شهید قاسم نوری
بسمه تعالی
نام: قاسم نوری
نام پدر: اصغر
نام مادر: مرضیه
محل شهادت: فاو
محل تولد: قزوین - حمیدآباد
تاریخ تولد: ۱۳۴۲/۰۲/۰۱
تاریخ شهادت: ۱۳۶۴/۱۱/۲۵
استان محل شهادت: بصره شهر محل شهادت فاو
وضعیت تاهل: مجرد
درجه نظامی
تحصیلات: پنجم ابتدائی رشته -
عملیات سال تفحص
محل کار بنیاد تحت پوشش
مزار شهید: قزوین - قزوین - حمیدآباد
rId4
محتویات
زندگی نامه
نوری، قاسم : یکم اردیبهشت ۱۳۴۲ ، در روستای حمیدآباد از توابع شهر قزوین به دنیا آمد . پدرش اصغر، کشاورز بود و مادرش مرضیه نام داشت . تا پایان دوره ابتدایی درس خواند . به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت . بیست و پنجم بهمن ۱۳۶۴ ، با سمت فرمانده گروهان در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید . مزار او در گلزار شهدای زادگاهش واقع است .
وصیت نامه
شهید، قاسم نوری : ای برادران و خواهران مسلمان و ای خوانندگان این وصیت نامه ! گواه باشید که من رفتم تا پس از گذشت هزار و چندی سال از ندای حسین ( ع ) او را یاری و دین او را پاسداری نمایم . ای زبان ! شاهد باش و ای قلم ! گواه باش که من در سال های ۱۳۶۰ ، ۶۱ ، ۶۲ و ۶۳ رفتم تا ندای حسین ( ع ) را - که در دشت کربلا سر داد : « هل من ناصرٍ ینصرنی؟ » آیا کسی هست مرا یاری کند؟ - لبیک گویم و جان ناقابلم را در التزام رکاب فرزند برومندش روح الله به درگاه خداوند هدیه بَرَم و بگویم : اگر دین محمد ( ص ) با خون من قوام می یابد؛ پس ای گلوله های داغ ! مرا در برگیرید و به دیار عاشقان پروازم دهید و از این زندان هم چون قفس آزادم سازید؛ تا همانند مرغی سبک بال به آسمان ها پرواز نمایم و به آرزویم - که تنها رسیدن به خدا است - دست یابم . ... و تو ای دنیا ! بدان که من شهادت خود را به سینه ی تاریخ خواهم کوفت تا منافقین و آن هایی را که - با لباس دوست - ضربه به اسلام و قرآن می زنند، به پای میز محاکمه بکشانم . شهادتم را به سینه ی تاریخ خواهم کوفت تا بگویم : من فرزند اسلام هستم و آموزگارم حسین ( ع ) است . آن قدر خواهم جنگید که در آخر - اگر خدا خواست - به آخرین سلاح دست خواهم برد؛ شهادت ! آری ! با شهادتم غاصبان قدس و حرمین شریفین و تمام اماکنه مقدسه و آن کاخ نشینان و به زنجیرکشان مستضعفان و آن کسانی را که در مقام مسؤولیت هستند و به این امت مظلوم و اسلام عزیز خیانت می کنند، به پای میز محاکمه خواهم کشاند؛ همان طور که خون امام حسین ( ع ) یزید و خون شهدای انقلاب، شاه - حاکم پیشین کشور - را به آن افتضاح کشاند . ... و تو ای زمان، دشت های خونین کشور، سنگر و ای همسنگرانم ! شاهد باشید که من با ایثار خون خودم، به سالارم عرض می کنم : « انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم الی یوم القیامه » . آری ! شهادت افتخار محمد ( ص ) و امت او است و امت محمد ( ص ) را چه باک از شهادت که خود تولدی نوین است . ای راهیان ره سرخ شهادت، ای رهروان حسین ( ع ) ، ای شکوفه های باغ رسالت و ای سرخ جامگان دریده تن ! شما آمریکا و شوروی و دیگر ایادی شان را خلع سلاح کردید . شما خون سرخ تان انسانیَّت وامانده را روح تازه دمید و کاخ های غیرخدایی را به زیر افکند . ای عزیزان ! شما رفتید و بار بر دوش ما نهادید؛ من هم راهی هستم و بار را بر دوش امت حزب الله می گذارم . ... و شما ای عزیزان حزب الله ! فرصت را غنیمت دارید که فردا دیر است؛ عَلَم مبارزه بر دوش گیرید و به