شهید حاج رضا شکری پور

شهید حاج ر ضا شکري پور

زندگینامه

در يازدهمين روز اسفند ماه ۱۳۳۵ هـ . ش در همدان متولد شد. دوران كودكي را پشت سر گذاشته و در سال ۱۳۴۲ وارد دبستان شد. در همان دوران ابتدائي راه خود را انتخاب كرده و اكثر اوقات در نماز جماعت مسجد محل شركت مي كرد. از ابتدا به علت نذري كه براي او از طرف مادرش شده بود محبت خاصي نسبت به اهل بيت (ع) مخصوصا به مولايش ابا عبدا... الحسين (ع) در وجودش متجلي بود كه اين امر موجب مي شد در ماه هاي محرم و صفر، بيشتر شب ها در مسجد و حسينيه محل در سوگ و عزاداري سرورش به سر برد. به همين ترتيب دوران ابتدائي و راهنمايي را تمام كرده و وارد هنرستان شهیدان ديباج شد. قدرت جسمي خوبي داشت و به ورزش علاقه وافري پيدا كرد و در چند رشته از دو ميداني مثل پرش طول، دو پنج هزار متر و پرتاب نيزه شركت و در چند مسابقه نيز موفق به اخذ مدالهايي گرديد.

بعد از اخذ ديپلم در سال ۱۳۵۶ به خدمت سربازي رفت كه بعد از دوران آموزشي در يكي از پادگان هاي آذربايجان غربي خدمت نظام وظيفه را به پايان رسانيد. در سال ۱۳۵۷ ( يعني سال پيروزي انقلاب اسلامي) در همان محل جهت پيشبرد اهداف انقلاب فعالانه شركت داشت. در سال ۱۳۵۸ به تهران رفت و چون رشته تحصيلي اش فني بود و به اين كار نيز علاقه داشت لذا مشغول به كار نصب شوفاژ گرديد كه در مدت كوتاهي در آن كار تبحر پيدا كرده و مجدداً به همدان برگشت. در همدان به كار پخش روغن و همكاري با بنياد مستضعفان مشغول گرديد. در همين حال حاج رضا شکري پور در شكل گيري و تشكيل پايگاه مقاومت بسيج ناحيه ۱۴ محل چمن چوبانها همراه با شهيد بزرگوار احسان تقي پور شركت داشت و دلسوزانه انجام وظيفه مي نمود . چون كارهاي خدماتي با روح بزرگ و افكار انقلابي او موافق نبود، آن كار را رها كرده و در مرداد ماه ۱۳۶۰ به خدمت سپاه در آمد . البته نا گفته نماند كه اگر از او به عنوان حاج رضا ياد مي شود نه اينكه اعمال حج را انجام داده بود بلكه به اظهار نظر بعضي از دوستان همرزمش روح بزرگ او در طواف سعي شركت كرده و حاجي شده بود چرا كه نا خودآگاه بعد از يك مقطع زماني در همه جا از او بدين نام ياد مي شد و بعد از شهادتش يكي از دوستان نزديك او به نيت ايشان اعمال حج عمره مفرده را انجام داد. حاج رضا در سال ۱۳۶۱ به سنت حسنه پیامبر (ص) جامه عمل پوشانيد و با خانم زهره ثمري، همسري فداکار و مومنه از ديار خود ازدواج نمود که حاصل اين ازدواج تنها دخترش به نام محدثه است که آغوش گرم پدر را در سن سه سالگي از دست داد. حاج رضا پس از عضويت در سپاه وگذراندن دوره هاي آموزش نظامي، به دليل موفقيتش در امر آموزش (به خصوص در راپل و همچنين در اجراي ماموريتهاي محوله) به فرماندهي گردان و سپس به فرماندهي پادگان آموزشي نايل آمد كه خاطرات زيادي در اين مورد توسط همرزمانش نقل شده از جمله اينكه تمام موارد آموزشي را كه به نيروهاي تحت امر خود آموزش مي داده خود نيز رعايت مي كرده است و اين مسئله را تا آخرين لحظه هاي خدمتش (خصوصا عمليات جزاير مجنون با اينكه مجروح بوده) حفظ نمود. در همين دوران با توجه به علاقه زيادي كه به شركت در جبهه و جنگ داشت موفق به چندين بار شركت فعال در امر پاكسازي مناطق آلوده كردستان همراه تيپ ويژه شهدا گرديد و بالاخره پس از مدتي به همدان آمد و به فرماندهي پادگان قدس انتخاب گرديد. پس از مدتي انجام وظيفه در اين قسمت به خاطر شوق وافري كه به يگان رزمي داشت به تيپ انصارالحسين (ع) رفت و در عمليات والفجر ۵ فرماندهي گردان ۱۵۱ مسلم ابن عقيل(ع) را بعهده داشت كه در معيت همرزمانش به ويژه شهيد رضا محرمي افتخاراتي را نصيب تيپ نمود و هميشه از شجاعت و شهامت همرزمان شهيدش در اين عمليات نقل مي كرد. با توجه به رشادتهائي كه از خود نشان مي داد و نظر به نياز مبرم تيپ به نيروهاي مخلص و زبده به سمت معاونت ستاد تيپ منصوب شد و پس از مدتي با حفظ سمت، مسئوليت واحد آموزش نظامي را نيز پذيرفت. بعد از اين دوران هنگامي كه به عنوان مسئول ستاد تيپ انصار الحسين (ع) انجام وظيفه مي نمود در محورهاي ميمك و سومار رشادتهاي غير قابل وصفي از خود نشان داد. مدتي بعد كه تيپ در دزفول مستقر گرديد پس از به اسارت در آمدن فرمانده گردان ۱۵۴ حضرت علي اكبر (ع)، ايشان فرماندهي گردان را عهده دار گرديد و به طور فعال مشغول خدمت بود و نيروهاي گردان را آماده مي كرد و آموزش مي داد تا اينكه در عمليات والفجر ۸ با همكاري و رشادتهاي آنان افتخارات زيادي نصيب تاريخ جنگ تحميلي شد و به جرأت مي توان گفت که عنايت خداوند و فرماندهي هوشيارانه شهيد شكري پور باعث گرديد كه عراق در جاده ام القصر زمين گير شده و ديگر نتواند پيشروي نمايد و همين موفقيت باعث شد كه مسئولين رده بالاي سپاه (خصوصا برادر محسن رضايي) اظهار داشتند كه گردان ۱۵۴ گردنه احد را براي اسلام حفظ نمود و دليلش اين بود كه اگر عراق از اين نقطه موفق به پيشروي مي شد نيروهاي ما در ساير محورها در محاصره مي افتادند و در نهايت فاو سقوط مي كرد.

