شد و تیر اندازی در آنجا حدود 15 الی 20 دقیقه ای طول نکشید و بعد بر گشتیم به عقب بعد از تیر اندازی از محور برگشتیم که شت سرمان دو سنگر عراقی بود که یکی در چپ و دیگری در راست هر دور شروع به تیر اندازی کردند در همین محور دوشیکا بود که شروع به تیر ندازی کرد و ماه م از سه طرف در محاصره تیرها بودیم و خود را به زمین می انداخیم و جلو می رفتیم دوشیکای خودمان صحبت های بهاری را فراموش کرده بود و شروع به تیر اندازی در همان محور کرد ایشان وضعیت جسمانی قوی داشت از من جلو افتاده بود و خود را به خط رساند و من هم پشت سرشان حرکت می کردم ایشان خودش را به دوشیکاچی رساند و آتش را قطع کرد آتش عراقی ها هم تمام شد که نیروهای ما به هم رسیدند و سالم بودند در آنجا خاکریزی بود که همگی خستگی در کردیم و ایشان مرا به سمت نیروها رساند و شاید 10 دقیقه نشد که گفتند آقای بهاری شهید شد کنار همان دوشیکا به مراه چند نفر از کسانی که از خط برگشته بودند شهید شدند و چند نفر هم مجروح. یکدفعه به همراه تعدادی از بجنورد کمک به لشکر ویژه شهداء بودیم حدود یازده و سی دقیقه ظهر بود که به مریوان رسیدیم و مستقیم به مقر گردان امام علی (ع) رفتیم چادرها لا به لای درختان سبزه زار نصب شده بود بالای دامنه ای سر سبز بهاری با بچه ها تک تک رو بوسی و احوالپرسی کردیم چند تا عکس دسته جمعی گرفتیم درآن لحضات آن چیزی ک برایم جالب بود بچه های گردان رفته بودند نهار بیاورند گویا نهار به تعداد نبود و دور سفره نشستیم و با نان غذا را خوردیم ولی خلیل ا... بهاری غذا نخورد و گفت اشتها ندارم بعد از غذا میوه و بعد استراحت اکثر بچه ها در چادر ها خوابیده بودند اما من خوابم نبرد آمدم بیرون دور چادر گشتیم یکدفعه از پشت سر خلیل ا... را دیدم که نشسته ودارد از بغل چادر نان خشک ها را تکه تکه برمی دارد و می شکند و می خورد مشخص بود که نان ها مال یک هفته پیش است او مرا را نمی دیدوبا اشتهای کامل نان خشک ها را می خورد آنجا متوجه شدم آن موقع که می گفت اشتها ندارم او نخواسته غذا بخورد او مقداری نان خشک خورد ومن هم بدون اینکه او مرا ببیند خودم را کنار کشیدم بعد از لحظاتی که متوجه شدم که خلیل جای نان ها نیست به جای نان ها رفتم دیدم مقداری نان خشک مانده بود ولی به قدری خشک بود که نهایت نداشت آنجا دیدم که او چه ایثاری کرده است. روزی خلیل ا... بهاری نیروها را فرا خوانی کرد بعد از تذکرات لازم همه را سوار خودروهای ایفا سوار وبه قصد سه راهی محمد یار به سمت نقده حرکت کردیم در نزدیکی سه راهی به سمت راست داخل گندم ها که عناصر فریب خورده در آنجا حضور داشتند حرکت کردیم درگیری انجام شد وآقای قمی در همان درگیری به شهادت رسیدند آقای خلیل ا... بهاری دید که اگر با این حال به درگیری ادامه دهیم بیشتر نیروها زخمی یا شهید شوند بعد تصمیم گرفت با نیروهای گردان ضدانقلاب محاصره نماید واین محاصره تنگتر کرد آقای بهاری ضمن اینکه فرمانده گردان بود یک قبضه آرپی چی برداشته بود و تک تک کوموله ها را می زد وقتی