کد شهید:6540473
نام :عباسعلی
نام خانوادگی :یعقوبی
نام پدر: عباس
محل تولد :مشهد
تاریخ شهادت :1365/12/۱۲
مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :
شغل :
یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
گلزار :بهشترضا
خاطرات
عنوان خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سياسي
شب بود که آقاى یعقوبى به خانه آمد. گفت: مىدانى چه شده؟ گفتم: چه اتفاقى افتاده است؟ ایشان گفت: دیشب به بیمارستان امام رضا)ع( حمله کردند و به قسمت اطفال آسیب رساندهاند. گفتم: راست مىگویى؟ گفت: بله امروز هم زودتر از سرکار آمدم مىآیى تا برویم و خبرى بگیریم؟ با هم به بیمارستان رفتیم. به قسمت اطفال سر زدیم. روى در و دیوار پر از خون بود تا چشم کار مىکرد جاى تیر بود که به در و دیوار اصابت کرده بود. به بچههاى کوچک با چکمه لگد زده بودند. صحنههاى دلخراشى بود. همان روز آقاى خامنهاى در بیمارستان سخنرانى داشتند. ایشان - خدا نگهدارش باشد- وسط سالن ایستاده بود و عدهاى هم اطراف ایشان بودند. در یک لحظه صداى غرش تانکها بلند شد، ایشان فرمودند: بنشینید و آرام باشید. اینها هیچ کارى نمىتوانند بکنند. سخنرانى ایشان تمام شد و ما به سمت خانه آمدیم. یک قسمت از راه آقاى یعقوبى از من فاصله گرفت و جلوتر حرکت کرد. دیدم باز برگشت و همراه با من آمد. گفتم: شما که رفتى چرا برگشتى؟ گفت: ترسیدم شما دیر بیایى. در راه بودیم که یکدفعه بچهاى جلوى مرا گرفت و مرتب مىگفت: بگو مرگ بر شاه نمىدانم چه شد که بلند گفتم مرگ بر شاه همین که این جمله را گفتم، آقاى یعقوبى خندید و گفت: آخر با زبان خودت مرگ بر شاه گفتى. در همین هنگام صداى غرش تانکها بالا گرفت. مردم به خیابان رازى آمده بودند. دور فلکه بیمارستان امام رضا)ع( بودیم که خانمى مىگفت: ببینید این مردم را زدهاند و بعضى را شهید کردهاند. آقاى یعقوبى که این صحنه را دید گفت: شما از همین زن کمترى، ببین چه طورى ایستاده و نمىترسد. مردم یکصدا مرگ بر شاه مىگفتند و بالاخره درگیرى خاتمه یافت و به خانه آمدیم. آقاى یعقوبى گفت: خانم دیدى مردم ما واقعاً انقلابى هستند، چقدر اسلام را مىخواهند. انشاءا... که اسلام پیروز مىشود.
