شهید محسن آژوی

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
نسخهٔ تاریخ ‏۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۲۱:۲۲ توسط Barzegar97 (بحث | مشارکت‌ها)

(تفاوت) → نسخهٔ قدیمی‌تر | نمایش نسخهٔ فعلی (تفاوت) | نسخهٔ جدیدتر ← (تفاوت)
پرش به: ناوبری، جستجو

شهید محسن آژوی تاریخ تولد :1332/06/15 تاریخ شهادت : 1361/08/21 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :تهران - بهشت زهرا



زندگی نامه   شهيد محسن آژوي، در سال 1332 در خانواده‌اي فقير و مذهبي، پا به عرصه وجود نهاد، تولد او در محيطي مذهبي، و برداشتن كام او با آب زمزم و تربت كربل،ا كه به دست صاحب خانه مومن و معتقد، در كام او چكانده شد، خميره وجود او را با سرنوشت شهيدان كربلا پيوند زد و عاقبت فيض شهادت در راه خدا را نصيبش ساخت.�   گذراندن سال هاي كودكي و نوجواني، و تحصيلات اين دوران، با موفقيت و نمرات بالا، هوش سرشار و آينده ي درخشان او را نويد مي‌داد، پس از اين دوران، و اخذ ديپلم در رشته رياضي، در كنكور سراسري شركت كرده و در بهترين رشته مهندسي پذيرفته شد، اما به خاطر مشكلات اقتصادي و احساس اين كه خانواده‌اش به كار و درآمد او بيشتر محتاجند، صرف نظر كرده و به استخدام نيروي هوايي درآمد.�   شهيد آژوي، در همان اوايل استخدام، توانست با استعداد و لياقت خود، دوره‌هاي آموزشي را به سرعت طي كرده و با تسلطي كه به زبان انگليسي داشت موفق شد با تعدادي ديگر از كارآموزان بورس، يك دوره تخصصي 18 ماهه، در كشور آمريكا را كسب كند.�   او كه از نوجواني، مسلماني مومن و خودساخته بود، در اين مهد تمدن غرب كه خيلي‌ها را به خود جلب مي‌كند نه تنها خود را نباخت، بلكه از هر فرصتي براي تبليغ اسلام استفاده مي‌كرد و شاهد اين مدعا درخواست كتاب هاي اسلامي به زبان انگليسي بود كه دوستانش براي او ارسال مي‌كردند. شهيد آژوي، پس از مراجعت به ايران، و نزديك شدن سال هاي انقلاب، به وسيله دوستان صميمي، با امام و نهضت او آشنا گرديد و ما شاهد بوديم كه مخفيانه و دور از چشم ارتش رژيم، اعلاميه‌هاي امام را به خانه مي‌آورد، با روشن شدن اولين جرقه‌هاي نهضت و شروع حركت، مردم مخفيانه و با پنهان كاري در اكثر راهپيمايي‌ها شركت مي‌كرد، با گذشت اين روزها، و ورود امام به ايران، او و ديگر همكاران انقلابي‌اش بودند كه با لباس نظامي در ديدار معروف‌شان با رهبر انقلاب شركت كردند.�   در ايام دهه فجر و آخرين روزهاي حيات رژيم شاه، و شروع يورش مردم به پادگان ها و مراكز دولتي، با فداكاري تمام در اكثر اين عمليات شركت مي‌كرد كه بارها تا مرز شهادت پيش رفت. پس از پيروزي انقلاب، به عنوان استاد، در برج كنترل نيروي هوايي مشغول تدريس شد و همزمان پس از شركت در كنكور سراسري، و پذيرفته شدن در رشته مهندسي برق، در دانشگاه علم و صنعت هم تحصيل مي‌كرد، او با وجود تحصيل در دانشگاه و تدريس رشته تخصصي‌اش، در نيروي هوايي حدود دو سال بود كه درس طلاب علوم ديني را هم مي‌خواند و جامع المقدمات و زبان عربي را گذرانيده بود.�   با شروع جنگ تحميلي و اعزام داوطلبان، خود او مي‌گفت: من دوست داشتم به عنوان يك سرباز، در جبهه خدمت كنم اما هميشه فرماندهان نيروي هوايي با اعزام من مخالفت مي‌كردند و دليلشان هم اين بود كه با تخصصي كه داري وجود تو در اينجا مفيدتر است، به همين خاطر عاقبت بدون اطلاع فرماندهان، و از طريق نيروي زميني ثبت نام كرده و به جبهه كوشك اعزام شدم، اما در آنجا نمي‌دانم چطور فهميدند كه من افسر نيروي هوايي هستم به همين خاطر مي‌خواستند به من مسئوليت در حد درجه‌ام بدهند كه قبول نكردم حتي فرماندهي يك گروهان را هم نپذيرفتم با اين حال با اصرار چند سرباز در اختيار من گذاشته و منطقه كوچكي را كه متشكل از چند سنگر و يك خاكريز بود به من سپردند.�   جايي كه ما بوديم درست در تيررس عراقي ها قرار داشت و آنها مرتب بر سرمان خمپاره‌ مي‌ريختند به طوري كه جرأت نمي‌كرديم سرمان را از سنگر بيرون بياوريم، چند روزي به همين منوال گذشت و اوضاع تغييري نكرد بالاخره چاره‌اي انديشيدم و با توكل به خدا و كمك بچه‌ها انجامش داديم سربازها را جمع كرده و به آنها گفتم: هر چه قدر قطار فشنگ تيربار موجود بود جمع كرده و سرهم كنند و روي زمين طوري قرار دهند كه مانعي باعث توقف آن نشود، بعد در يك فرصت مناسب تيربار را برداشته و روي خاكريز مستقر كردم و تا آخرين فشنگ را به طرفي كه حدس مي‌زدم محل استقرار عراقي هاست شليك كردم، بعداز تمام شدن فشنگ ها تمام سر و صداها به يك باره خوابيد و تا مدت ها خمپاره‌اي شليك نشد.     شهيد محسن آژوي، پس از يك مرخصي كوتاه، و در دومين اعزام به جبهه كوشك، در تاريخ، 1361/08/23 بر اثر اصابت تركش خمپاره‌، به بدنش به مقام والاي شهادت رسيد.


