شهید مهدی فرودی

نسخهٔ تاریخ ‏۴ مرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۰۲ توسط Jafarnezhad98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

کد شهید: 6527539 تاریخ تولد : نام : مهدی‌ محل تولد : مشهد نام خانوادگی : فرودی‌ تاریخ شهادت : 1365/10/04 نام پدر : محمداسماعیل‌ مکان شهادت : شلمچه

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : یگان خدمتی : لشکر 5 نصر گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است. نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : فرمانده‌ستاد گلزار : بهشت‌رضا

خاطرات

توجه به تربيت فرزند

راوی آسیه فرودی

متن کامل خاطره

5 ساله بودم که یک روز پدرم یک پیراهن خیلی قشنگی برایم خرید و قرار بود که مرا با خودش به جایی ببرد. بعد از اینکه پیراهنم را پوشیدم پدرم گفتند: دخترم چادرت را هم باید سرت کنی. (من چون روسری سرم بود)گفتم: نه، چون پیراهنم قشنگ است دوست دارم همه ببینند. گفت: دخترم، اینطوری که بهتر است یک دفعه در آنجا چادرت را که باز می کنی همه می بینند. گفتم: نه اینطوری همه مردم کوچه و خیابان پیراهنم را نمی بینند. خلاصه در نهایت من راضی نشدم که چادرم را سرم کنم و پدرم هم به همین دلیل مرا همراه خودشان نبردند و به این صورت مرا تنبیه کردند.

پیش بینی شهادت

موضوع پيش بيني شهادت

راوی سیداحمد رحیمی

متن کامل خاطره

من در سال 65 در منطقه بودم و خانواده ام را هم برده بودم. وقتی آقای فرودی می خواهد به جبهه بیاید، به منزل ما مراجعه می کند و می گوید: اگر چیزی قرار است برای فلانی بفرستید بدهید من ببرم. مادرم هم امکانات زیادی به وزن 30 -40 کیلو گرم را در داخل کیسه ای می گذارد و به فرودی می دهد که برای ما به اهواز بیاورد. ایشان هم چون با اتوبوس می آید می بیند حمل این همه امکانات مشکل است. لذا سر کیسه را باز می کرده و یکسری وسایل از قبیل دیگ زود پز ، پلوپز و... را در آورده و با خودش می گوید: اگر این امکانات را لازم داشت اهواز برایش تهیه می کنم یک روز صبح زود خواب بودم که دیدم کسی درب خانه را می کوبد. وقتی درب خانه را باز کردم با چهرة معصوم و دوست داشتنی فرودی رو به رو شدم. ایشان را به داخل خانه راهنمایی کردم. وقتی وارد اتاق شد، قضیه را برای ما تعریف کرد و گفت: این کیسه را مادرتان داده و چون سنگین بوده است. من این وسایل را برداشته و نیاورده ام. از اهواز این امکانات را تهیه کنم که مغازه ها بسته بودند. بعد گفت: معلوم نیست من دیگر به مشهد برگردم. گفتم که: چرا بر نمی گردی؟ مگه چیزی شده است؟ گفت: من خوابی دیده ام و اطمینان دارم که در این عملیات شهید می شوم. در ادامه گفت: از خانواده ام به گونه ای خداحافظی کرده ام که اگر شهید شدم خیلی غصه نخورند. صبحانه را به اتفاق هم خوردیم و ایشان رابا ماشین به محل کارش رساندم. فردا عصر با من تماس گرفتند که فرودی شهید شده است شهادت ایشان به قدری برای من سخت بود که تا مدتها نمی توانستم خودم را قانع کنم که بتوانم به خانه ایشان بروم.