عنوان ایجاد روحیه در رزمندگان موضوع ايجاد روحيه در رزمندگان
زمانى که آقاى یعقوبى به شهادت رسیدند، تعدادى از نیروهایش آمده بودند و نقل مىکردند که آقاى یعقوبى جلسهاى داشتند و در همین حین، نیروها را به شلمچه برد و آنها را مستقر کرد و به آنها گفت: که جلسه دارم باید بروم و برمى گردم. به علت دیر آمدن ایشان جلسه دیرتر برگزار شد. هنوز از راه نرسیده بود که گفت: بچهها را از دیروز به خط بردم و مستقر کردم و سریع برگشتم و خبر نگرفتم که چه چیزى دارند و چى ندارند، مىخواست براى نیروها مقداذرى خواربار بیاورد که گفته بودند صبر کن تا جلسه برگزار شود و بعد به خطر برو، به ایشان اجازه نداده بودند تا اینکه جلسه برگزار شده بود. بعد از جلسه که به خط آمد، همه بچهها را داخل سنگرها مشاهده کرد. وقتى این صحنه را دید گفت: براى چه، داخل سنگر رفتید، بیرون بیایید. بچهها گفتند: آقاى یعقوبى هر چى خمپاره شلیک مىکنیم فقط به نخلستان اصابت مىکند و از نخلها آن طرفتر نمىرود. آقاى یعقوبى گفت: بیایید خمپاره 60 را آزمایش کنیم. نیروها قبضههاى خمپاره را یکى یکى آزمایش کردند. گلولهها یکى پس از دیگرى از نخلها عبور مىکرد و بر دل دشمن فرود مىآمد. آقاى یعقوبى گفت: بچهها، خمپارهها را بیاورید تا خودم بزنم. ببینید توى دل دشمن خمپاره زدن چه لذتى دارد. یکى اول را که شلیک کرد به دومى نرسید که عراقىها آنجا را شناسایى کردند و باران آتشى بودکه بر روى ما سرازیر شد. خمپاره زیبایى آمد و چند قدمى آقاى یعقوبى اصابت کرد و منفجر شد و گرد و غبارى به راه انداخت. تعدادى از بچهها، همانجا به شهادت رسیدند از جمله آقاى دهقان بود که بر اثر اصابت چندین ترکش جام شهادت را نوشید.
موضوع خاطرات جنگي
روزهاى آخر که آقاى یعقوبى مىدانست عازم سفر است، خاطراتش را نقل مىکرد. گفت: کردستان رفته بودیم و آنجا به یک مجلس عروسى پا گذاشتیم. قبلاً در یکى از مجالس عروسى، یکى از بچههاى سپاه را برداشته بودند و جلوى چشمان عروس کشته بودند. اضطراب عجیبى داشتم. از یک طرف مىخواستم افرادى را شناسایى کنم و از طرف دیگر باید مواظب بچهها بودم که خداى نخواسته کارى انجام ندهند. دلهره داشتم که نکند ما را دستگیر کنند و بلایى سر ما بیاورند. در همین فکرها بودم که عروس را آوردند. یکى از بچهها از آن طرف مجلس آمد و گفت: آقاى یعقوبى از جانت سیر شدى. همین که این حرف را زد گفتم: نه من را هنوز لازم دارند. از آنجا آمدیم و به سنگر خودمان رفتیم، داخل سنگر نشسته بودیم که آقاى کاوه وارد شد و گفت: چى شده، آقاى یعقوبى، مضطرب به نظر مىرسى؟ گفتم: هیچى نزدیک بود قربانى شویم. بین کومههاى کردستان بودم که فلانى آمد و گفت: آقاى یعقوبى از جانت سیر شدى؟ من که دلهره داشتم گفتم: نه هنوز به من نیاز دارند. از آنجا فرار کردم و الان که قلبم مىزند از این است که فکر مىکنم شاید در تعقیبم باشند و بخواهند من را از بین ببرند. آقاى کاوه گفت: به به، شهادت اینجا، آنجا ندارد. گفتم: نه، نمىخواهم جلوى آنها کشته شوم، باید روى خاک خودمان با تیر دشمن به شهادت برسم. نه اینکه در مملکت خودمان به دست مردم خودمان از بین بروم.
عنوان خاطرات سیاسی موضوع خاطرات سیاسی
زمان انقلاب بود، یک شب تانکها به خیابان آمده بودند. مردم محله ما هم به خیابان ریخته بودند. سربازارن رژیم شاه، مرتب تیر هوایى شلیک مىکردند. همان شب امام گفته بود که به پشت بامها بروید و تکبیر بگویید. من هم به همراه پدر و عمویم به بالاى پشت بام رفتیم و شروع به "الله اکبر" گفتن کردیم. پدرم با صداى بلند تکبیر مىگفت. در حین تکبیر گفتن گلولههاى سرخ رنگ از بالاى بامها رد مىشد و به بعضى دیوارها اصابت مىکرد. صبح که شد با پدر به بالاى پشت بام رفتیم و پدر جاى گلوله هایى را که به دیوار اصابت کرده بود به من نشان مىداد.