بالاخره در اين عمليات ضمن به شهادت رسيدن تعدادي از دوستان حاج رضا از جمله سردار رشيد اسلام شهيد بزرگوار حسن ترك خودش نيز از ناحيه پهلو و پشت مجروح گرديد به طوري كه نقل مي كنند با پافشاري زياد، او را به پشت جبهه منتقل كرده بودند كه در موقع انتقالش به پشت خط مي گفت روي صورت مرا بپوشانيد تا روحيه نيروها با ديدن من ضعيف نشود. بعد از عمل جراحي در آبادان، حاج رضا را به تهران اعزام نمودند. مدتي در بيمارستان نيروي دريايي بستري بود كه دوستان و همرزمان او اظهار محبت و لطف فراوان نموده و دسته به دسته به عيادتش مي آمدند، نقل مي كنند وقتي كه يكي از دوستانش به او مي گويد وضع جسمي ات خوب است يا نه، اظهار مي دارد اين دكترها چرا ما را مرخص نمي كنند؟ ما باعث زحمت جمهوري اسلامي هستيم چون براي ما پول خرج مي كنند و ما بايد براي انجام وظيفه به جبهه برويم.

بعد از مدتي كه حال او تقريبا رو به بهبود بود در تاريخ ۲۸ اسفند ماه ۶۴ او را به همدان منتقل مي كنند كه در منزل خود بستري مي شود در همين زمان نيز برادران سپاه و دوستان و همرزمانش به عيادت ايشان مي آمدند و او سفارشات لازم را به آنها مي نمود. خصوصا به نيروهاي گردان سفارش مي كرد كه مبادا قصور و كوتاهي کنند. در ايام فراغت با مادرش صحبت مي كرد و او را به صبر و شكيبايي دعوت مي نمود. اكثر اوقات در منزل، بچه هاي فاميل را جمع مي كرد و با آنها كشتي مي گرفت و به عبارت ديگر مثل آنها اعمال بچه گانه انجام مي داد. با بي حجابي و بي بند و باري سخت مخالف بود و از آن رنج مي برد و مي گفت مي ترسم ما برويم و اين مسائل حل نشود. (منظورش مسئله فحشا و منكرات بود) در صحبت ها و نيز در بحث هايش تاكيد داشت كه پيام ها و رهنمودهاي امام بزرگوار را بايد اطاعت كنيم و به ايشان عشق و علاقه وافري داشت. از دروغ و غيبت سخت بيزار بود و مي گفت اين دنيا محل آزمايش است ما بايد صبر كنيم از امتحان خوب بيرون بيايم. به صله رحم اهميت بسيار مي داد و به ديدن اكثر فاميلها مي رفت و هر نوبت كه مي خواست به جبهه برود از همگان طلب حلاليت مي نمود. يكي از برادران او مي گفت: موقعي كه مجروح و در خانه بستري بود با بچه اش زياد گرم نمي گرفت و وقتي به او مي گفتيم چرا اين كار را مي كني مي گفت نمي خواهم به من عادت كند. بالاخره بعد از اينكه بهبودي نسبي حاصل نمود (در خرداد ماه ۶۵) به يگان رزمي رفت كه در آن زمان گردان ۱۵۴ در خرمشهر مشغول پدافند بود و رفتن ايشان مقارن با اتمام دوره ۴۵ روزه نيروهاي بسيجي بود. لذا به اكثر آنها تسويه حساب داده وعده اي را به مرخصي فرستاد و فقط نيروهاي كادر گردان آنجا مانده بودند. در اين اوضاع و احوال نيروهاي عراقي از جزيره مجنون جنوبي تكي انجام داده و دو خاكريز نيروهاي ما را تصرف كرده بودند