شهید حسن مرادی فرزند یحیی

نسخهٔ تاریخ ‏۹ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۵۲ توسط Rajabi98 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)

کد شهید : 6718090

نام : حسن‌

نام خانوادگی : مرادی‌

نام پدر : یحیی‌

تاریخ تولد :

محل تولد : گناباد

تاریخ شهادت :1367/04/04

مکان شهادت :

تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :

شغل : یگان خدمتی :

گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است .

نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌

گلزار :

خاطرات

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی : یحیی مرادی

متن کامل خاطره


شب قبل از اینکه خبر شهادت فرزندم حسن را به من بدهند خواب دیدم که فرزندم آمده و می گوید پدر جان خوابی دیده ام که شهید شده ام می خواهم شما تعبیرش کنید و بعد ادامه داد خواب دیدم که شهید شدم بعد دو تا سید آمدند و گفتند ما می خواهیم آشپزی این شهید را بکنیم من به آنها گفتم شما اولاد پیغمبر هستید و پیغمبر چنین کاری را نمی پسندد بعد آنها گفتند : نخیر آشپزی را باید به دست ما بسپارید در همین اثنا بود که از خواب بیدار شدم فردای آن شب خبر شهادت حسن را به من دادند

عشق به جهاد

موضوع : عشق به جهاد

راوی : یحیی مرادی

متن کامل خاطره


وقتی فرزندم حسن دیده بود که دوستانش به جبهه می روند آمده بود به خانه و به مادرش گفته بود ساک و لباسهای مرا ببند که می خواهم به جبهه بروم مادرش به ایشان گفته بود شما هنوز کوچک هستی نمی خواهد بروی ایشان گفته بود من کاری ندارم باید بروم خلاصه هر کاری کرده بود قانع نشده بود خودش را آماده رفتن کرد هنگام غروب دیدم آمد به خانه و دارد گریه می کند گفت : مرا نبردند گفتم : باباجان فقط همین دفعه که به جبهه نمی برند سری بعد که خواستند ببرند برو . خلاصه دو بار رفت او را نبردند دفعه ی سوم که رفت ایشان را بردند و دیگر برنگشت .

پیش بینی شهادت

موضوع : پيش بيني شهادت

راوی : یحیی مرادی

متن کامل خاطره


یادم می‌آید دفعه‌ی آخر که فرزندم حسن از جبهه آمده بود مادرش در خانه نشسته بود حسن گفت امشب می‌خواهم کنار مادرم بخوابم چون این دفعه‌ی آخر است که مرا می‌بینید مادرش با ناراحتی به او گفت حسن این چه حرفهایی است که می‌زنی ان شاءالله که همیشه زنده هستی و در کنار ما شب تشکش را در کنار مادرش انداخت و خوابید صبحش که بلند شد داشت کارهایش را می‌کرد که راهی جبهه شود ساکش را هم بسته بود و رفت بعد از چند ساعت آمد و گفت چند تا وسیله را یادم رفته است با خودم ببرم مادرش همین‌طور دلشوره و استرس داشت که چون برگشته قسمت نبوده است که برود حسن وقتی دید مادرش می‌گوید نمی‌خواهد برود متوجه دلهره او شد و گفت به دلتان بد راه ندهید و نترسید همه چیز دست خداست دیگر رفت و برنگشت .

تشییع جنازه

موضوع : تشييع جنازه

راوی : ماندگار عبداللهی

متن کامل خاطره


دقیقا یادم است روزی که می خواستند جنازه پسرم حسن مرادی را به قبرستان ببرند من در قبرستان در حالیکه به شدت گریه می کردم یکدفعه بی هوش شدم و انگار رفتم در عالم دیگر و دیدم که حسن آمده و بازوهایم را گرفت و گفت : اگر خواستی گریه کنی بر سر مزار من نیا چون با این کارت دل دشمن را شاد می کنی و دیگر نفهمیدم که در آن روز چه کسی به من قرص داده بود که همانجا افتادم و نتوانستم بر سر مزار ایشان بروم .

توصیه های شهید

موضوع : توصيه هاي شهيد

راوی : ماندگار عبداللهی

متن کامل خاطره


یک مرتبه که فرزندم حسن می خواست جبهه برود گفت : مادرجان این قدر غصه نخورید که من دارم می روم مانند مادر وهب باشید که سر فرزندش را جلویش انداختند ایشان سر را برداشت و گفت : ما سر را که در راه خدا داده ایم پس نمیگیریم بعد از شهادتم بدنبال جنازه ام گریه نکنید , خواهرانم باید زینب وار عمل کنند لباس سیاه نپوشید و گریه نکنند .