عنوان خاطرات سیاسی
موضوع خاطرات سياسي
زمستان سال 57 بود و کار بنایى تعطیل شده بود یک روز همراه برادرم با موتور به خانه آیت ا... شیرازى در چهارراه شهداء رفتیم، موتورهایمان را کنار مدرسه علمیه پارک کردیک، و به سمت خانه آیت ا... شیرازى روانه شدیم. نزدیک خانه ایشان نیروگاهى وجود داشت و بچهها شیشه هایى که حاوى بنزین بود را مىرفتند در نیروگاه مىانداختند یادم هست آقاى یعقوبى دو تا شیشه بنزین آورد و گفت "شما برو گفتم مگر چى شده گفت: هیچى آن پشت نیروگاهى است که از آمجا بچه هایى را که به خانه آیت ا... شیرازى مىروند مىزنند و تا حالا چند نفر از بچهها شهید شدند. شیشههاى بنزین را از من گرفت و گفت من مىروم، گفتم: شما کجا مىخواهى بروى اگر بروى تو را مىزنند شیشهها در دستش بود و چند قدم از من دور شد که آنها را پرتاب کند یک دفعه شنیدیم که بلند گو صدا مىزد برادرها آقاى شیرازى فرمودند که هر کسى که از ماست هیچگونه عکس العملى در برابر نیروگاه انجام ندهد چندین بار این جمله را پشت بلند گو اعلام شد، دیدم برادرم برگشت و شیشههاى بنزین را داخل موتور خالى کرد، گفتم: چرا برگشتى گفت: مگر شما به بلند گو گوش نمىدادى که آقاى شیرازى فرمودند: هر کس از ماست، هیچ عکس العملى انجام ندهد و کارى به نیروگاه نداشته باشد بنزین را داخل باک موتور ریخت و به خانه آمدیم.
عنوان خاطرات بعد از مجروحیت موضوع خاطرات بعد از مجروحيت
نزدیک به 2 ماه بود که نه نامهاى از طرف پدر به دستمان رسیده بودو نه تلفنى زده بود. هیچ خبرى از ایشان نداشتیم وقتى که آمد، حرفى در این رابطه نزد ولیکن بعدها متوجه شدیم که ایشان در منطقه بوده و به حاطر اصابت خمپاره چندین ترکش به زیر بغل و بازویش مىخورد که براى مداوا او را به بیمارستان مىبرند و هیچ خبرى به ما نمىدهند. بعد از اینکه خوب مىشود به خانه مىآید. وقتى پدرم به خانه آمد همان موقع با هم به حمام عمومى رفتیم. در حمام مشغول شستن پدر بودم. دستش را بالا بردم تا زیر بغلش را کیسه کنم، دیدم زیر بغلش سوراخ است، گفتم: بابا اینها چیه؟ خندید و گفت: جاى ترکش است، خوب مىشود. دوستانش مىگفتند: به قدرى خون از بدنش آمده بود که احساس کرده، دستش دیگر حس ندارد و آن موقع تازه به خودش آمده بود که مجروح شده و ترکش به بدنش اصابت نموده است.
