شهید ناصر اوغری

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۶ آذر ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۳۹ توسط Birgani97 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید ناصر اوغری تاریخ تولد :1341/08/27تاریخ شهادت : 1362/02/17

زندگینامه

شهيد عزيز، ناصر اوغري مدت 6 سال در دبستان رشديه، و 6 سال بقيه تحصيل خود را در دبيرستان آيت الله کاشاني تا مرحله ديپلم گذراند، در سن 6 سالگي پدرش که کارمند شرکت نفت بود در حين انجام وظيفه در هنگام حفاري چاه نفت در سرخس دچار سانحه گرديده و از دنيا رفت، بعد از آن مادر بزرگوارش با تمام مشکلات زندگي قيمومیت آنها را به عهده گرفت و غير از او دو خواهر و برادرش را نيز بزرگ کرد و آنها را افرادي متعهد، مسلمان و مؤمن تحويل جامعه داد.  او در خانواده از هر نظر نمونه و الگو و زبانزد خاص و عام بود و اخلاق، رفتار و ادبش باعث محبوبيت او در بين دوستان و آشنايان مي گرديد. وي در اوايل پيروزي انقلاب مشغول تحصيل بود و با جديت در تظاهرات بر عليه رژيم طاغوت شرکت مي کرد، چندين بار نيز در درگيري هاي کوچه و خيابان از طرف مزدوران شاه به او و دوستانش شليک شده بود. پس از پيروزي انقلاب، علاقه شديدي به خدمت به اسلام و مسلمين داشت و خود به صورت داوطلب به سربازي اعزام گرديد و در حين خدمت در لشگر 64 اورميه به مأموريت در سپوه و پيرانشهر اعزام گرديد و از اين که مي توانست به جمهوري اسلامي خدمتي كرده باشد هميشه خوشحال بود، به مرخصي که مي آمد رفتار گروهک ها در کردستان را مورد نکوهش قرار مي داد، عاشق دين مبين اسلام بود که اين امر روحيه او را در مورد علاقه به اسلام در وصيت نامه اش نشان مي دهد. وي در آخرين باري که به مرخصي آمد به من که نسبت دامادي آنها را دارم گفت که وصيت نامه اي نوشته ام و توصيه کرد که به آن عمل شود و خلاصه روحيه ي بسيار بالايي داشت. وي در تاريخ، 1362/02/16 در مرز بين ايران و عراق در پيرانشهر، چون سمت ديده باني را در توپ خانه داشت با نابود کردن تقريباً يک گردان از نيروهاي بعثي بنا به گفته دوستان و مسئولين عقيدتي سياسي يگان آنها، روز بعد مورد حمله انتقامي مزدوران بعثي يعني در تاريخ، 1362/02/17 واقع مي گردد و به اتفاق دو تن ديگر از همرزمانش به درجه رفيع شهادت نائل مي گردد که اين امر تأثير بسياري بر روي دوستان و آشنايان و خانواده و تمام کساني که او را مي شناختند گذاشت و او را که نمونه اخلاق و ايمان بود زبانرد و نمونه و الگوي خاص و عام گرديد.   اميدواريم که خداي بزرگ و مهربان او را در روز قيامت از شفاعت کنندگان ياران خود قرار دهد. وي در کارهايي که به او محول مي شد سليقه خاصي به خرج مي داد که اين امر در خانواده باعث نشاط و شادابي و خوشحالي از رفتار و کردار او مي شد. در کارها به مادر و خواهرش چه در مورد منزل و چه در مورد خارج از منزل هميشه کمک مي کرد و هيچ گاه تبسم از لبان او محو نمي شد، نشاط چهره اش روحيه آفرين بود و به تندي و تندخويي رفتار نمي کرد، به مستمندان کمک مي کرد. اين شهيد بزرگوار ازدواج نكرد و مجرد بود.  خلاصه نمونه ي يك مسلمان واقعي بود دلسوزي، گذشت و فداکاري عجيبي داشت، خود را مديون مادر عزيزش به دليل زحمت هاي زيادي كه او برايش كشيده بود، مي دانست و به او احترام مي گذاشت. در پي فرصتي مي گشت که خداوند لطفي کند و جبران آن زحمات را بنمايد. اما تقاضاي خانواده اش از بنياد شهيد اين است كه بايد نسبت به خانواده شهدا و اسرا و مفقودين رسيدگي شود و بنياد در شناساندن اين عزيزان شهيد که همانا همگي در اخلاق و رفتار نمونه هستند جديت بيشتري به عمل آورد تا مردم نيز از اين عزيزان سرمشق بگيرند و براي آنها ثابت شود که اين عمل باعث رستگاري در دنيا و آخرت انسان هاست. و السلام عليکم و رحمة الله و برکاته