لحظه و نحوه شهادت

موضوع لحظه و نحوه شهادت

راوی سعید رئوف

متن کامل خاطره

در عملیّات کربلای 4 قرار بود دو تا از گردانهای لشکر پنج نصر به نام حزب الله و ثار الله به خط بزنند وقتی گردانها به خط زدند با مقاومت عراقی ها روبرو شدند موانع هم زیاد بود و خط شکسته نشد . یک تعدادی از نیروها شهید شده بودند و تعدادی هم مجروح که توانسته بودند عقب بیایند . فکر می کنم قبل از نماز صبح بود که آقای فرودی عقب آمده بود و می گفت : یک تعدادی از شهداء مانده اند ، ما برویم کمک کنیم و شهدا را عقب بیاوریم . در آنجا سردار قالیباف ، آقایان صفاوردی ، موسوی و ... بودند . ایشان آمد خداحافظی کرد و گفت : من می روم بچّه ها را می آورم . ما تعجّب کردیم که چرا با خداحافظی می رود . تا آنجایی که من یادم است کمی موافق نبود که ایشان برود و شهداء را منتقل کند ولی خودش گفت که : بچّه ها التماس می کردند که ما را به عقب ببرید . من آمدم به شما خبر بدهم . بیایید کمک کنید ، یک تعدادی از بچّه ها را عقب بیاوریم ، ایشان سریع رفت یکی از نیروها می گفت : کمک کردند یکی ، دو نفر از شهداء را یک مقداری عقب تر آوردند . ظاهراً تیر اوّل به پایش اصابت می کند و به زمین می افتد و بعد هم ترکش خمپاره به ایشان اصابت می کند و به شهادت می رسد

زندگی مشترک

موضوع زندگي مشترک

راوی سیداحمد رحیمی

متن کامل خاطره

یک روز آقای فرودی به ما گفت : من تصمیم گرفته ام که ازدواج کنم . اگر صلاح می دانید بیاید به اتفاق هم به فردوس برویم - ایشان بچه فرودس بود - به اتفاق به فردوس رفته و چند روزی را در آنجا بودیم . یک روز به اتفاق به روستای کوچکی در محدوده فردوس رفتیم و وارد یک خانه بسیار محقری شدیم و ایشان حرفهایش را گفت : و خیلی ساده کار تمام شد و من ندیدم که فرودی مجلسی بگیرد . خیلی عادی خانمش را عقد کرد و به خانه مادرش آورد و در منزل ایشان زندگی خود را آغاز کرد


توجه به تربیت فرزند

موضوع توجه به تربيت فرزند

راوی لیلا قلی زاده

متن کامل خاطره

یک روز داخل اتاق نشسته بودیم. خواهر مهدی رو به ایشان کردند و گفتند: داداش مهدی، اگر اتفاقی برای شما بیفتد و شهید شوید، نه من سخنران هستم و نه اینکه خواهران دیگرم و نه همسرت. چه کسی می خواهد این مسائل شما را مطرح کند. ایشان گفتند: دخترم آسیه هست شما کارتان نباشد. حالا متوجه شده ام به واقع دخترم آسیه دارد رسالت پدرش را ادامه می دهد.

محبوبیت شهید نزد دیگران

موضوع محبوبيت شهيد نزد ديگران

راوی ماه بانو قلی زاده

متن کامل خاطره

یکی از منافقین که توسط دولت دستگیر شده و100 ضربه شلاق هم خورده بود،پس ازاینکه آزاد شده بود یک روز خودش به منزل ما آمد وبه دست وپای آقای فرودی افتاد وگفت:آقای فرودی در جلسه حزب(منافقین)گفتند:باید آقای فرودی را ترور کنیم .چون من از دوران بچگی شمارا می شناختم .گفتم:مگر چکار کرده که ما بایدترورش کنیم. گفتند:چون آقای فرودی در حال حاضر برای خودش خانه های آنچنانی دارد وامکانات زیادی از سپاه گرفته است.من هم یک شب با توجه به تصمیم قبلی حزب،قرارشد شما را ترور کنم.همان شبی که شما با عجله از فلکه سعدی می آمدید آن شخصی که پشت سرتان بود من آمدم.آن شب من مسلح بودم وفاصله کمی با شما داشتم وبه راحتی می توانستم شلیک کنم اما به خودم گفتم:این بیچاره را که من می شناسم ومی دانم یک دوچرخه معمولی دارد وهنوز همان لباسهای ساده را می پوشد وهرچه ازآن خودش و حاصل دسترنج وزحمات شخصی خودش هست به مردم می دهد،پس چرا حزب به من گفته این بنده خدارا ترور کنم وبه همین دلیل شما را ترور نکردم.

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی ناصر محمدی

متن کامل خاطره

عملیات کربلای چهار چند روزی تأخیر افتاد. ما دیدیم چند روزی است که مهدی فرومندی در بین بچه ها نیست. وقتی جویا شدیم گفتند: چون همسرش قرار بوده وضع حمل کند به مشهد رفته است وقتی به مشهد می رسد خانمش را به بیمارستان می برد و بستری می کند چون وضع حمل خانمش دو سه روز به طول می انجامد از خانمش قبل از اینکه وضع حمل کند خداحافظی کرده و خودش را به جبهه می رساند تا در عملیات شرکت کند و در همین عملیات به شهادت می رسد.