خاطرات خاطرات آن دوران را از زبان نزديكترين دوستش�   من هر از گاهي به مناسبت‌هاي مختلف، محسن را به حرف مي‌كشيدم چون پسر بسيار كم حرف و محبوبي بود، يكي از روزهاي ايام محرم، از او پرسيدم محسن، شما ايام مذهبي مثل ايام محرم و ماه رمضان را در آمريكا چگونه مي‌گذرانديد؟ او گفت: ما بعد از ورود به آمريكا، به يك پايگاه نظامي منتقل شديم كه محل تحصيل و زندگيمان بود و بيشتر دوره را در آنجا گذرانديم، در شب هاي ايام ماه مبارك رمضان، جلسات قرآن تشكيل داده بوديم و با ديگر همكاران معتقد، دور هم جمع شده و ختم قرآن مي‌گرفتيم، در ايام ماه محرم هم به همين ترتيب جلسات خصوصي سينه زني و عزاداري داشتيم، ولي شب عاشورا تصميم گرفتيم در پايگاه دسته سينه زني راه بياندازيم، به همين خاطر صبح روز عاشورا درس را تعطيل كرده و دسته كوچكي تشكيل داديم و با نوحه‌خواني و سينه زني در خيابان هاي پايگاه به راه افتاديم و همين طور كه سينه‌زنان مي‌رفتيم كم كم همكاران ديگر هم به ما ملحق شدند تا به جايي رسيديم كه خانه‌هاي سازماني آمريكايي‌ها بود كه به محض ديدن ما از خانه‌ها بيرون آمده و با تعجب ما را تماشا مي‌كردند.�   بعدها كه داستان كربلا و واقعه عاشورا را براي آنان تعريف مي‌كرديم، مي‌ديديم كه خيلي تحت تأثير قرار گرفته‌اند و علاقه‌مندند كه بيشتر راجع به دين اسلام بدانند و از ما تقاضاي كتاب هايي در اين رابطه مي‌كردند.


منبع: سایت شهدای ارتش

HYPERLINK "http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/2996" http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/2996