شهید محمد رضا پور حسینی
تاریخ تولد : 1344/01/01 نام : محمدرضا محل تولد : مشهد نام خانوادگی : پورحسینی تاریخ شهادت : 1365/06/12 نام پدر : غلامرضا مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : پاسدار یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده گلزار : بهشترضا
خاطرات توی تهران محمدرضا پورحسینی راد را دیدم که از قطار پیاده شد پرسیدم کجا می روی؟ گفت: من دارم می روم عملیات آقای کاوه تماس گرفته و گفته است عملیات در پیش است بلند شو و بیا در آن روز رفتیم ما با هم شهر ری و یک ناهاری با هم خوردیم و یک چند ساعتی با هم بودیم تا این که به ساعت های چهار فکر کنم کشیده شد که ایشان می خواست حرکت کند قطارش به سمت مراغه ایشان از ما جدا شد و خداحافظی کرد و من هم گفتم می روم مشهد بچه ها را می گذارم و بر می گردم ما آمدیم مشهد و از مشهد هم بلافاصله بچه ها را گذاشتم و برگشتم سمت مهاباد. دو سه روزی نگذشته بود که عملیات شروع شده بود او وقتی آمد در آن جا توی گردان امام علی علیه السلام سازماندهی شد. توی این دو سه روز شاید دو سه بار ما همدیگر را دیدیم. ایشان سخت درگیر آشنا شدن با گروهانش بود. توی آن دو سه روز فکر می کنم یک سری عملیات ها و رزم شبانه بود که ایشان بیشتر درگیر آنها بود تا این که شب عملیات عصر ایشان آمد محل استقرار ما و گفت: من دیگر می خواهم بروم ایشان اصرار هم داشت که شما هم بیا با ما برویم که ما به شوخی گفتیم می خواهی ما را هم با خودت می خواهی شهید کنی شما بروم ما با تشکیلات خودمان می رویم ما جزء واحدهای ستادی بودیم و باید با ستاد فرماندهی حرکت می کردیم ایشان با خانواده تماس گرفت و صحبت کرد و آن شب دیگر حرکت کردن به سمت محوری که تعیین شده بود هدف هم توی کربلای دو گرفتن قله ی بیست و پنج، نوزده بود. فکر می کنم باعث شهادت آقای کاوه هم همین قله شد که شب دوم عملیات به شهادت رسید صبح که شد ما دیدیم گردان آمد عقب. ما دیدیم رضا نیست فرمانده ی گردان هم شهید شده بود من دو سه تا از بچه های بسیجی گردان را پیاده کردم گفتم که وضعیت آقای پور حسینی چه طوری شد برنگشت؟ یکی دو تا توضیح دادند که من فقط دیدم پایش تیر خورد آمد از قله برود پایین، پایین قله هم فکر می کنم دوباره ایشان خمپاره خورد در آن جا متوجه شدم که جنازه ی رضا مانده است. روز بعد آمدیم مقر و با مشهد تماس گرفتیم که رضا این طوری شده یادم هست خانواده ی من تاکید کرد که تا رضا را پیدا نکردی و جنازه اش را نیاورده ای به مشهد بر نگرد. و گفتم: دیگر نمی شود کار کرد و توضیح دادم که موقعیت منطقه طوری است که جنازه ها صلاح نیست آورده شود زیرا تلفات زیاد می دهیم. چون محمدرضا پور حسینی می خواست ازدواج کند تصمیم گرفتیم ایشان را بیاوریم به عنوان با جناق مان و خواهر زنمان را به عقد ایشان در بیاوریم بنابراین باید بیشتر دقت می کردیم در ازدواج هر چه ریز شدم دیدم نه ایشان شاخص های زیبایی دارد که سالم تر از من است متدین تر از من است اخلاق و رفتار و برخوردش و تقوای بیشتر از من دارد بنابراین تصمیم گرفتم که مقدمات ازدواج را فراهم کنم ایشان را برداشتم بردم خانه ی پدر خانمم. ملاکی را که ایشان انتخاب کرده بودند و تاکید به من می کرد که به هر حال ما عضو رسمی سپاه هستیم خیلی امید به