کد شهید : 6411299
نام : غلامرضا
نام خانوادگی : فارابی
نام پدر : ذبیحاله
تاریخ تولد :
محل تولد : مشهد
تاریخ شهادت : 1363/12/19
مکان شهادت :
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : سرباز یگان خدمتی :
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : سایر
گلزار : شهداء
زندگینامه
شهيد غلامرضا فارابي فرزند ذبيح الله در سال 1340 در شهرستان بيرجند متولّد شد . دوران کودکي را سپري نموده . و در سن 7 سالگي به مدرسه رفت دوره ابتدائي را گذراند . دوران تحصيل وي در مدرسه راهنمايي شهيد مطهري و دبيرستان شريعتي سپري شد . در اين دو مقطع علاقه وي به ورزش خصوصاً بسکتبال بروز يافت و از آن پس ورزش را بعنوان يک اصل در زندگي دنبال کرد . پس از اخذ ديپلم، در سال 1362 به حرمت مقدس سربازي خوانده شد . بيشترين مدّت خدمت سربازي را در سيستان و بلوچستان گذراند؛ و جهت ادامه خدمت به منطقه کردستان اعزام شد . غلامرضا در حالي که خدمت را به پايان رسانده بود و خود را آماده مي کرد تا به آغوش خانواده باز گردد در شهرباني به کردستان بر اثر بمباران هوائي دشمن بشدت مجروح شد، به طوري که هر دو چشم او نابينا شد و ؟؟؟ او قطع گرديد . غلامرضا جهت مداوا به سنندج و باختران و لذا از آنجا به مشهد مقدس اعزام گرديد؛ و پس از چند روز در بيمارستان نخريسي مشهد دعوت حق را لبيک گفته و فيض شهادت نائل آمد . امّا چون کارت و پلاکي که مورد شناسائي قرار گيرد، همراه نداشت . به سردخانه منتقل شد و بالاخره پس از گذشت سه ماه با جست و جوي فراوان توسط برادرش شناسائي شد و به بيرجند انتقال يافت و پس از تشييع بر دوش مردم حزب الله در قطعه يک شهداي اين شهر مدفون شد . روحش شاد و راهش پر رهرو باد
خاطرات
لحظه و نحوه شهادت
موضوع لحظه و نحوه شهادت
راوی ذبیح الله فارابی
متن کامل خاطره
نحوه ی شهادت فرزندم غلامرضا را یکی از همرزمانش این گونه برایم نقل می کرد : به خاطر دارم دوستم غلام رضا به دلیل مریضی که داشت از مریوان به بانه انتقالش دادند همان موقع شهر بانه بمباران هوایی شد و بر اثر اصابت ترکش به بدنش به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید و به آرزویی که داشت رسید .
بدون موضوع
موضوع بدون موضوع
راوی ذبیح الله فارابی
متن کامل خاطره
چرا سالن ورزشی به نام فارابی شد؟ دوست شهید : من و غلامرضا و تعدادی دیگر از دوستان همیشه برای ورزش به سالنی که در قسمت پایین شهر قرار داشت می رفتیم . بیشتر روزها قبل از شروع ورزش برای گرم کردن بدن ما را سر کوره های آجرپزی که نزدیکی سالن ورزشی بود می برد . به کارگران می گفت : شما استراحت کنید و ما را وادار می کرد، تا یکی، دو ساعت و گاهی بیشتر کار آنها را انجام دهیم . البته خود او پیش قدم بود، و از همه بیشتر کار می کرد . پس از آن به سالن ورزشی می آمدیم و به ورزش می پرداختیم . این سالن پس از شهادت غلامرضا به نام او ثبت شد . هنوز پس از گذشت سال ها صمیمیّت، همدلی، مهربانی و گذشت او ورد زبان دوستان است .
بدون موضوع
موضوع بدون موضوع
راوی ذبیح الله فارابی
متن کامل خاطره
شجاعت زمستان سال 1364 برادرم غلامرضا در کردستان، شهر مریوان مشغول خدمت بودند من برای دیدار ایشان به پایگاه شان که نزدیکی دریاچه بود، رفتم . برف سنگینی باریده بود و هوا بسیار سرد بود . جلوی در پایگاه اتاق دژبانی بود . داخل اتاق بخاری روشن بود، من و غلامرضا مشغول صحبت شدیم . ناگهان متوجّه حمله ؟؟؟ شدیم که به شدّت پایگاه را مورد حمله قرار دادند کنار اتاق دژبانی اسلحه خانه بود . تعدادی از همرزمان برادرم به سرعت به اسلحه خانه رفتند . سلاح گرفته، و اطراف پایگاه سنگر گرفتند . و شروع به تیراندازی می نمودند . در این موقع غلامرضا به سرعت و زیر آتش تیر بارهای دشمن از پایگاه خارج شد و خود را به سنگری که در ضلع شمالی پایگاه بود و یک قبضه ضدّ هوائی چهار اول در آن نصب شده بود رساند . و شروع به تیراندازی کرد . این ؟؟؟ آتش حدود یک و نیم ساعت طول کشید و بالاخره آتش شدید غلامرضا و همرزمانش، دشمن را زمین گیر کرده و ناچار اقدام به فرار نمودند وقتی غلامرضا از فرار دشمن مطئمن شد . از سنگر بیرون آمد . همه دوستان با صدای صلوات و تکبیر به سوی او رفتند و او را روی دست بلند کردند و از او تقدیر نمودند .
بدون موضوع
موضوع بدون موضوع
راوی ذبیح الله فارابی
متن کامل خاطره
شرکت در تظاهرات در یکی از روزهای سال 1356 من و غلامرضا و جمعی از مردم مشغول تظاهرات و شعار دادن بودیم . آن موقع هنوز ارتش به مردم پیوسته بود . چند دستگاه از خودروهای ارتش سربازان را برای سرکوبی مردم به این طرف و آن طرف می بردند . ما با سنگ به ماشین ها حمله کردیم . غلامرضا ( ؟؟؟ ) و دو نفر دیگر دستگیر شدند؛ آنها را به پایگاه برده بودند . امّا پدرم که آن زمان در ژاندارمری خدمت می کردند . متوجّه و بلافاصله هر سه نفر آنها را آزاد کردند . وقتی ما به خانه رسیدیم غلامرضا هم بلافاصله به خانه آمد . شرکت ما در تظاهرات مورد شگفتی همه بود . چون پدرمان در ژاندارمری بودند.
[۱]