عنوان خاطرات سیاسی
موضوع خاطرات سياسي
درب حیاط باز شد و پدرم در حالیکه موتورش دستش بود وارد شد. دیدم روى تایر موتور جاى سوراخى است. گفتم: بابا این چیه؟ گفت: هیچى جاى اصابت گلوله است. گفتم: چطورى گلوله به لاستیک موتور خورده؟ گفت: جلوى مسجد نزدیک خانه آیت ا... شیرازى بودیم که تانکها حمله کردند مجبور شدیم فرار کنیم. هر کسى به طرفى فرار مىکرد. اوضاع فجیعى بود بسیارى از مردم را به گلوله مىبستند. عمویت هم آنجا بود نفهمیدم به کدام طرف رفت. گُمش کردم و هر چه دنبالش گشتم نتوانستم او را پیدا کنم. مىخواستم به خانه بیایم ولى گلوله به لاستیک موتور اصابت کرده بود و نتوانستم موتور را بیاورم و آن را همانجا گذاشتم به حرم رفتم و وقتى از حرم آمدم دیدم عمویت کنار موتور ایستاده موتور را برداشتیم و من به خانه آمدم.
عنوان خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
خواب دیدم کنار برادرم نشستهام و ایشان از جبهه صحبت مىکند. دوست داشتم از نحوه شهادتش سؤال کنم. ولى مهلت حرف زدن به من نمىداد. بعد از اینکه حرفهایش تمام شد، گفتم: برادر شما که شهید شدى، براى دفن کردن شما را به بهشت رضا بردیم گفت: برادر من شهید شدم ولى بهشت رضا نیستم. گفتم: من خودم شما را داخل قبر گذاشتم و حتى جایى را که ترکش خورده بود و شکافته شده بود را دیدم. گفت: درست فکر مىکنى ولى ببین تمام این زخمها خوب شده و الان هیچى نیست. من بهشت رضا نیستم. گفتم: مگر شما کجا هستى؟ گفت: من در کربلا هستم. گفتم: پس چرا روز اول نگفتى که من کربلا هستم. من هر روز صبح تا شب کارم شده بهشت رضا صبح مىروم و شب مىآیم. گفت: شما بهشت رضا برو ولى براى چشم مردم، ولى من در کربلا هستم.
عنوان خاطرات جنگی
موضوع خاطرات جنگيراوی
هیچ وقت نشد آقاى یعقوبى از جبهه حرفى بزند. بالاخره با اصرار زیاد اطرافیان یکروز سفره دلش را براى ما پهن کرد و گفت: نزدیک غروب بود و عراق مرتب بر روى سر ما آتش مىریخت. دیوار مخروبهاى بود که از شدت آتش به آن پناه بردیم و پناهگاهمان همین دیوار شد. اطراف را به شدت مىزدند و منطقه براى یک لحظه آرامش را در خود احساس کرد. 5-4 نفرى از پاى دیوار بلند شدیم و به طرف خاکریز شروع به دویدن کردیم تا هر چه سریعتر کار را تمام کنیم. همین که به خاکریز رسیدیم براى یک لحظه صورتم را برگرداندم و به آن دیوار نگاه کردم. گرد و غبار فضاى اطراف آن دیوار را احاطه کرده بود. هیچ اثرى از آن دیوار نبود. بعد از اینکه ما از آن دیوار فاصله گرفتیم، خمپارهاى بر آن اصابت کرد و این خواست خدا بود که ما زنده بمانیم
عنوان عشق شهادت
موضوع عشق شهادت
آقاى کاوه شهید شده بود. آقاى یعقوبى در خانه بود و قرآنى در دستش بود و گریه مىگکرد و مثل باران اشک مىریخت. گفتم: یا قرآن را بخوانید یاگریه کنید. گفت: آقاى کاوه شهید شد و رفت، ایران هم میرود براى اینکه اینها همه زیر دست کاوه بودند. گفتم: حالا گریه شما چه فایدهاى دارد او که رفته است. گفت: شما هم دعا کنید که من هم به همان راه بروم. من اگر به آن راه بروم بدانید که از همان لقمهاى است که از دست شما خوردهام و الان هر چه فکر مىکنم مىبینم به خواسته دلم نرسیدهام. گفتم: خدا نکند، این چند تا بچه را چه کسى مىخواهد جمع و جور کند. گفت: بچهها را خدا داده و خدا هم آنها را بزرگ مىکند.