شهید حمزه اباذری

خاطرات

  • کجا میروی؟

«در زمين كشاورزي نزديك روستا مشغول كار بوديم. مي خواستيم هر چه زودتر كار تمام شود تا برگرديم به خانه كه ناگهان حمزه دست از كار كشيد و به طرف شير آب رفت. با تعجب به او گفتم: كجا مي روي؟ گفت: مگر صداي اذان را نمي شنوي؟ وقت نماز است. گفتم: بيا كار را تمام كنيم، بعد مي رويم نماز مي خوانيم. با حالت عجيبي به من گفت: چطور اين قدر به نفْسِ خودت اهميت مي دهي، اما به خداي خودت نه؟ و بعد رفت تا نماز را در اول وقت به جا آورد».

منبع:سایت اخلاق و عرفان

آخرین تغییر ‏۱۲ آذر ۱۳۹۸، در ‏۱۳:۵۱