و از آنجا كه جزاير مجنون براي ما از اهميت خاصي برخوردار بود و يكي از مسئولين مملكتي تاكيد كرده بود كه جزيره حتما بايد حفظ شود لذا حاج رضا با عده قليلي داوطلب مي شود كه جهت مقابله با نيروهاي متجاوز بعثي عراق به جزيره اعزام شود و در حالي كه به علت مجروح بودنش، فرمانده تيپ اصرار مي كند كه شما نرويد ايشان قبول نكرده و اظهار مي دارد ما در جزيره هزاران شهيد داده ايم و سزاوار نيست آنجا را از دست بدهيم و او راست مي گفت زيرا آنهايي كه به جزيره مجنون رفته اند مظلوميت آن را مي فهمند. او در شب عمليات (هنگامي كه به قصد باز پس گيري خاكريزهايي كه توسط نيروهاي عراق تصرف شده بود) يعني شب ۶۵/۳/۲۸ از ناحيه دست و پا مورد اصابت تركش قرار مي گيرد ولي به پشت جبهه برنمي گردد تا عمليات به نتيجه رسيده و خاكريزهاي مورد نظر پس گرفته مي شود. در صبح روز عمليات يعني صبح روز ۶۵/۳/۲۹ در حاليكه از مواضع تصرف شده پدافند مي كرد و در حال تيراندازي بود ضمن اظهار تشنگي، از ناحيه سر مورد اصابت گلوله غناسه دشمن قرار مي گيرد و به تبعيت از سرور شهيدان و مولايش ابا عبدالله الحسين (ع) كه هميشه شوق ميهماني خوان او را داشت، روح بزرگش به سوي معشوق پر كشيده و به درجه عظماي شهادت نايل آمد.


وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحيم و ما النصر الا من عندالله العظيم بنام خدا، خدائى كه هستى بخش است و روزى ده. خدائى كه تمام صفات و كمالات را براى انسان خلق كرد و سپس او را در بهشت اعلا جاى داد و يا نه، انسانهای بى توفيق را در اسفل السافلين. خدايا مرا از زمره بندگان درگاهت قرار ده. با درود و سلام بر مهدى موعود صاحب عصر و زمان (عج) و با سلام بر خمينى بت شكن نايب بر حقش و با درود بر شهداى به خون خفته از صدر اسلام تا كنون و با درود بر شما امت شهيد پرور كه هميشه در صحنه ايد و اميدوارم كه تا انقلاب مهدى(عج) نهضت را ادامه دهيد، انشاءالله. خدايا تو خود شاهدى كه چگونه ظالمان و زالو صفتان جهانی ملتهاى مستضعف را در بند کشیده و مي كشند و بر آنها قلدرى مي كنند، وليكن هيهات من الذله. امام ما این اسطوره تقوی و مقاومت با توکل بر خداوند سبحان و استعانت یاران وفادارش و پشتوانه اين امت شهيد پرور بپا خاسته و بر دهان ياوه گويان و مستکبرین زمانه زدند و اعلام کردند كه ما نيز همچون مولایمان حسين (ع) و يارانش كه تا آخرين قطره خون جنگيدند و حتى كودك شش ماهه خود را نيز نثار كردند، نداى تن ندادن به ذلت را سر مي دهيم و مي گوئیم اى آمريكا و اى شوروى و اى استکبار جهانی، بدانيد و آگاه باشيد ما به حکم وظیفه شرعی تا زمانی که در جهان ظلم هست و تا وقتی که پرچم سبز لا اله الا الله بر جهان طنين نيفكنده باشد، مبارزه هست و انشاء الله مبارزه خواهیم کرد.