عشق به جهاد

موضوع عشق به جهاد

راوی ماه بانو قلی زاده


متن کامل خاطره

یک روز خانمی به منزل ما آمد و از من سئوال کرد و گفت : شوهر شما پسرش را بیشتر دوبت دارد یا دخترشرا ؟ آن زمان دخترم سه سالش و پسرم هم تازه بدنیا آمده بود . گفتم: من نمی دانم ولی به نظر من هر دو را به طور مساوی دوست دارد . در ادامه هم سئوالهایی کرد که من متوجه شدم او مخالفما است و می خواهد با حرفهایش مرا تحریک کند من هم در جواب می گفتم نمی دانم واطلاعی ندارم . در نهایت گفت : خوب حق دارید اطلاع نداشته باشی چون شوهرتان هیچئ وقت خانه نیست . این هم شوهر شد ؟ گفتم : شوهر هایی که اینجا در خانه نیستند و فقط امکانات زندکی را جور می کنند فقط همین ها شوهرند ؟ این را بدانید که من به شوهرم افتخار می کنم که رزمنده است و دارد یک خدمتی می کند و نمی توانم جلوی فعالیت او را بگیرم و بگویم در این زمان به جبهه نرود بلکه خودم را مسئول می دانم و هر زمان بچه ام مریض شود به دکتر می برم و مشکلاتم را به تنهایی حل می کنم چون شوهرم در جای نا مناسبی نرفته و افتخار می کنم که این چنین شوهر و بچه هایی را دارم و در نزد خداونددر اجر ومزد ایشان شریک هستم . وقتی همسرم از جبهه برگشتند موضوع را برای ایشان بیان کردم . همسرم گفت : ما شبها درآنجا گریه می کنیم و خودمان را روی خاکها می اندازیم که مهر زن و بچه را خداوند از ما بگیرد و وقتی به اینجا می آییم تحت تأثیر محیط قرار نگیریم و از جبهه محروم بمانیم. الان خداوند ما را دعوت کرده و دارد صدایمان می زند و می گوید : ای مردم اول من بعد بچه ات . اول من بعد زن و پدر و مادرت ما هم الان داریم کاری می کنیم که بتوانیم از این امتحان سرافراز بیرون بیاییم ولی مردم اینطوری برخورد می کنند. من می دانم که شما از حرفهای آنها ناراخت نمی شوید . گفتم : بله آن خانم هر چه سئوال کرد من گفتم نمی دانم اطلاعی ندارم در ادامه گفت : آنها خیال می کنند من همسر و بچه هایم را دوست ندارم . چه کسی است که بچه هایش را دوست نداشته باشد ؟ من وقتی عکس اینها را می بینم دلم برایشان پر می زند منتهی چون خداوند مرا دعوت کرده و لبیک گفتم من باید به لبیک خدا پاسخ بدهم و همسر و فرزندانم را به خدا می سپارم.

خاطرات سیاسی

موضوع خاطرات سياسي

راوی رمضان رحیمی

متن کامل خاطره

سال53 یا 54 یادم هست که آقای فرودی یک سری کتابهایی داشت آورد و در چاه منزل ما مخفی کرد بعداً هم توسط ساواک به اتفاق آقای حقیقت نیا و برادرم دستگیر شدند و پس از 48 ساعت که بازداشت بودند به دلیل این که ساواک نتوانست از این ها مدرک و سندی بگیرد آنها را از زندان آزادکردند.

خاطرات سیاسی

موضوع خاطرات سياسي

راوی ناصر غزالی پور

متن کامل خاطره

اولین باری که به صورت رسمی از طرف آقای فرودی به من اعلام شد که شما باید این کار را انجام بدهی راهپیمایی خواهران در تاریخ 56/10/17 بود که از میدان شهداء قرار بود به سمت چهارراه خسروی انجام شود . قرار شد ما نقش انتظامات و حفاظت از خواهران را به عهده بگیریم . راهپیمایی با حضور 100 الی 150 نفر از خواهران شروع شد . یک پرده ای هم که روی آن نوشته شده بود ما خانواده های زندانیان سیاسی خواهان آزادی مبارزان دربند هستیم را در پیشاپیش خود حمل می کردند . مقداری که رفتند نیروهای شهربانی و ساواک حمله کردن که بلافاصله ما خواهران را متفرق کردیم و تعدادی از این خواهران هم دستگیر شدند. [۱]

پانویس

  1. یاران رضا
آخرین تغییر ‏۴ مرداد ۱۳۹۹، در ‏۱۵:۰۲