زندگی آینده نداریم منتهی وظیفه ی شرعی است تشکیل زندگی بدهیم انتخاب همسر بکنیم شرایط و وضعیت موجود اقتضا می کند که ما بیشتر دوران عمرمان را توی جنگ بگذرانیم لذا با این دید باید بیایم خواستگاری گفتم خیلی خوب خوشبختانه خانواده ای هم که من شما را می برم به عنوان خواستگاری با این ایده آشنائید. ایشان را بردیم و مراسم عقد انجام شد. بعد از این که ایشان تشکیل زندگی داد و ما ارتباطات خیلی قوی هم با هم داشتیم محیط کارمان هم یکی بود. تصمیم گرفت که درس حوزوی را هم شروع کند و لذا یک کتاب جامع المقدماتی ایشان گرفت و الان هم کتابش را دارم مشخصاتش را پشتش نوشته امضا هم کرده و یک شعر عرفانی زیبا هم پشتش نوشته است یک مدتی هم جامع المقدمات را که عربی بود با هم شروع کردیم و خیلی مایل بود که عربی یاد بگیرد و بتواند تفسیر قرآن را بتواند معنا بکند. می گفت با شروع درس عربی بنا دارم انگلیسی هم یاد بگیرم و لذا رفت چهار جلد کتاب گرامل انگلیسی گرفت. آخرین بار که ایشان را دیدم یادم است بنا بود که اعزام بشود به جبهه توی راه آهن رفته بودیم بدرقه ی ایشان. یک نیم ساعت، یک ساعتی با هم آن جا نشستیم و با هم مقداری صحبت کردیم. یادم است آن لحظه با ایشان خداحافظی می کردم در آن جا گویا احساس دیگری به من دست داد با ایشان خداحافظی می کردم و خانمش بود. اقوام دیگر بودند گریه می کردند ایشان می گفت: گریه نکنید بالاخره ان شاءالله با پیروزی بر می گردیم و دلداری می داد. می گفت گریه نکنید خودش را کنترل می کرد سوار قطار شده بود و دست تکان می داد. موقعی که جنگ شروع شده بود محمدرضا پانزده یا شانزده سال بیشتر سن نداشت. ایشان رفته بود درخواست کرده بود که ایشان را به جبهه بفرستند به ایشان گفته بودند تو صغیر هستی از نظر سنی مگر این که پدرت بیاید و اجازه بدهد ایشان چون علاقه ی زیادی به جبهه داشت آمد پیش ما و گریه می کرد که بیا اجازه بده که من بروم. من هم اجازه دادم و ایشان اسم نوشت و رفت بسیج، آموزش دید و به جبهه اعزام شد. بعد هم که وارد سپاه شد. دفعه ی سوم که محمدرضا به جبهه رفت خمپاره خورده بود ایشان را برده بودند بیمارستان عمل کرده بودند ده یا دوازده روز در بیمارستان بود به ما خبر نداده بودند وقتی آمد و مادرش دیده بود پیراهنش خونی است. پرسیده بود این ها چیه؟ گفته بود: چیزی نیست یک ترکشی خورده بود و بعد گفت: از این که به شما گفتم چه فایده ای داشت من خودم می خواستم خودم رفتم ولی لیاقت شهادت را نداشتم. محمدرضا مدتی در فرودگاه بود، بعد از آقای کاوه آمده بود مشهد ایشان را دیده بود گفته بود حیف تو نیست که این جا باشی رفته بود که از مسئولین خود اجازه بگیرد و جبهه برود به ایشان اجازه نداده بودند وقتی دیده بود اجازه نمی دهند سه روز مرخصی گرفته بود و آمده بود این جا قوم و خویشان و فامیل ها همه را دید و گفت می خواهم به جبهه بروم وقتی از فرودگاه آمدند پرسیدند ایشان کجاست گفتیم به جبهه رفت. گفتند چه طوری رفت جبهه به ما گفت سه روز مرخصی می خواهم گفتیم در عین حال رفت. قبل از این که دفعه آخر به جبهه برود یک شب من خوابیده بودم و در عالم خواب همین جور دیدم که ایشان-محمدرضا-سراسیمه آمد توی ساختمان دیدم همان جایی که من خوابیده بودم کنار من دراز کشید بعد من به ایشان گفتم پاشو برو جای همسرت. گفت: نمی خواهم بروم آن جا. پرسیدم کجا بودی؟ گفت: هیچ جا من از جبهه آمدم. گفتم شبی آمدی؟ گفت: بله. یک دفعه دیدم بلند شد و از پله ها رفت بالا خانه ی خودش. روز بعدش خبر آمد که برادر خانمش خبر داد چون ایشان هم توی جبهه و یگان محمدرضا بود خبر داد که این شهید شده است. بعد از چند روزی طول کشید که ساکش را آوردند که وصیتش هم توی آن بود. روزی محمدرضا آمد و گفت می خواهم به صورت بسیجی به جبهه بروم. گفتم مادر جان داداشت الان سرباز است او بیاید بعدا تو برو. گفت: هر کسی برود خدمت کند برای خودش خدمت می کند. گفتم من هم رضایت نمی دهم که بروی. گفت رضایت نده. من هم خانه ات را آتش می زنم و می روم گفتم: مادر جان این حرف را نگو. من می گذارم که بروی باشد که داداشت از سربازی ان شاءالله بیاید. می گفت نه باید بیایی و اجازه بدهی به پدرش گفتم: حالا که دلش می خواهد برود باشد برود من هم رضایت می دهم بعدا آن جا رفت و گفت: تو رضایت ندادی خودم رفتم امضا دادم این بچه از پانزده سالگی رفت به کردستان و بعد از سه ماه آمد. دفعه ی سوم که محمدرضا به جبهه رفت دیدیم که دیر کرد و نامه ای هم از ایشان نیامد خیلی دلواپس شدیم این بچه تیر خورده بود به بازویش و این بچه نیامد. خدایا نمی دانم توی کدام بیمارستان بستری بود. دسترسی نداشته بود که با ما تماس بگیرد یک روز نزدیک اذان صبح بود که آمد و زنگ زد دیگر هراسان پاشدیم و از پله ها رفتم پایین و دیدم اورکتش تنش است و یک دستش توی آستین و دست دیگرش بیرون از آستین بود. پرسیدم چرا دست دیگرت توی آستین نیست گفت: هیچ چی همین جوری انداختم روی شانه ام و من کنجکاو شدم که چرا این دستت این جوری است. دستم زخمی شده گفتم من که می دانم چه طوری است گفتم خوابت دیدم که تو مجروح شدی . خواب دیدم که این بچه به یک کناری افتاده و توی خواب دیدم که این دستش تیر خورده و گفت: چیزی نیست ناراحت نشوی بعد هم که ایشان را دیدم همان دستی که در خواب دیده بودم مجروح بود. یک ماه یا بیست روز از ماه مبارک رمضان گذشته بود که ما چهلم محمدرضا را گرفتیم و می خواستیم به مسافرت مکه برویم شبش خواب دیدم که ایشان آمده در هال را باز کرد و گفت: مادر چه کار می کنی؟ گفتم هیچ چی دراز کشیده ام. گفتم چرا مادر دیر آمدی گفت: حالا آمدیم دیگر همچنین که از خواب بیدار شدم و دویدم رفتم بالا که همسرش می نشست و یک بچه ی دختر هم داشت و در خانه اش را باز کردم وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت یازده است. موقعی که جنازه ی محمدرضا می خواست بیاید شبی خواب دیدم که این شهید آمده گفتم مادر خواب دیدم که رفتی حمام در عالم خواب گفتم مادر تو را که می گویند شهید شده ای گفت: کی من را دیده که شهید شده ام. برادر خانم هایت. گفت برادر خانم ها اصلا من را ندیده اند توی همان عالم خواب دیدم که این ها آمدند که حاج خانم بیایید برویم بیمارستان ملاقات محمدرضا. ایشان را آورده اند زخمی شده و توی بیمارستان است گفتم شما بروید حاج آقا نیست هر وقت حاج آقا بیاید من با ایشان می آیم. در همان عالم دیدم از حمام آمد دست به گردنش کردم و گفتم مادر جان تو را که گفته اند شهید شدی گفت مادر جان من زنده ام چرا می گویی من شهید شده ام من گریه می کردم گفت چرا گریه می کنی مگر نگفتم شهید هم که شدم گریه نکنید روز دیگرش دیدم خبر آوردند که جنازه اش را به معراج آورده اند گفتم دیشب خوابش دیدم گفتم محمدرضا آمده می گویید بیایید برویم معراج و آماده باشید دیگر رفتیم جنازه سوخته ها را دیدیم گفتم بچه ی ما سالم بود در خواب که دیدم آن بنده ی خدا گفت نام بچه ی شما کیست؟ گفتم: محمدرضا پورحسینی بعد این ها رفتند از سردخانه آوردند و سر جعبه را باز کردم دیدم دستش روی سینه اش بود دست دیگرش هم که از جا در رفته بود همین دستی که تیر خورده بود روی سینه اش بود. یک روز محمدرضا آمد و گفت مادر من برای خودم یک همسری پیدا کرده ام مثل این که آقای موسوی با ایشان دوست بودند و منطقه هم می رفتند گفته بود من یک خواهر زنی دارم بیا برو ببین ایشان رفته بود دیده بود و صحبت هایش را هم کرده بود و بعدا آمد و گفت مادر گفتم بله. گفت: یکی را پیدا کردم شما هم بیا برو ببین ما صحبت هایمان را کرده ایم گفتم شما صحبت هاتون را کرده اید دیگر چرا من بیایم یک روز ما با زن دایی و حاج آقا رفتیم خانه ی بنده ی خدا خانواده ی خوبی بودند. خوش برخورد بودند وقتی برگشتیم گفتیم مادر دختر خوبی است خانواده اش هم خاکشورند تو خودت اگر پسندیده ای ما هم می پسندیم شما می خواهید با هم زندگی کنید دیگر این ها عقد کردند و یک سال بیشتر زندگی نکردند وقتی شهید شد که یک دختر سه ماه و نیمه داشت. محمدرضا هر وقت می خواست جبهه برود ما را نمی گذاشت که برویم و بدرقه اش کنیم می گفت یعنی چه پشت سر من می آیید! اصلا نمی خواهد بیایید فقط من ایشان را از زیر قرآن رد می کردم و دیگر خداحافظی می کرد و می رفت. سری آخری که رفت گفت مادر شما بدرقه ی من نمی آید به اتفاق خانمش به راه آهن رفتیم آن روز باران هم می بارید کسی دیگر نیامده بود گفت هیچ کدام نیامده اند منظورش خواهرش و برادرش بود. و گفت: آبجی و داداش نیامده گفتم باران می آید می خواستند با موتور بیایند مثل این که می دانست می رود و بر نمی گردد زیرا هیچ زمان نمی گذاشت با ایشان برویم گفت مادر ناراحت نباش نیروها همه می خواهند بروند من تنها نیستم اگر شهید شدم نشینی گریه کنی. سری آخر که محمدرضا می خواست به جبهه برود با خانمش خانه ی ما آمده بود وقتی می خواست برود آب ریختم ایشان خندید و گفت: فایده ای ندارد دیگر وقتی خدا طلب کند این کارها چیزی نیست . همان روز خانه ی پسر عمه ام رفته بود عروس عمه ام نان می پخت گفته بود بیا رضا جان نان بردار و بخور گفته بود که سیرم ولی به خاطر این که بگویی خدا بیامرزتش و یاد گار بماند برایتان این نان را بر می دارم که یاد گاری بماند. محمدرضا می گفت: که من لیاقت شهادت ندارم اما اگر یک وقت شهید شدم و خدا مرا طلب کرد نباید شما گریه کنید همیشه به حضرت زینب سلام الله علیها فکر کنید ببینید چه صبری داشت چه مقاومتی داشت با این که چند برادرش و برادر زاده و فرزند از دست داده بود. یادم است این آخر کاری ها در مورد ازدواج صحبت می کرد پدرم می گفت ایشان که همیشه جبهه است مثل این که به پدرم الهام شده بود که محمدرضا شهید می شود می گفت: برای چه می خواهی ازدواج کنی دختر یک مسلمان را بیاوریم و اسیر کنیم. می گفت: نه اگر بدانم فردا شهید می شوم همین امروز ازدواج می کنم. منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=491