آرى! به قول امام عزيزمان كه مي فرمايد ما بر اسلام دعوا داريم، ما نیز هيچ آرزویى بجز پيروزى اسلام نداريم و جهت تحقق این هدف باید خون داد و حالا كه كاروان شهدا در حركت است ما نيز از خدا خواستيم كه دنباله رو اين كاروان باشيم، شاید كه خدا ما را هم بپذيرد و شكر خدا را كه در اين راه قدم نهادیم، ديگر خداوند سبحان مى داند و ملائك مقربش كه توفیق شهادت داشته باشیم یا نه. و اما شما اى برادران پاسدار بدانيد كه مسئوليت بس سنگين است و دشوار، راه دراز و هدف نیز بسیار مقدس است و شما نیز که با پیروی و همراه بودن با روحانیت پيشرو اين راهيد، كوشش كنيد که مبادا از مسئولیت محوله شهدا غافل و از پیروزیهای مقطعی به خود مغرور شوید. تا توان دارید به جبهه بروید و جهت تحقق دستورات خداوند با دشمنان کافر جهاد کنید و انشاء الله بعد از پیروزی یا در صورتی که خداوند تبارك و تعالى شما را پذيرفت و شهيد شديد، تازه وظيفه یک فرد مسلمان را انجام داده ايد و تمام اعمال ما وظیفه ای است که خداوند بر ما مقرر کرده است و ما نیز باید آن را انجام دهیم و خداوند متعال به رسول خود نیز چنين فرمود كه تو وظيفه ات را انجام بده، حالا مردم مى خواهند بپذيرند يا نپذيرند و اما آن بيچارگانى كه توفيق جهاد فی سبیل الله به علل مختلف از آنها سلب شده و لياقت شركت در جبهه را ندارند بدانند كه توفیق شرکت در جبهه سعادتى بس بزرگ است و در صورت قبول خداوند، شهادت عظيم تر از همه اعمال است.

و اى امت شهيد پرور بدانيد كه خداوند انسانها را هميشه مورد امتحان قرار مي دهد زیرا دنیا محل آزمایش است، منتهى در سطح علم، آگاهى، صبر و مقاومت انسان مثلا امتحان حضرت ابراهيم اين است كه بخاطر ایمان به خدا از طریق کفار در آتش انداخته شود و در همان حال ملائكه تقاضا مي كنند كه به او كمك كنند وليكن او نمى پذيرد و اعلام می کند خداوندی که مبلغ او هستم مرا یاری می کند که به فرمان خداوند آتش بر او گلستان می شود. و اما امتحان ما در اين مرحله از زمان، جنگ است، جنگى كه امام عزيزمان مي فرمايد جنگ بين تمامى كفر با تمامى اسلام است. پس وصيت من به شما اين است كه جبهه ها را پشتیبانی کنید و اماممان را تنها نگذاريد و پشتيبان او باشيد و از اهداف مقدس او غافل نشويد كه ما اكنون در حال امتحانيم و اين متاع دو روزه دنيا را بر آخرت كه قرآن مي فرمايد نفروشید و بدانيد كه خداوند هيچ گاه به وعده اش خلاف نمي كند. يك مسئله مهم كه ما بايد در آن بينديشيم اين است كه ببينيم حق كيست و چيست؟ آيا قرآن حق است يا نه؟ پس حالا که دانستیم قرآن حق است و كليه ابرقدرتها خلاف آن عمل مي كنند و آن نیز از كفر و الحاد و نفاق و فساد آنها در تمامی كشورها می باشد و با ما روبرو شده اند پس ما نیز به پیروی از قرآن، حقیم و باید از حق خود دفاع کنیم و بدانيم كه در اين دنيا مسافرى بيش نيستيم و انشاءالله بايد نتیجه اعمال نيك و بد خود را در آخرت ببينيم که (الدنیا مزرعه الاخره). خداوند همه ما را به راه راست، راه اولياء و انبياء خود هدايت كند و ما را آنى و لحظه اى به خودمان وامگذارد و به امام عزيز ما طول عمر عنايت فرماید. والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته رضا شكرى پور 1362/12/22