عناصر فریب خورده دیدند که در محاصره قرار گرفته اند پا به فرار گذاشتند تعدادی از آنها به درک واصل شدند کشته ها به دستور آقای بهاری به پشت خودروهای تویوتا انداخته شدند وجهت تقویت روحیه نیروها ی خودی به داخل پادگان لشکر وی‍‍ژه شهدا برده شدند در مسیر راه که چند روستایی که واقع شده بودند این کشته ها را دیدند تا درس عبرتی برای حامیان کومله بشود تا دیگر برای نیروهای اسلام ایجاد مزاحمت نکنند. در عملیات والفجر9 گردان خلیل ا... بهاری عمل کننده بود من با چشم خودم دیدم که ایشان تعداد 17 نارنجک چهل تیکه به همراه خودش برداشته است و به همراه نیروهای تحت امرش به سمت دشمن در حرکت است شب گذشت روز بعد من رفتم و به خط مقدم اولین کسی که خبرش را گرفتم آقای بهاری بود گفتند رفته به سنگر کمین به سنگر کمین رفتم دیدم آرپی چی بر داشته منتظر تانکهای دشمن است وهر تانکی که جلو می آمد بهاری می زد یا عقب نشینی می کرد از ایشان سوال کردم 17عدد نارنجک را برای چه برداشته بودید گفت دیشب به سنگر های اجتماعی صدامیان انداختیم و یک نفر نگذاشتم که از سنگر ها بیرون بیایند و همه را به درک واصل کردم و چند نفر هم که در حال فرار بودند با انداختن نارنجک از بین بردم وجلوی چشمم تکه تکه شدند. زمانی که خلیل ا... بهاری در خانه های سازمانی شهرستان ارومیه زندگی می کرد یک شب با خودروی تانکر آب تویوتا به منزل رفته بود و شب در منزل مانده بود و روز بعد ساعت 11 صبح به خط مقدم برگشتند وقتی به من رسید از اوضاع نیروها و خط مقدم سؤال نمودن من هم تا آنجایی که اطلاع داشتم برای ایشان توضیح دادم و ما با همدیگر گرم گرفتیم و صحبت می کردیم در آخر صحبت ها برداشت به من گفت فلانی من شهید می شوم گفتم این حرفها چیست شما باید کردستان را آزاد نمایید حیف است که شما این قدر زود شهید شوید فرمود دیشب پسر کوچکم به من گفت بابا این اسلحه ی شما است من برمی دارم و با دشمنان می جنگم وقتی این حرفها را از دهان یک بچه شنیدم به من یقین شد که همین زودیها شهید خواهم شد تعدادی از نیروها آمدند به گردان آقای بهاری که از خط ما عبور کنند و بروند به خاک دشمن آنها از شهید راهنمایی خواستند تا آنها را از خاکریز خودی عبور دهند من داوطلب این کار شدم که ببرم و عبور دهم آقای بهاری قانع نشدند و خودش مسئولیت را قبول کردند که این افراد را از خاکریز عبوردهند وقتی نیروهای اطلاعاتی را از خاکریز عبور دادند و توجیه نمودند در حین بازگشت از خاکریز به طرف ما که عبور کردند یک گلوله خمپاره ی 60 آمد و کنار ایشان اصابت کرد و بهاری را مجروح کرد تا از ارتفاعات هزار قلّه ایشان را به بیمارستان رساندند شهید شدند. وقتی گردان خلیل ا.. بهاری در منطقه ی هزار قلّه مستقر بودند یک روز تعدادی از شخصیت های شهرستان بجنورد به منطقه آمدند و از نیروهای گردان بهاری دیداری داشتند بعد از بازدید ازمنطقه فرماندار وقت شهرستان بجنورد به آقای بهاری پیشنهاد دادند تا در صورت تمایل در هر نقطه ای از شهر که بخواهند برایش مسکن فراهم و