راه حسین ( ع ) - که به رهبری امام عزیزمان به پیش می رود - بروید تا به شفاعت برسید و روز قیامت برابر امام علی ( ع ) و فرزندانش سربلند و سرافراز باشید . ای برادران و خواهران ! به خدا قسم در پشت جبهه اگر ذره ای کُفران نعمت کنید و قدر این آزادی و جمهوری اسلامی را ندانید، خداوند این نعمت بزرگ را از شما ملت خواهد گرفت . شما را به خدا قدر این رهبر بزرگ را بدانید و مبادا - خدای ناکرده - قلب مبارکش را به درد آوردید و حضرت مهدی ( عج ) را از خود ناراحت نمایید . هر چه در توان دارید، در راه حصول پیروزی اسلام در تمام جهان بکوشید و با برخورداری از تقوا، اخلاص و حراست از حدود الله و با انجام مستحبّات و اجتناب از مکروهات، زمینه را برای فرج آقا امام زمان ( عج ) آماده سازید . شما را سفارش می کنم : مبادا شهدا را پیش حضرت باری تعالی خجل سازید؛ مبادا با اعمال تان دست شهدا را جهت شفاعت به روی خود ببندید؛ - الحمدلله - شما بزرگوار هستید و این گونه که می گویندْ نیستید؛ ولی جهت تذکّر می نویسم : مبادا با کارهای - خدای ناکرده - غیر اسلامی، قلب رسولالله ( ص ) را آزار دهید . ای سبزپوشان، که لباس شما نشان از ابلاغ پیام سرخ جامگان دارد ! شما سرباز امام زمان ( ع ) هستید و از شما بیشتر متوقّع هستم؛ همان طوری که رهبر عزیزمان فرمودند : « ای کاش من هم یک پاسدار بودم .» ای وای بر ما ! اگر در شأن مان نباشد . ای پاسداران ! شما سلاح به دوشانْ با یک دست قرآن و با دست دِگر سلاح برگیرید تا - هر چند ما بی کفایت بودیم و لباس مقدس پاسداری به تن کردیم - این خلأ را پُر کنید . شما را به اخلاص و تقوا در عمل سفارش می کنم؛ مبادا از شما عملی سر بزند که - خدای ناکرده - لطمه ی آن به سپاه - این نهال نوپا و به دوش کِش مشکلات جبهه ی اسلام - وارد شود، که جبران آن خیلی سخت است . ... و به برادران مسؤول عرض می کنم : مبادا برادران خود را - این سربازان حضرت مهدی ( ع ) که تداوم بخش انقلاب اسلامی و رهروان راه حسین ( ع ) هستند - از خود برنجانید؛ چه بسا در آتیه ی نزدیک عده به عده از آن ها از بین شما بروند و به لقاءالله بپیوندند . از باب این که مسؤول هستید، مبادا برخورد غیراسلامی داشته باشید و این گونه برخوردها باعث شود که این غنچه ی تازه سر برآورده ی انقلابْ در لابه لای چرخِ زد و بندهای شما خُرد گردد و این سخن امام - که فرمودند : « من از سپاه راضی هستم .»- لوث گردد . به امید روزی که به دست پُرتوان برادران سپاه و دیگر رزمندگان، پرچم اسلام بر بام گیتی برافراشته شود . ... و شما ای برادرانی که در سپاه الموت با هم بودیم ! از شما طلب عفو می کنم؛ زیرا مدتی نزد شما بودم . امیدوارم اگر از بندهْ کوتاهی بوده - که حتماً هم بوده است - مرا به بزرگواری خودتان ببخشید . برادران سپاه، بسیج و دیگر دوستان ! امیدوارم راه مرا - که خود انتخاب کردم و - ان شاء الله - همان راه حسین ( ع ) است - تداوم بخشید و ادامه دهید . برادران ! اسلام مهمتر از پدر، مادر و خانواده است . ما آزادی را از اسلام داریم؛ پسْ از مادّیات دست بکشید . البته این بدان معنا نیست که اینها را کنار بگذارید؛ نه ! ولی وابسته نباشید و به ریسمان الهی چنگ زنید که این برای تان بهتر است؛ به خدا قسم اگر چنین نکنید، فردای قیامت دست شما را می گیرم و نزد مولایم می بَرم و می گویم : من بر این بندگانْ حُجَّت را تمام کردم !! پیامی دیگر برای برادران عزیز روستای خودم : برادران ! از تفرقه و توطئه بپرهیزید و اگر مقداری قند، چای و برنج کم رسید، نِق نزنید که - خدای ناکرده - به روز قوم بنی اسراییل درآیید . برادران شما در جبهه، زیر رگبار گلوله های دشمن مقاومت می کنند؛ شما هم با جلوگیری از تفرقه - همگام با برادران رزمنده - به اسلام کمک کنید . مادرم ! قربان تو که هیچ کس جز شما، بعد از خداوند، ائمه و امام عزیزم، بر گردنم حق ندارد . مادرم ! شما به زیارت کعبه رفتی و من به زیارت صاحب کعبه رفتم؛ شما در عید قربانْ گوسفندی قربانی کردی و منْ خودم را فدا کردم؛ شما سعی بین صفا و مَروه کردی و من بین سنگر و قتلگاه دویدم؛ شما با سنگْ رَمی جَمره کردی و من با فشنگْ قلب شیطان های تاریخ را نشانه رفتم؛ شما با لباس سفیدْ مُحْرِم شدی و من با لباس رزم اِحرام بستم؛ شما حَجرالاَسود را بوسه زدی و من ریگ های داغ مرزهای ایران را بوسیدم . خلاصه جای تان خالیْ که این زیارت، برای من بهتر و با صفاتر از زیارت خانه ی خدا بود . امیدوارم خداوند این قربانی را از تویِ هاجرْ قبول کند و شما را روز محشر در حضور فاطمه زهرا ( س ) و ام البنین ( س ) - که چهار فرزند خود را فدای اسلام نمود - روسفید گرداند . مادر جان ! می دانی که یک روز همه باید بمیرند؟ پس اگر بنا است همه از این دارِ فانی هجرت کنیم، چه باک است که یک فرزند در راه خدا دادی و لو این که تمام پسرانت هم فدای این راه شوند؟ مادرم ! فرزندت بعد از شهادت، در جوار حق تعالی آرمیده و به لقاءالله شتافته است؛ مبادا او را نزد معشوقش سرافکنده کنی ! ... و شما ای پدر عزیزم ! بعد از شهادتم، فرزندان دیگرت را - به جای من - به جبهه ها بفرست تا خداوند این مدال افتخار را نصیب آن ها هم بکند . پدرم ! دعا کن من شهیدِ حقیقی باشم که در این صورت خوشا به حال شما که روز قیامت نزد مولا علی ( ع ) سربلند خواهی شد و دست شفاعت مولا علی ( ع ) شما را نیز در بَر خواهد گرفت . (۱۸۰۰۸۰۲) قاسم نوری
خاطرات
مهدی کیامیری : ترکشی به خرجهای « آرپیجی » « رضا » اصابت کرد و خرجها آتش گرفت . احتمال انفجار آرپیجیها خیلی زیاد بود . به هر مشقتی که بود، کوله را از پشتش باز کردیم؛ اما دستها، پشت گردن و صورتش سوخته بود . برادر « کبیری » وقتی این صحنه را دید، به او گفت : « به عقب برو !» اما او قبول نکرد و با اصرار زیاد شروع به گریهکردن نمود و گفت : « من شش ماه است که منتظر چنین لحظهای هستم؛ حالا بگذارم و بروم؟ ... آن وقت جواب خون شهدا را چه بدهم؟ …» در شب سوم عملیات منتظر دستور حمله بودیم، که ناگهان چند گلولهی « خمپاره » بین بچهها منفجر شد . از همه آرامتر مش « قاسم » بود، که به سوی ابدیت پرواز کرد . با نگاه به جسم بیجانش یاد قبل از عملیات و گریهاش در فراق دوستان همرزمش افتادم، که چگونه ملتمسانه از بچهها طلب دعا میکرد و حالا او به آرزوی خود رسیده و دعای بچهها مستجاب شده بود . در گوشهای دیگر، این بار « جواد » و دیگر لالههای پرپر شده، دست در دست ملائک، به سوی دیار باقی میشتافتند . از بین بچههای مجروح، برادر « اکبر دمیرچی » ، با اصابت هیجده ترکش به بدنش، همچنان با روحیه موجب قوت قلب دیگران بود . « مرتضی افشار » ، « حسین رسولی » ، « مسعود جمشیدبیگی » ، « حسن محمدنژاد » و « محمد بندرچی » از جمله بیست و پنج مجروح ساعت اولیهی درگیری بودند، که به لطف الهی به سلامت به پشت جبهه انتقال یافتند .
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1432