عشق به جهاد

موضوع : عشق به جهاد

راوی : ماندگار عبداللهی

متن کامل خاطره


زمانی که پسرم حسن برای اولین بار می خواست به جبهه برود او را اعزام نکردند و برگرداندند در حالیکه گریه می کرد به خانه آمد به ایشان گفتم : مادر چرا گریه می کنی ؟ می گفت : نمی دانم چرا من را برگردانده اند ؟ گفتم : خوب اشکال ندارد دفعه ی بعد می روی علیرغم این برخورد او ناامید نشد و می گفت من به این راه علاقه دارم حتما " باید بروم که سرانجام رفت و دیگر برنگشت .

خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد

راوی : یحیی مرادی

متن کامل خاطره


بعد از مدتی که از جبهه رفتن فرزند حسن گذشت یک روز به سپاه رفتم و گفتم می خواهم بدانم پسرم چکار شده گفتند : آقای مرادی الان ما تلگراف زده ایم از آنها خبری نیامد ما نمی توانیم چیزی بگوییم گفتم : پس من فردا می آیم که ببینم از فرزندم خبری شده است آنها گفتند : خیر لازم نیست شما بیایید هر وقت خبری بدست ما برسد خودمان سریع به شما اطلاع می دهیم من کمی شک کردم ولی رفتم خانه فردا صبحش که داشتم می آمدم دیدم بچه ای خواهرم به همراه بچه ی خاله ام هر دو دارند به جبهه اعزام می شوند رفتم برای بدرقه شان که دیدم خاله ام می گوید برای پسرت حسن خواب بدی دیده ام آیا از او خبرداری؟ گفتم : نه خبر ندارم شما خوابتان را بگویید هر چه اصرار کردم نگفت . گفتم اگر بچه ام شهید شده بگویید استقامتش را دارم که گفت بله خواب دیدم که حسن به شهادت رسیده است بعد از چند روزی خبر دار شدم که فرزندم به شهادت رسیده است .

عشق شهادت

موضوع : عشق شهادت

راوی : ماندگار عبداللهی

متن کامل خاطره


موقعی که فرزندم حسن مرادی می خواست به جبهه برود شب قبلش گفت : می خواهم آخرین شبم را در کنار شما بخوابم شاید دیگر چنین فرصتی پیش نیاید من با شنیدن این حرف ناراحت شدم و با ناراحتی به ایشان گفتم این چه حرفی است که داری می زنی می خواهی مرا ناراحت کنی به ایشان در جوابم گفت : بروید مادر بزرگ و عمه ها را هم صدا بزنید بیایند و درباره من دعا کنند که شهادت نصیبم شود .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی : ماندگار عبداللهی

متن کامل خاطره


خواب دیدم فرزندم حسن به خانه مان آمده است یک جوی آبی بود که آب در آن روان بود و این آب خیلی زلال بود حسن هم دور همین جوی آب می گردید از حسن پرسیدم مادرجان طی این مدت یک نامه هم برای من نفرستادی در حالی که گریه می کرد یک نامه ای هم در دستش بود مرتب می گفت : در کوچه مسلم چون بی یار و یاور شد نامه ای را که در دستش بود انداخت و دقیقا " شبش بود .

خواب و رویای دیگران درمورد شهید

موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی : ماندگار عبداللهی

متن کامل خاطره


خواب دیدم در طبقه ی پایین خانه مان هستم که پسرم حسن آمده با گل بزرگ در چمنی آن گل را آورد و به زیر زمین گذارد که دیدم عکس تمامی شهیدان را مثل گل محمدی در کنار گل زده است در همان حال دیدم گل های محمدی که به شکل غنچه بودند کم کم باز شدند و پرپر شدند و ریختند از خواب پریدم و همین طور در حال گریه کردن بودم پدرش مرتب می گفت : چرا گریه می کنی؟ چه خوابی دیدی؟ تا این که هنگام غروب بود که بچه هایم نامه ای را آوردند که داخلش این شعر را نوشته بود : نویسم نامه ای از این جدایی ببندم بر سر مرغ حنایی بده نامه را به دست مادرم بگو صد داد و بی داد از جدایی

منبع سایت: http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 19030

آخرین تغییر ‏۹ دی ۱۳۹۹، در ‏۰۰:۵۲