روایتی ازشهید

لحظات پر اضطرابي سپري شد. جزيره مجنون در آتش وخون مي سوخت. دشمن با پاتک هاي سنگين پيشروي خود را براي باز پس گرفتن آغاز کرده بود. لحظات به کندي مي گذشت ونگراني بر منطقه سايه افکنده بود. دستور آماده باش ابلاغ گرديد. گردان 154 حضرت علي اکبر از لشگر انصارالحسين (ع)که نيروهاي بسيجي را ترخيص کرده بود، کادر گردان براي دفاع فراخواني گرديد وفردا صبح بايد براي مقابله به جزيره مجنون مي رفتيم. در آن میان حاج رضا شکري پور فرمانده رشيد گردان را ديديم که خودش آرپي جي گرفته وبا لبخند در کنار يارانش به آنها کمک مي کند. حاجي هرچي داشت از نماز بود. نمازي که با عشق واشک چشم آغشته شده بود. شب قبل از عمليات همچون شب قدر بود. تمام حرکات بچه ها بوي عبادت مي دادو بي اختيار همديگر را در آغوش مي کشيدند واز هم قول شفاعت مي گرفتند. زمزمه ها همه بوي پرواز مي داد.در کوله بار آنها اثري از گناه نبود. حاج رضا آن شب به روي سجاده نشسته بود وقرآن تلاوت مي کرد وتفسير آيه ها، با اشک چشمش جاري بود. چقدر نوراني شده بود انگار اورا در نور شسته بودند. همه مي دانستند که حاجي بزودي شهيد مي شود وتولد او براي شهادت است. به طرف چادر پرسنلي رفتم، بچه ها در آنجا جمع وغرق گفتگو بودند. همگي آرزو داشتيم يک نماز جماعت پشت سر حاجي بخوانيم. اما هر بار حاجي بهانه مي آورد وطفره مي رفت. بارها اين چنين ازدست بچه ها فرار کرده بود. اما امشب بچه ها مصمم بودند که با يک نقشه بر حاجي پيروز شوند و حاجي بهترين طراح عمليات جنگي بود وبچه ها بهترين فاتحان خاکريز و ملائکه شب، نظاره گر اين که چه خواهد شد. شهيد حسني معاون گروهان گفت: بچه ها بريم به حاجي بگوئيم اگر امشب با ما نماز جماعت نخواند او را حلال نمي کنيم. شهيد عليزاده فرمانده گروهان به جاي حاجي پاسخ داد وگفت: اين که درست نيست! همگي غافل بوديم که حاجي نيز در حال سرکشي به چادر ها آمده وپشت چادر پرسنلي ايستاده وبه گفتگوي بچه ها گوش مي دهد. شهيد وحدتي مسئول پرسنلي گردان گفت: به حاجي بگوئيم که ما فردا شهيد مي شويم اما شهادت ما با خواندن نماز پشت سر شما امضا مي شود و شهيد تکلو معاون گردان حرف اورا قطع کرد وگفت: حاجي مايل است بسيجيان تا ابد زنده باشند و با لبخندي که بر روي لبان حاجي نقش بسته بود معلوم بود جواب حاجي هم بايد مشابه آن باشد. شهيد فريدوني فرمانده گروهان که به خاطر حالت عرفاني ومعنويش بچه ها او را رباني صدا مي کردند ساکت نشسته بود وبه سخنان آنها گوش مي داد سکوت را شکست وگفت: من راضي نبودم که حاجي خودش به اينجا بيايد. بچه ها همه مشتاق شنيدن شدند و خود حاجي هم متعجب ز اين که برنامه چيست. شهيد فريدوني ادامه داد حاجي خيلي به فاطمه زهرا علاقه دارد هرجا ذکري از حضرت زهرا باشد حاجي هم هست. پس من خودم مي خونم. شماهم با صداي بلند يا زهرا بگوئيد وسپس شروع به مداحي کرد. نام حضرت زهرا (س) خيلي زود اشک بچه ها را جاري کرد. هرکس در گوشه اي به سجده رفته بود وبا خود زمزمه مي کرد. کم کم صداي ناله ها بلند تر مي شد وبا زمزمه در هم مي پيچيد. حاجي با چفيه اش جلو دهانش را گرفته بود تا صداي گريه اش به گوش بچه ها نرسد. مداحي به آنجا رسيدکه((فاطمه جان در وسط کوچه تورا مي زدند / کاش به جاي تو مرا مي زدند)) ديگر حاجي نتوانست خود را نگه دارد پاهاي اوسست شد وبه روي زانو افتاد صداي گريه اش بلند شد حاجي خود را به طرف در چادر کشيد وگوشه چادر را بالا زد وبا صداي گرفته گفت: بچه ها بسه ديگه مگه مي خواهيد حاجي را بکشيد. باشد قبول کردم با هم نماز جماعت مي خوانيم. بچه ها که باورشان نمي شد حاجي به اين زودي قبول کند خودشان را بر روي حاجي انداختند واورا غرق بوسه نمودند وبا اشک چشم خود صورت اورا شستند. همگي وضو داشتند. پس حاجي در جلو ايستاد وصف نماز جماعت تشکيل شد. نماز شروع شد، نمازي که بچه ها رابهشتي کرد. حاجي حمد وسوره را مي خواندوبچه ها گريه مي کردند. وقتي که حاجي به سجده رفت ديگر صداي گريه همه بلند بود وسجاده ها تر، ذکر سجده، گريه شده بود. حاجي با تمام توان نماز را ادامه مي داد شايد اگر ادامه نماز نبود بچه ها ساعت ها در سجده گريه مي کردند. ملائکه نيز منتظر بودند تا اين نماز عاشقانه را به آسمان ببرند. شايد اينجا خداوند بارديگر به ملائکه يادآوري کرد ((تبارک الله في احسن الخالقين)) نماز تمام شده بود ولي گريه بچه ها هنوز ادامه داشت. حاجي روبه بچه ها کرد وگفت: انشاالله خداوند قبول کند. آخرش شما برنده شديد آن هم به خاطر اينکه اذان اين نماز يا زهرا (س) بود. فرداي آن روز جزيره مجنون در زير گام هاي سردار نماز ويارانش آرام گرفت و دشمن زمين گير شد. حاجي آرام و قرار نداشت و براي پرواز لحظه شماري مي کرد. از وجودش نور مي باريد و از آتش سلاحش خشم الهي، تا اينکه دست تقدير صفحه زيبايي رقم زد و تيري بر پيشاني او بوسه زد. انگار جزيره مجنون تشنه خون حاجي بود تا سيراب شود. جوي خون از پيشانيش جاري بود و روحش در پرواز. راوي: مهدي رحيمي مهروان - همرزم شهيد


