| حاج امیر کشاورزی | |
|---|---|
| | |
| ملیت | |
| دین و مذهب | مسلمان، شیعه |
| تولد | 1300 ، خرامه |
| شهادت | 1366/05/09 |
| محل دفن | گلزار شهدای امامزاده اسحاق (ع) خرامه |
زندگی نامه
شهید بزرگوار حاج امیر کشاورزی در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد . پنج ماه بیشتر از عمرش نگذشته بود که پدرش حاج حسین از دنیا رفت و حاج امیر تحت سرپرستی مادرش بزرگ شد و به علت مشکلات زندگی و اقتصاد نا مناسب خانواده نتوانست به مدرسه برود. زندگی خود را با کاسبی و باغداری شروع کرد و با همان درآمد اندک حاصل از زحمات خود ، امرار معاش می کرد تا اینکه ازدواج کرد .و صاحب هفت فرزند ( یک دختر و شش پسر ) شد. او که در زمان جنگ نتوانست به جبهه برود در جمع آوری کمکهای مردمی برای جبهه ها و سفر به پشت جبهه ها فعالیت می کرد، اما چون سرنوشت او جز با شهادت ختم نمی شد خداوند کریم او را در دومین سفرش به مکه معظمه ، در کنار خانه امن خودش به حضور پذیرفت. آری این شهید عزیز در کنار خانه خدا در بیت الحرام ، در خانه امن خدا که جنگ و جهاد در آنجا حرام است و کشتن شکست حریم حرمت خداست مورد قهر و کینه وهابیون قرار گرفت. آنانی که طاقت شنیدن فریاد برائت از مشرکین او و دیگر شهدای جمعه خونین مکه ( ۹/۵/۶۶) را نداشتند او را مورد ضرب و شتم قرار دادند و در کنار خانه خدا او را بسوی خدایش خونین فرستادند و او که آرزوی شهادت داشت در نزدیکترین مکان به خدا پیوست. شهید حاج امیر کشاورزی در تمام امور جامعه و منطقه کوچک خود فعالیت می کرد. از جمله خصائص بارز شهید : مردم داری و همکاری در رفع مشکلات و گرفتاریهای مردم ، شرکت در مراسم و مجالس خیریه ، به هم رساندن جوانان دم بخت ، ایجاد صلح و صفا بین مردم و آشنایان ، صله رحم و کمک به فقرا ، شرکت در مراسم های مذهبی از جمله برپایی مجالس عزاداری در ماه محرم ، جمع آوری کمکهای مردمی و کمک رسانی به جبهه ها ، شرکت در فعالیتهای عام المنفعه ، شرکت در تشییع و تدفین شهدا . ایشان فردی مقید ، مومن و متدین بودند که اقوام و خویشان و فرزندان و تمام مردمی که او را می شناختند به وی افتخار می کردند . ایشان در امر مهم دید و بازدید از اقوام و آشنایان بسیار دقت می کردند. از همان اوایل زندگی مردی زحمت کش و فداکار بودند و با وجود نداشتن هیچ نوع سوادی ذهنی باز و فکری روشن داشتند.
خاطرات
روزی که شهید ( کمال ایزدی ) بدست وی دفن می شد پس از اتمام کار تدفین و تلقین شهید ، دستها را بالا برد و با چشمان اشک بار گفت : خدا دیگر بس است ، این تکه زمین هم برای من. چند روزی از این قضیه نگذشته بود که ایشان در مکه به شهادت رسیدند و در همان جا دفن شدند