وصیت نامه

نام : ناصر نام خانوادگى : اوغرى نام پدر: كتاب ‌على تاريخ‌ تولد : 1341/08/27 ش. ش : 387 محل‌ صدور شناسنامه : قم  تاريخ شهادت : 1362/02/17 نوع حادثه : حوادث‌ مربوط به ‌جنگ‌ تحميلى شرح حادثه : حوادث ناشى از درگيرى مستقيم با دشمن ـ توسط دشمن‌ در جبهه استان : بنياد شهيد استان ‌قم شهر: اداره ‌بنياد شهيد قم بسم الله الرحمن الرحيم و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون. خدايا مي دانى كه چه مى‌كشيم، پندارى كه چون شمع ذوب مى‌شويم، ما از مردن نمى‌هراسيم، اما مى‌ترسيم از ما ايمان را ببرند و اگر بسوزيم هم، كه روشنايى مى‌رود و جاى خود را دوباره به شب مى‌سپارد پس بايد عمل كرد. از يك سو بايد بمانيم تا شهيد شويم و از سوى ديگر بايد شهيد شويم تا آينده بماند، هم بايد امروز شهيد شويم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد نشود. چه مى‌شد امروز شهيد مى‌شديم و فردا زنده، تا دوباره شهيد شويم. آرى همه ياران سوى مرگ رفتند در حالي كه نگران فردا بودند. پس از ستايش و حمد خداوند سبحان، درود بر رسول اكرم (ص) و ائمه اطهار بالاخص حضرت مهدى (عج) و نايب برحقش امام خمينى رهبر كبير انقلاب اسلامى ايران، و ملت شهيدپرور ايران، و با سلام بر مادر و خواهران و برادر و تمامى دوستان و آشنايان. من ديپلمه وظيفه ناصر اوغرى، بر اساس رسالت و مسئوليتى كه بر گردنم بود، در راه الله براى پاسدارى و حراست از انقلاب كبير اسلامى كه خون بهاى بيش از 160 هزار كشته و مجروح است به خدمت مقدس سربازى شرفياب شدم و اميد آن دارم كه هر چه سريعتر بنده و دوستان را عازم جبهه‌هاى حق عليه باطل بگردانند چون يكى از اصولى كه در مكتب اسلام وجود دارد ايمان و ديگرى معاد است. مسايلى كه وجود يا عدم اعتقاد به آنها مى‌تواند جهت زندگى انسان را تغيير دهد يعنى وقتى انسان مطمئن شد كه در وراى اين زندگى مادى و دنيوى زندگى ديگرى وجود دارد كه شكل و فرم آن بستگى به زندگى اين دنيا دارد و دقيقا نتيجه اعمال اين دنيا است، در آن وقت ضامن اجراى دستورات اين مكتب مى‌شود و همين عقيده او به مكتب و به معاد و ايمان بر مى‌گردد، چه در صورت عدم انجام اين دستورات زندگانى بدى را براى خود درست كرده است. در قرآن كريم آمده است كه: الا بذكر الله تطمئن القلوب؛ يعنى به درستى كه با ذكر خدا دلها آرام مى‌گيرد. خانواده عزيزم، دوستان و آشنايان كه از من رنجيده‌ايد اميدوارم مرا ببخشيد، از تمامى همسايگان اقوام و خانواده محبوبم تمناى حلاليت دارم، مادر جان تو برايم همواره مادرى نمونه بودى آن چنان كه هميشه آرزو مى‌كردم تا توفيقى بيابم و شرح حالت را به عنوان زنى از زنان قهرمان بنويسم تا سرمشقى براى ديگران نيز باشد، شما كه تربيت فرزندانت را به عنوان وظيفه‌اى بزرگ و تكليفى الهى مى‌دانستى و در قبال آن خود را مسئول مى‌ديدى، آرزوهاى شما درباره فرزندانت نيز همين است و از تو اى داماد عزيزمان اكبر آقا، كه در اين چند سال اخير همانند برادر بزرگترى و حتى همانند پدرى براى ما دلسوزى مى‌كردى متشكرم و خيلى متشكرم از نصايح و زحمت هاى تو برادر بزرگوارم و فقط يك تمناى ديگر دارم كه اى برادر جانم اكبرآقا، خانواده‌ام را اول به خدا و بعد به شما مى‌سپارم باشد كه خدا يار و مددكارت باشد. و برادر عزيزم آقا رسول، و خواهران گراميم، و تو اى مادر عزيزم و اى مهربان تر از جانم، اگر احيانا در خانه ناراحتي هايى از بنده حقير مشاهده نموده‌ايد مرا ببخشيد من اشتباه بزرگى مي كردم كه اميدوارم خداوند قادر و توانا مرا ببخشد و نكته‌اى را كه مى‌خواستم به عرض شما خانواده عزيزم معروض دارم و ضرورى بود اين است:  كه من يك وصيت نامه ديگر در دوره قبل از دوره مقدس سربازى نوشته‌ام كه در پشت عكس امام در راه پله در قسمتى كه بالا مى‌رويم يعنى از پله‌هاى رو به روى كمد ديوارى كه بالا مى‌رويم، بالاى سرمان در قسمت شيب‌دار پشت عكس امام قرار داده‌ام كه مي توانيد اطلاعات بيشتر را از داخل آن پيدا كنيد و بخوانيد و در مورد دارايي هاي كه از پدرم به من ارث رسيده، يك سوم آن را برايم روزه و نماز قضا بگيريد و دو سوم بقيه را بين مادر و خواهران و برادرم تقسيم كنيد به طور مساوى. ديگر عرضى ندارم  و السلام فقط اى دوستان و اى خانواده عزيزم، مى‌خواهم كه امام امت را دعا كنيد و قشر روحانيت اصيل را كه رگ هاى اين انقلاب است حمايت كنيد. خداوند مى‌فرمايد: همگامى كه رزمندگان براى رفتن به سوى جبهه آماده مى‌شوند در برابر ملائكه نسبت به چنين انسان هايى افتخار مى‌كنم. جبهه آزمايشگاهى است كه انسان مى‌تواند ميزان وابستگى خود را به عالم مادى بسنجد.