آماده سازند ؛ بهاری خانه ی شخصی نداشت و مستأجر بود ؛ آقای بهاری در جواب گفتند خانه ی ما در دنیای دیگری آماده است و من از شما ممنون هستم که به فکر رزمندگان هستید ولی شما برای این که برای من و افرادی مثل من خانه بسازید بروید یک پل هوایی در منطقه ی ورودی خیابان نیروگاه بسازدید تا این قدر بچه های مردم زیر ماشین ها نروند که از بین بروند. یک روز در قسمت جنوب مهاباد مأموریت داشتیم دو نفر از نیروهای کوموله روی ارتفاعات قرار گرفته بودند و با سلاح قناسه تک تک رزمندگان را که از آن منطقه عبور می کردند می زدند خلیل ا... بهاری تصمییم گرفت تا این خطر بزرگ را برطرف نماید از این که نیروها را آرایش دادند تنها کفشهای خودش را در آوردند و بصورت پالخت یک قبضه تیر بار برداشت و از قسمت پشت سر نیروهای کومله به طرف ارتفاعات حرکت کردند نیروهای دیگر نیز از پایین آن دو نفر را با خود مشغول کردند آقای بهاری خودش را به نزدیکی آنها رسانده بود و با یک رگبار هر دوی آنها را به درک واصل کرد و بعد از شنیدن صدای رگبار ما دیدیم که آقای بهاری از بالا برای ما دست تکان می داد. در یکی از عملیاتهای سردشت تعدادی از نیروهای کومله و دمکرات دیده می شدند و به طرف ما تیر اندازی می کردند برادر کاوه گفت یکی از نیروهای ورزیده و داوطلب بروند آتش آنان را خفه کنند آقای خلیل ا... بهاری فوراً داوطلب شد و طوری به نوک قله رفت که آنان غفلگیر شدند و با آتش و تاکتیک به موقع آنان را به درک واصل کرد. یک رو به محل کار خلیل ا... بهاری رفتم تا جویای احوالات ایشان بشوم برادر کاوه را دیدم پرسیدم آقای بهاری کجاست ؟ گفت : دیشب رفته بودیم شناسایی و الان دارد استراحت می کند داشتم بر می گشتم که از زیر چادر محل استراحتش مرا دیده بود و گفت بیا اینجا وقتی رفتتم گفت بیا مقداری با هم صحبت کنیم و درد دل نماییم من می خواهم امروز آخرین خداحافظی را با تو داشته باشم و حلالیت می طلبم گفتم من آمده ام احوالت را بپرسم و خوشحال شوم نه اینکه مرا ناراحت کنی گفت نه راست می گویم من الان در فکر بودم که امروز چندین ماشین نظامی و نفرات آنان را منهدم کرده ام و به مکن الهام شده که آنان هر طور شده امروز مرا به شهادت می رسانند برایش مشخص شده بود که دارد شهید می شود لذا در همان درگیری و عملیاتی که انجام شد ایشان به شدت مجروح شد و فکر می کنم در بین راه نرسیده به بیمارستان به شهادت رسید. یکی از دوستان خلیل ا... بهاری خاطره ای را اینگونه نقل می کرد : وقتی به جنگل آلباتان رسیدیم اولین نفری که خودش را به نزدیکی مقر کومله و دمکرات رساند آقای بهاری بود که ایشان بعد از شناسایی مقر اولین کاری که کرد یک قبضه آر پی جی برداشت و به سراغ سنگر تیربار رفت و با انهدام تیر بار مقر دسته ی آقای بهاری نیز به مقرحمله کردند و مقر را به تصرف خود در آوردند تعداد زیادی از افراد فریب خورده کشته و تعدادی نیز موفق به فرار شدند.[۱]

نگارخانه تصاویر

پانویس

  1. سایت شهدای یاران رضا
آخرین تغییر ‏۱۳ مهر ۱۳۹۸، در ‏۱۴:۲۲