تاریخ تولد : 1323/05/01
نام : حسین محل تولد : سبزوار
نام خانوادگی : تقدسیکارگر تاریخ شهادت : 1366/05/03
نام پدر : قربان مکان شهادت : جشاهروددامغان
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : پاسدار یگان خدمتی : سپاه پاسداران
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : امدادگر - بهیار - پرستار
گلزار : بهشتشهدای سبزوار
rId6
وصیت نامه
همسرم ! « کل نفس ذائقه الموت » . هر آدمی میمیرد، پس چه بهتر که مرگ انسان در راه دین و میهن او باشد . اگر من شهید شدم، همچون زینب « س » ، قافله سالار اسرا، صبور باش و پس از من سرپرستی خانواده را به عهده بگیر ....
خاطرات
- پدرم با پدر حسین دوست بود. در آن زمان که پنج ساله بودم ، یک بار به قصد مسافرت همراه خانواده حسین به مشهد رفتیم ،در بین راه که از من مواظبت می کرد مریض شد و من را به حسین که در آن زمان ده سال بیشتر نداشت سپرد. حسین وقتی به داخل ماشین آمد رو به پدرم کرد و گفت: درآینده این عروس من خواهد بود.پدرم در جواب گفت: اگر قسمت باشد،اشکالی ندارد وقتی هجده ساله شد به خواستگاری من آمد ولی پدرم گفت:تا به خدمت سربازی نروی به تو زن نمی دهم در هنگام اعزام خانمی را به عنوان مادرش در آنجا معرفی کرده بود تا موافقت مشمولان برای اعزام به جبهه جلب شود بالاخره به خدمت سربازی رفت و بعد از دو سال به خواستگاری من آمد و با هم ازدواج کردیم .
- یکروز نزدیک جمعه بود که می خواست نماز جمعه افتتاح شود شهید وچند از همکارهایم به دنبال من که در سپاه بدم آمدند. ایشان تأکید داشتند کهباید در رابطه با برق کشی مسجد فکری کرد من گفتم: شب که نمی شود برق کشی کرد .گفت: به چه طریق می شود برق کشی کنی؟ گفتم با دستکش .ایشان از خانه خودشان دو دستکش پلاستیکی آورد که یکی را خودش دستش کرد ویکیرا به ما داد بالاخره آن شب با همکاری وتلاش چند ساعته توانستیم سرویس های جایگاه را راه اندازی کنیم وروشنایی جایگاه را درست نمایم
- یک روز که به مصلی رفتم ،خانمی را دیدم که بر سر مزار حسین نشسته و گریه می کند با خود گفتم: نکند این خانم زن دوم حسین است و او در این مورد چیزی به من نگفته و خیلی از این بابت ناراحت شدم ، جلو رفتم و پرسیدم : ببخشید حسین چه نسبتی با شما دارد ؟نگاهی به من کردو متقابلا"پرسید:با شما چه نسبتی دارد؟من گفتم : همه کاره ایشان همسر من بودند. آن زن وقتی این را شنید به گریه افتادو گفت: خدا رحمتش کند ، او برایم نفت می خریدو همه کارهایم را انجام می داد اما از وقتی که او شهید شده دیگر هیچ کس درخانه مان را نمی زند و سراغی از ما نمی گیرد .
- یکدفعه به محلی رفتم خانمی را دیدم که بر سر مزار حسین نشسته و گریه می کند با خود گفتم: نکند این خانم زن دوم حسین است و او در این مورد چیزی به من نگفته و خیلی از این بابت ناراحت شدم. جلو رفتم و پرسیدم: ببخشید این شهید با شما چه نسبتی دارد او هم متقابلاً پرسید با شما چه نسبتی دارد، من گفتم : همه کاره او همسر من است. آن زن گفت: خدا رحمتش کند او برایم نفت می خرید و پول هم می داد. اما از وقتی که او شهید شده است دیگر هیچ کس در خانه مان را نمی زند و سراغ از ما نمی گیرد .
منبع سایت یاران رضا