خاطرات

6 ساله بود که پدرش را از دست داد داماد ما به پسرم می گفت ناصر شما الان سرپرست ندارید خواهر کوچک داری بمان در خانه و سرپرستی خانه را بر عهده بگیر و او در جواب میگفت مگر میشود که نروم به جنگ الان زمان جنگ می باشد نروم تا دشمن به ناموس ما دست بیندازد و وارد خاک ما شود و من باید بروم و زیرا که مملکت ما هم اکنون نیازمند ما می باشد و در خطر است و از پله های که ایین می امدم کف پای مرا میبوسید و میگفت که بهشت زیر پای مادران است هرز از او نرنجیدم پسرم میگفت خدایا اگر من شهید شدم شفاعت مرا برای پدرو مادرم قرار بده.   پسرم تعریف میکرد که: در سنگر بودیم که برف سنگینی باریده بود و به هیچ عنوان نمیتوانستیم از سنگرها بیرون بیاییم. سنگر را برف کاملا پوشانده بود. در سنگر که بودیم از طریق هوایپما به ما غذا می رساندند. صدای هواپیما را که می شنیدیم کمی برفها را کنار میزدیم و غذامی گرفتیم. بار اخری که امده بود قبل از عید بود وقتی که خواست خداحافظی کند با همه فامیل خداحافظی کرد گویا که میخواست دیگر برنگردد یک نوه داشتم که به پسرم می گفت دایی جان بمان و نرو میروی شهید میشوی گفت این حرفها یعنی چه باید بروم که رفت و دیگر برنگشت... دوستان تعریف میردند از طرف صدام گروهی امده بودند که ما انها را به توپ بستیم و همه را کشتیم بعد به ما گفتند که توپخانه خراب شده و ما نیز به توپخانه دیگری رفتیم که ان هم خراب بود که به علت خرابی توپخانه منفجر شده و سه نفری که در ان بودند همه شهید شدند. تقریبا اخرهای شهید شدنش بود یکروز خیلی ناراحت بودم رفتم اتاق بالا را تمیز کنم که دیدم تا 2 گل را از سقف روئیده متعجب شدم و از پسر کوچکم که انجا حضور داشت پرسیدم این چسیت که از سقف در امده من چشمانم خوب نمیبیند؟ پسرم گفت: مادر 2 گل قشنگ است کخه از سقف روئیه است در همین حین بود که خبر شهادت پسرم رسیده بعد از ان به اتاق بالا که رفتم دیدم هر دو گل پز مرده شده اند پیش از خودم گفتم خدایا یکی از اینها مال من بود و دیگری مال کیست؟ تا اینکه بعد از چهلم پسرم بود که پسر خاله او نیز شهید شد. خاطره: در سال 1360 بود که بنده با تعدادی از بچه های قم به خدمت سربازی اعزام شدیم و در حین خدمت با شخصی اشنا شدم به نام ناصر اوغری از زندگی خود برایم توصیف میکرد میگفت من پدر ندارم خرج برادر و 2 خواهر و.... را میدهم و هم اکنون که به خدمت اعزام شدم نمیدانم سرنوشت اینها چه خواهد شد و هر شب از این تعریف ها برایم میکرد روزی به من گفت.. چون من باتوصیفی رفیق هستم و اگر مشکلی داشته باشی تا جایی که از دستم بر اید کمک خواهم کرد. به من گفت فعلا من میترسم شبها نگهبانی بدهم چه کنم گفتم این مشکلی نیست یک شب من جای تو می ایستم یک شب یکی دیگر از بچه های که با هم رفیق بودم. من چند شبی را به جای ایشان پست دادم دیدم مشکل است گفتم اگر اجازه بدهی من بروم با فرمانده صحبت کنم بلکه از پست دادن... گفت فلانی من حقیقتش با... دارم و نمیتوانم گفت اگر صحبت کنی کنی من بروم بهداری خیلی خوب می شود بهرحال با فرمانده صحبت کردم و ایشان هم پذیرفتند و از.. انروز ایشان و بهداری مشغول به خدمت شد. 2 ماهی در بهداری خدمت کرد و یک روز امد گفت اینجا هم مشکل دارم چون میترسم جمله کنند و برایم مشکلی پیش امد و خواهر و برادرم تنها شوند. من دیدم خیلی ناراحت است که در بهداری مشغول است دوباره با فرمانده صحبت کردم گفت شما صحبت کن ببین کجا میخواهد برود با ناصر صحبت کردم گفت میخواهم... خدمت کنم وقتی قضیه را با فرماندهی در میان گذاشتم بلافاصله موافقت کرد و گفت باید به منطقه پسوه برود... قبول کرد گفت توپخانه باشه هرکجا باشه ایشان یک هفته دیگر به منطقه پسوه اعزام کردند و روزی من مرخصی امده بودم سر پل نشسته بودم دیدم جنازه ای را تشییع میکردند نگاه کردن دیدم عکس ناصر اوغری است پیش خود باور نمیکردم گفتم خدایا این جوان از بهداری رفت توپخانه که بهتر شود چطور شد که شهید شد وتی رفتم پایگاه سوال کردم چطور شد که ناصر شهید شد گفتند در منطفه پسوه اینها چند توپ که پرتاپ کردند داغ کرده بود و توپ اخری منفجر شد و... انها به درجه شهادت نائل امدند این شهید بسیار.. با اخلاق و نمازش ترک نمیشد و خیلی دوست داشتنی بود که خداوند روح این شهید را شاد بگرداند. [۱]

پانویس

  1. سایت شهدای ارتش