خاطرات

قبل از شروع عملیات جزیره مجنون در خرداد 65، حاج رضا شکری پور که تازه از مرخصی برگشته بود پیش ما آمد. هنوز زخمی بود و شکمش به واسطه جراحت شدید 27-28 تا بخیه خورده بود و با اون مجروحیت شدید باز اومده بود منطقه. من به همراه شهید سید حسین فدایی فروتن مشغول درست کردن خورشیدی بودیم که حاج رضا به سمت ما اومد و رو کرد به سید حسین و گفت: آقا سید یه چند روزی رو بیا پیش ما. آقا سید با اون نگاه معصومانه رو سوی من کرد و انگشت خودش رو بالا آورد و به من گفت: اجازه هست؟ با تمام علاقه ای که به سید حسین داشتم و دلم نمیخواست که از من دوره بشه اما گفتم باشه برو. سید حسین که شال سبزش رو به کمرش بسته بود با اون نگاه معصوم و لبخند همیشگی همراه حاج رضا عازم شد و رفت. روز عملیات به واسطه مجروحیت حاج رضا، عمو اکبر (اکبر امیرپور فرمانده اطلاعات و عملیات لشکر 32 انصار الحسین (ع)) که فرماندهی محور رو به عهده داشت اجازه حضور حاج رضا رو تو خط نداد و همراه حاج رضا، عمو مفرد و چندتا از بچه ها در سنگر فرماندهی محور کار فرماندهی خط رو به عهده گرفته بود و از قبل یکی دیگه از بچه ها رو به جای حاج رضا به فرماندهی گردان منصوب کرده بود. به نقل از عمو اکبر، اون روز خط خیلی شلوغ بود و آتش دشمن بی نهایت سنگین و مدام بچه ها در حال تک و پاتک بودن. من هر بار که با بیسیم با خط مقدم تماس می گرفتم هر چند بار یه دفعه یه صدای جدید رو خط می اومد و وقتی میپرسیدم شما؟ میگفت من فلانیم و نفر قبلی شهید شد. همین طور پشت سر هم فرمانده ها به شهادت می رسیدند و فرماندهی رو تو خط مقدم کس دیگه ای به عهده میگرفت. حاج رضا کنار ما نشسته بود و مثل اسفند روی آتیش یک جا بند نمیشد. اضطراب تمام وجودش رو گرفته بود. مدام التماس میکرد: عمو اکبر بذار من برم جلو، تو رو خدا بذار من برم. من میتونم بچه ها رو هدایت کنم. بذار برم جلو پیش بچه ها. به نقل از عمو مفرد، اون روز حاج رضا یه کفش کتانی سفید پوشیده بود و می دیدم که چجوری بالا و پایین میپره و به خودش پیچ و تاب میخوره و بهم ریخته است. نمی دونم چطوری ولی حاج آقا کیانی که حرفش برای عمو اکبر حرف آخر بود از اصرار حاج رضا با خبر شده بود و با بیسیم به عمو اکبر گفته بود حاج رضا رو بفرست جلو. همین که عمو اکبر گفت پاشو برو. خدا رو گواه میگیرم حاج رضا رو دیدم که وقتی به سمت قایق میدوید پاهاش از زمین جدا شده بود. دیدم حاج رضا با اون کفش های کتانی سفید چطوری از زمین جدا شده بود و بین زمین و آسمون داشت به سمت قایق دوان دوان پرواز می کرد. به نقل از یکی از بچه ها که توی خط بود وقتی حاج رضا به خط رسید شروع کرد به هدایت بچه ها. حجم آتیش بی نهایت زیاد بود و بیشتر بچه ها شهید یا مجروح شده بودن. اکثرا هم از ناحیه صورت مجروح شده بودن. وسط اون هیاهوی تیر و خمپاره، احساس کردم یک لحظه همه جا ساکت شد و تیری زوزه کشان انگار که به شیشه ای برخورد کنه به جایی اثابت کرد و صدای شکسته شدن جسمی بلند شد. من همینطور که با یک چشم مجروح دنبال صدا میگشتم دیدم تیر به بازوی حاج رضا اثابت کرده و استخوانش کاملا خورد شده. یکی از بچه ها به سمت حاج رضا رفت تا دستش رو پانسمان کنه که یک هو صدای فریاد حاج رضا بلند شد که: برو چیزی نشده که، به بچه ها برس. دیگه توی اون همه هیاهوی گلوله و باروت و خون غرق شده بودیم. انفجارهای مهیبی در منطقه رخ میداد و من به سمت خط مقدم رفتم. قایق رو کنار یک خاکریز نگه داشتم و پیاده شدم، وقتی از خاکریز بالا رفتم وضعیت خیلی عجیبی بود. همه بچه ها شهید شده بودن و جنازه هاشون گوشه و کنار پخش شده بود و موج انفجاز لباس های بچه ها رو تیکه و پاره کرده بود. جلوتر رفتم دیدم انگار حاج رضا روی یک بشکه نفت نشسته، جلوتر که رفتم دیدم تیری به سر مبارکش اثابت کرده و در همان حالت با دستهای باز و رو به آسمان ملکوتی شده بود. جالب بود بیشتر فرمانده گروهان ها و دسته ها و مسئولین گردانش، دور تا دور حاج رضا به شهادت رسیده بودند و همراه با فرمانده خود به پرواز درآمده بودند. همین طور که داشتم برمی شگتم دیدم سید حسین فدایی فروتن هم با همون شال سبزی که به کمر بسته بود گوشه ای مظلومانه به شهادت رسیده و آسمانی شده بود. یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد

