شهید کورش ایگدر
نام و نام خانوادگی:کورش ایگدر
نام پدر: قنبرعلی
تاریخ تولد:۱۳۴۴/۰۵/۱۲
تاریخ شهادت:۱۳۶۴/۱۲/۱۹
محل تولد:مسجدسلیمان
محل شهادت:خوزستان
زندگینامه
بسم الله الرحمن الرحیم
متن زندگینامه شهید کورش ایگدر درسال ۱۳۴۴ در شهر مسجد سلیمان در خانه از متدین و ترک نژاد از نظر مادی متوسط پسرکی چشم گشود نامش را کورش نهادند . وی فرزند دوم خانواده بود و دارای پنج خواهر و دو برادر بود کودک به هر علتی از خوردن شیر مادر محروم شده در سن هفت سالگی پا به دبستان فاطمی نهاد و چون از ویژگی هوش و استعداد فوق العاده ای بر خوردار بود دوران دبستان را با نمرات خوبی به پایان رساند. او علاوه بر هوش دارای قیافه ای آرام و متین و کم حرف ولی مهربان بود . در کودکی موجودی جذاب و دوست داشتنی بود همراه با درس خواندن برقکاری نیز آموخت و در این هنگام و در این هنگام چون علاقه زیادی به رانندگی داشت که دوچرخه خرید سال بعد یعنی سال ۱۳۶۰ در دبیرستان داریوش محمدی در رشتۀ علوم تجربی شروع به تحصیل کرد بعد از اتمام آن سال به هر دلیلی از درس خواندن منحرف شده در ایام بیکاری کتابهای داستانی مطالعه می کرد به بازیهای هوش علاقۀ زیادی داشت هیچگاه با صدای بلند نمی خندید همیشه طرف حق و حقیقت بود . حتی قبل از انقلاب هم با بی حجابی مخالفت می کرد و اجازه نمی داد مادر و یا خواهران بدون حجاب باشند .با اوج گرفتن انقلاب بسیار خوشحال به نظر می رسید از دیگر خصوصیات اخلاقی وی : هیچگاه غیبت کسی را نمی کرد و بسیار کم رو بود در ۲۷ آذر ماه سال ۱۳۶۳ تصمیم گرفت به خدمت برود . دوران آموزشی را در اصفهان گذراند و بعد از آن عازم اهواز شد در این مدت نامه های زیادی از وی در یافت می کردیم و در بیشتر نامه ها این شعر را برای ما می نوشت . دلم گردد اگر آلوده از غم کجا یادت توانم برد از یاد مبر از خاطر خود خاطرم را ز من گاهی تو با یک نامه کن یاد ندیدم چون وفادار آدمی زاد دوم دل از پر یزدان کنم شاد وقتی که یک بار برای مرخصی آمد دیدم جزوهایی را با خود آورده و می خواند در مرور و چگونگی کار و ساختمان تانک و می گفت : مطالعه می کنم تا رانندۀ تانک شدم به او می گفتیم تانک خطرناک است گفت ناراحت نباشید حتی تانکها را هم تعمید می کنم و به خوبی با ساختمان تانک کشتایی دارد . بسیار خالص بود یکی از دوستانش نقل می کند : هنگامی که حمله شروع می شود به او گفتم مخزن تانک را سوراخ کن او جواب می داد و جوابم را قبول نمی کرد ما باید با این تانکها دشمن را نابود کنیم در این ایام پدر و مادر که با رنجهیی فراوان این بچه را بزرگ کرده بودند بسیار نگران بودند آنها پدر و مادری بودند که شبها نمی خوابیدند تا او بخوابد گرسنه می ماند تا او سیر باشد . آخرین باری که برای مرخصی آمد ۲۴ دی ماه سال ۶۴ بود و آن شب تا نیمه های شب بیدار بود گویا می دانست که شب وداع است و به زودی می خواهد پدر و مادر رنجیده را تنها بگذارد بیکران و فراد چهار شنبه یعنی دوم بهمن ماه رفت و دیگر اطلاعی از وی نداشتیم در یکی از روزهای اسفند ماه دوستش نامه ای برای ما آوردکه با خود کار سبز چنین نوشته بود پدر و مادر و خواهرانم و برادرانم . تمام فامیل و آشنایان را سلام می رسانم و خواهر کوچکم را به جای من ببوسید و هر چه می خواهد برایش بگیرید و نگذارید گریه کند و برادرم آرش بگویید که درسش را بخواند و از دوچرخه ام به خوبی مواظبت کند به حرفهای پدرم گوش دهد و او را یاری نماید . مادر و خواهرانم ناراحت نباشید من در تاریخ ۲۱ اسفند ماه برای مرخصی ما روزه می آیم . ولی امیری نباشید که غروب تاریک و غمین فرا رسید بر خورشید محبتها و شادیها غلبه نمود و در تاریخ ۱۹ اسفند ماه سال ۶۴ در عملیات و الفجر ۸ تانکش مورد حملۀ دشمن قرار گرفت و این چنین مرغ باغ ملکوت سر انجام با نوشیدن جامی از چشمۀ شراب شهادت به سوی عالم ملکوتی پر می گشاید و بدین گونه از جان خویش در راه رضای خدا می گذرد . از می دانست اگر جانش را در راه دوست فدا کند ولیکن این هدیه نزد آن دوست باقی و فنا نا پذیر است . چنان زیست که وقت آموزش همه شاد و خود گریان بود . وقت رفتنش همه گریان و خود خندان بود .
وصیتنامه
« امّا قسمتی از وصیت شهید به خانواده » به همۀ اعضاء خانواده بشارت می دهم و آنها را به ترک معصیت خدا دعوت میکنم و اگر بدی از من دیده اند بگذرند . . . پدر و مادر عزیزم رضای شما درست و به رضای خدا و معصومین و خصوصاً رضای پیر جهران که رضای او نیز رضای خداست فوق رضایت شماست . . . پس دیگر راهی نمانده که شما از من راضی نشوید امّا از جهات دیگر هر چه شما را اذیت نمودم انشاءالله که می گذرید و راضی میشود .1[۱]