عضويت در سپاه گفت: مي آي سپاه؟! چشمانش از خوشحالي برق زد: من بيام سپاه ؟! يعني مي شه؟! خودش معرف او شد. زير برگه عضويتش نوشت: اينجانب گواهي مي دهم آقاي رضا شکري پور از اعضاي فعال اين پايگاه براي عضويت در نهاد مقدس سپاه پاسداران لياقت داشته و با تمام وجود در راه حفظ انقلاب اسلامي تلاش خواهد نمود. يک ماه بعد خودش معرف شهيد شد. راوي: احسان تقي پور - خردادماه ۱۳۶۰

رمز شب گفت: اسم رمز امشب «شکري پوره». اگه کسي گفت: «شکري بور» حتماً عراقيه؛ امانش نديد. نصف شب از پشت خاکريز سر و صدايي آمد. نگهبان داد کشيد: کيستي؟ جواب آمد: «شکري پور». صدا براي نگهبان آشنا بود. دوباره پرسيد: خودش يا رمزش؟ گفت: هر دوش! گفت: همه از گردان ما انتظار دارن خط شکني کنه ولي اين کار يه شرط داره و آن هم خود سازيه. اگه خودت و نساختي نمي توني بن بست ها رو بشکني. راوي: اکبر ملکيان

اين دل تنگم ... گفت: گلوله آر پي جي جمع کنيد و نشست پشت سنگري به تيراندازي و بلند بلند خواند: «اين دل تنگم غصه ها دارد، گوييا ميل کربلا دارد.» تيري زدند به دستش. بچه ها پانسمانش کردند. گفت: آر پي جي بياريد. گفتند: ما مي زنيم. گفت: شما بزنيد، من هم مي زنم و باز خواند: اين دل تنگم .... آر پي جي که زد بخيه اش باز شد و از درز پيراهنش خون زد بيرون. راوي: جهانبخش کلوندي

عذرخواهي يه روز باهاش تندي کردم. رابطه مان شکر آب شد. چند وقتي بود نديده بودمش. گفتند: مجروح شده، رفتم همدان. به رفقا گفتم: هماهنگ کنند فردا هشت صبح بريم منزلش. صبح زود زنگ خانه را زدند. رفتم جلوي در، تعجب کردم! با عصاي زير بغلش ايستاده بود روبروم. بي اختيار همديگرو بغل کرديم. گفت: ديشب گفتند مي خواي بياي عيادتم. تصميم گرفتم من بيام ديدن شما. خيلي راحت عذر خواهي کرد. گفتم: بيشتر از اين شرمنده ام نکن، من مقصر بودم.

راوي: حسين همداني

فرشته ي نجات خمپاره اي منفجر شد. سنگر فرو ريخت. با هزار مکافات از زير آوار بيرون آمدم. شير تو شيري بود. هر کس به طرفي مي دويد. سوار بر موتوري از آنجا مي گذشت. زد روي ترمز گفت: يا الله بپر بالا، کشان کشان رفتم نشستم ترک موتورش. خواست برود. گفتم: اينجوري که مي افتم. چفيه اش را انداخت پشت کمرم و از جلوبه سينه خودش گره زد. محکم چسبيدم به پهلویش. راه پر چاله چوله بود. نم نم گاز مي داد. از ميان آتش راهي باز کرد و رساندم پست امداد. راوي: سالار آبنوش

پاسدار آبديده

اشک بچه ها را درآورده بود از بس سخت مي گرفت، پاسدار بايد فولاد آبديده باشه. روز آخر دوره، دست به سينه ايستاد دم در پادگان، حلاليت مي خواست. پلک که مي زد اشک پر مي شد تو چشماش. راوي:سعيد بادامي

قهرمان واقعي آمد خانه ديد مدالهاي ورزشي اش را آويزان کردم روي ديوار. سگرمه هايش رفت تو هم. گفتم چت شد؟ گفت: مادر من خجالت مي کشم به من بگن قهرمان، قهرمان واقعي اونان که تو خيابان دارن با شاه و دارو دستش مي جنگن شهيد مي شن. راوي: مادر شهيد

شعار بهشتي دکتر بهشتي و يارانش که شهيد شدند بچه ها بي تابي مي کردند. دستور داد همه نيروها با لباس رسمي سپاه آماده حرکت شوند. توي ميدان اصلي شهر، ستون پاسداران به همراه مردم عزادار با مشت هاي گره کرده شعار مي دادند و اعلام حضور مي کردند: بهشتي بهشتي با خون خود نوشتي استقلال آزادي جموري اسلامي هما نجا سخنراني کرد و گفت: خواب خوش منافقين هيچگاه تعبير نخواهد شد. تا ما هستيم در اين کشور امام زمان، جايي براي آنها نيست. راوي: سعيد بادامي

آر پي جي زن در جاده فاو - ام القصر نشسته بود بالاي خاکريز و آر پي جي زن ها را هدايت مي کرد. نيروها وقتي مي ديدند خودش نشسته آن بالا، خجالت مي کشيدند کپ کنند پشت خاکريز. تک تير اندازهاي دشمن نقطه به نقطه خاکريز را مي زدند. بيشتر از همه موسي کريمي آر پي جي زد، از گوش هاش خون مي چکيد. داد زد: موسي يک کمي آهسته تر. نشنيد، با اشاره بهش فهماند. جواب داد: حاجي خيالي نيست و قبضه را گذاشت روي دوشش و برخواست که شليک کند، مرمي قناصه که نشست روي پيشاني اش غلت خورد آمد پايين خاکريز، چشم هاي خيس حاجي دنبالش مي کرد. راوي:مهدي قاسمي


گريه شبانه معاونش بود. مثل برادر دوسش داشت. حالا که شهيد شده بود کسي پا جلو نمي گذاشت بره بهش بگه. آخر مسئول تبليغات گردان را انداختند جلو و گفتند: کار خودته! پشت خاکريز نشسته بود. گه گاه نيم خيز مي شد و با دوربينش آن طرف را ديد مي زد دشمن، آتش سنگيني مي ريخت. رسيد بهش و بدون مقدمه گفت: حاجي! رضا محرمي شهيد شد. دوربين را پايين آورد و ناباورانه پرسيد: شهيد شد؟! کمي اخماش رفت تو هم. اما به روي خودش هم نياورد. بعد انگار نه انگار اتفاقي افتاده برگشت که: حالا چرا اينجا نشستي پاشو برو دنبال کارت. شب توي سنگر، مشک اشکش سوراخ شده بود: آي گريه مي کرد آي ناله مي زد!

راوي: همرزم دوست مهربان فهميده بود دستم خاليه! به مادرش گفته بود خودم مي رم اتاقاشو رنگ مي زنم. صبح اول وقت آمد خانه، يه سطل رنگ دستش بود و يه کيسه پر از وسايل نقاشي. ظهر که شد گفتم: آقا رضا! نهار حاضره. گفت نماز مي خوانم بعد. آن موقع هنرستان درس مي خواند؛ رشته تاسيسات. تا دلت بخواد سليقه داشت. آچار فرانسه فاميل بود. راوي: يک دوست

کربلا توي صحبت هايش هميشه جبهه را به کربلا ربط مي داد. مي گفت: جبهه بدون کربلا بي معناست و رزمنده دور از امام حسين(ع)، بي چاره. اگه اين ها نباشه ما با پارتيزان هاي جنگ جهاني دوم هيچ فرقي نداريم.

راوي: يوسف هادي پور فداي سرتون ... يه دوچرخه تر و تازه خريده بود با پول کارگري. همون روز اول گفت: بازي کنيد. عصري بياريدش در خونه. نامردي نکرديم، هفت نفري سوار دوچرخه شديم. راننده ناشي بازي در آورد با سر رفتيم توي کانال آب. از دوچرخه هم يه چرخ ماندو يه فرمان کج رفتيم خانه شان. آمد جلوي در، ديد سرم باند پيچيه، هول کرد: چي شده؟ بقيه کجان؟ گفتم بيمارستان. گفت واستا که اومدم. گفتم: رضا دوچرخه ت... گفت: بي خيال فداي سرتون.

راوي: حميد زماني

شوق پرواز بايد تا شب صبر مي کرديم. آنوقت مي آورديمش عقب. افتاده بود وسط جاده پد غربي، بين خط خودي و خط دشمن. مهتاب بود. سينه خيز رفتيم بالاي سرش، قشنگ صورتش رو گذاشته بود روي خاک. ديشب قبل از عمليات توي سنگر افتاده بود سجده و هق هق مي کرد: «... الهي عبيدک بفنائک، مسکينک بفنائک، اسيرک بفنائک....» راوي: رضا عليزاده

منبع:سایت نویدشاهد

آخرین تغییر ‏۱۳ تیر ۱۳۹۷، در ‏۱۳:۲۸